تاريخ : ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هیچ وقت نتونستم دنبال یه دختر بیوفتم و مخش رو بزنم ..

هر وقت که یکی به چشمم قشنگ میاد تا نزدیکش میشم بیخیال میشم ..

نه اینکه زبونش رو نداشته باشم یا خجالت بکشم ..

بیشتر از این حرفا حوصله اش رو ندارم . یعنی نمی خوام دو ساعت خودم رو خسته کنم تا مخ یه دختر رو بزنم .

تا حالا هم با هر کی دوست بودم کسی بهم معرفی کرده یا با کسی دیدم و اقدام کردم ..

همه ی اینا رو گفتم تا این حرف رو بگم : امروز همین حرفا رو به یکی زدم گفت حوصله داری علاقه به دوستی هم داری  استعداد نداری.. چون اینطوری بار نیومدی  که هر جا دنبال هر کی بیفتی ..

 

استعداد نداری  .. . . (ای خاک بر سر بی استعداد من)



تاريخ : ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چه بده !!!!!

وقتی تنهایی .

وقتی تنهایی رو حس میکنی .

دلم کسی رو می خواد که براش گریه کنم !‌عاشقش بشم ! براش هدیه بگیرم

ببوسمش ...

(توی کامنت هام دارم دنبال یه وبلاگ که نویسنده اش دختر باشه می گردم تا بتونم یه جوری یه پیشنهادی بدم شاید بشه !؟    به چه افلاسی افتاده این دل رسوا این دل تنها )



تاريخ : ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی لباس یک بچه بوی شاش میگیرد چه خوب عطری است این بو ....

 

حس میکنم درون کودکی خود غرق شده ام و برای لحظه ای هم که شده شلوارم را نگاه میکنم ...

 

به شلوارت نگاه کن .



تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

روزی از تو خواهم پرسید که چقدر دوستم داری . هنوز که اندازه اش را نمیدانم ولی من به اندازه روشنایی پنهان تمامی ستارگان دوستت می دارم ، راستی از آخرین خاطره ی شیرین مان چه خبر آخرین یادگاری هنوز داریش ، هنوز نگاهش می داری ، هنوز دوستش داری . هنوز حواست به او هست ؟ به چه ؟ فراموشش کردی ! به این زودی هنوز چند سالی از رفتن من نمی گذرد ! چرا ؟ 

 باور نمیکنم ... افسوس افسوس سوس سوس وس س س س س   آه .



تاريخ : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

این فرق ما توی اجتماع

 

فرق بین کسایی که با هدف زندگی می کنن و اونایی که بی هدف هستن چیه ؟ یا اونایی که از کنار دیگرون سود می کنن یعنی همه چیز رو آماده می خوان . اکثر آدما جزو این آخری هستن . خودمم نمی دونم  که من چه شکلیم شاید یه کمی دوست دارم واسه خواستم تلاش کنم اما ب اندازه کافی همت به خرج نمی دم  چرا  ؟ چون  چ چسبیده به را . دِ اگه چراش رو می دونستم که این شر و ور ها رو نمی نوشتم  . خودمم گیج شدم . ای چاپخونه با اون کارتریج های داغونت خدا از زمین برت داره نیشخند .

 

من وایسادم یه درخواست دارم

همه پای پیشرفت ایران باس پاشن .



تاريخ : ٩ بهمن ۱۳۸۸ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هی محدودیت هی حدود هی حد

آقا میشه تو قسمت زنونه نیاین لطفاً برین تو مردونه وایسین .

چرا خودتو محدود می کنی مثلاً یه پیر مرد 60 ساله تورو می خوره که انقدر حساسیت نشون میدی حالا همچین توفه ای هم نیستی . ما که محدود نمیشیم شما جنس مخالفین که خودتون الکی حد و مرز تعیین می کنین  آخه تا کی  یه کمی تواضع و تفکر بد نیست .

بهت بر نخوره دارم حقیقت رو میگم



تاريخ : ٢ بهمن ۱۳۸۸ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

برایم بس

سلامم را اگردادی برایت نامه بنویسم

جوابم را اگر دادی برایت اشک میریزم

سلامت می کنم ای یار تو که رفتی ومن ماندم

منی که درسکوت شب برای عشق تو خواندم

برای عشق تو خواندم ، وقلبم را فدا کردم

برای ماندنت پیشم من هر شب را دعا کردم

 من هر شب را دعا کردم  تو نشنیدی و گفتی

برای این سفر کرده من خسته چه ها کردم

من خسته چه ها کردم ؟ کمی چشم و دلت وا کن

برای این من مرده تمام شب تو غوغا کن

تمام شب که نه اما کمی گریه برایم بس

همین چند خط بی معنا برای خاطراتم بس



تاريخ : ۱ بهمن ۱۳۸۸ | ٤:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

او هه او لباسات قشنگه

او هه او لاک تو بی رنگه

او هه او تورو دوست می دارم

او هه او بی تو بی قرارم

حالا دس دس بیا آها  ...

چیه می خندی ؟ مگه دیوونه ندیدی



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ