تاريخ : ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بچه که بودم ، پلک هام رو میبستم اما چشمام باز بود طوری که انگار یه پرده ی سیاه جلوی چشمم بود . اون چیزی رو که تصور می کردم می دیدم ، انگار داری با چشم باز چیزی رو از نزدیک می بینی. هر چیز ی رو که دوست داشتم تصور می کردم و همیشه از این کار لذت می بردم .

اما کم کم که بزرگ شدم این قدرت رو از دست دادم هر وقت اینکارو انجام میدم جز چند تا تصویر تار و یه نور سفید هیچ چیز دیگه ای نم بینم ، اما یادمه که تو کودکیم آخرین تصویری رو که دیدم تصویر یه دشت سبز با گلهای آبی رنگ بود ، چقدر زیبا بود ، چقدر دلم برای اون دشت تنگ شده کاشکی می شد دوباره برگردم به اون موقع ها !



تاريخ : ۱٦ بهمن ۱۳۸٧ | ٧:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نمیدونم

نمیدونم چرا احساس میکنم آروم نیستم ، احساس میکنم یه چیزی این وسط کمه یه حفره بزرگ از ذهن و قلبم خالیه ، آها ... فهمیدم : عاشق نیستم . دنبال یه عشق میگردم حتی اگه گذری باشه همین که کمی رو به راهم کنه کافیه . میزاری عاشقت بشم ؟



تاريخ : ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ | ٩:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نیمکت

نیمکت یعنی بچه گربه  ، نیمکت یعنی جایی برای خوابیدن ، نیمکت یعنی خوشی خوردن یه ساندویچ ، نیمکت یعنی تخت خواب فنری برای یه کارتن خواب ، نیمکت یعنی جایی برای کتاب خوندن ،  نیمکت یعنی سکوت معنی دار ، نیمکت یعنی بی توجهی به دور و اطراف ، نیمکت یعنی لذت روزنامه خوندن ، نیمکت یعنی یه عالمه کلیشه ،

این فقط یه نیمکت از شهرمونه ، نیمکتای دیگه خیلی بهتره .



تاريخ : ۳ بهمن ۱۳۸٧ | ٦:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نفرت

وقتی نگرشت رو نسبت به یه نفر با نفرت همراه میکنی باعث میشی تا این نفرت رو خودت اثر بذاره و تو رو به یه فرد منزوی تبدیل کنه ، منم دوست نداشتم اینجوری بشم اما حالا فهمیدم که نفرت مثل یه شمشیر دو لبه عمل میکنه که توی حمله حریف رو زخمی میکنه اما تو دفاع به خودم آ سیب می رسونه ،  تو رو خدا مثل من نشو و نگرشت رو عوض کن ، اتفاقی که افتاده اگه نخوای مساله رو پیش خودت حل کنی خودت توی مساله حل میشی و از یاد میری .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ