تاريخ : ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

راه دوری بین ما نیست

اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو

دست مهربون باد



تاريخ : ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ | ۳:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کوتاه نوشتن چقدر می تونه با معنا باشه

، همین چند تا جمله راز زندگی یه آدم رو میگه 

، همین چند تا خط فکر یه نفر رو  رو میکنه .

کاشکی میشد همیشه ،

همه چیز به این راحتی آشکار نمی شد

کاشکی می شد .



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

لمس انگشتانم بر روی لبهای تو

چه احساس خوبی دارد

وقتی می دانم لبهایت از آن منست

و من مانند نم نم باران

لبان تو را خیس می کنم

و تو تنت خیس می شود از خجالت بوسه

بوسه ای داغ که همیشه آرزویش را داشتیم .



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی سکوتم را حضور تو در ثانیه

درهم می شکند .. خنده  برلبانم خانه می سازد

و من قلبم را آذین می بندم

چون تو آمدی

و برای این لحظه

خود سرشار از شوق و شعف می شوم

و تو را برای همیشه در آغوش میگیرم



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

مخاطب من تویی ؟

مخاطب من اونه ؟

مخاطب من روانی ؟

مخاطب من کیه ؟

آخه کی میاد این چرندیات رو بخونه

بابا یکم قشنگتر بنویس

اینا واسه خودت قشنگه   .

به درد عمع ی بقیه ام نمیخوره چه برسه به درد خودشون .

یه کم با تعمق تر بنویس .

هُی با توام ها   . !   می فهمی ؟



تاريخ : ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست دارم هر روز ببینمت

هر روز بخندانمت ، بخندانیم

هر روز تو را حس کنم

و هر لحظه سرشار بشم از

با تو بودن و تو با کلامی شیرین

مرا تشنه تر از قبل برای بوسیدنت کنی

و آن لحظه خود را در تو می یابم

و برای عمری خوشحالی که در کنار تو

در یک لحظه بدستش می آورم

خدا را شکر می کنم

خدا را شکر

خدا را ....



تاريخ : ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوستت دارم

می فهمی

می دونم که میدونی

و خوشحالم که حس تعلق به من داری وباعث میشی

تورو به خودم متعلق بدونم .

ممنون  .

از تو تشکر می کنم بخاطر هر چی که شد

بخاطر اسرار تو تازه میشم من خود به خود



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ | ٧:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چه بیتاب بودم برای دیدنت

و زمانی که تورا دیدم درخود گم شدم

مرا درخودت گم کردی

برای همیشه میخواهمت

و میخواهمت برای همین لحظه

همین لحظاتی که کنارم آغوش بی دغدغه ای را انتظار میکشم

و تو با دستانی باز و زبانی شیرین

من را به سمت خود می خوانی

و من دوان دوان و نفس زنان

تورا بغل میکنم

و آرام میبوسمت

و تو پیوسته اشک میریزی

و من را خوشحال میکنی

از بودنت . از ماندنت



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ | ٧:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

اگه حتی بین ما فاصله یک نفس ،نفس منو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه ،نفس منو بگیر

 

ای تو که تمامی زیبایی را در تو می یابم مرا دریاب .

کمترین فاصله ی ما بینهایت ها نهایت ها 



تاريخ : ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کنار بخاری و نوازش گرم یک زبان

بدنی نرم و سراسر شعله

و من عشق می ورزم به این کنار بخاری نشستن

و لمس شدنم با زبان تو

ای جولی

ای سگ وفادار و زبان دراز من . - -



تاريخ : ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تناسل مانند پیستون موتوری است که برای حرکت به عقب و جلو می رود – تناسل مانند کودکی است که از بی قراری به بالا و پایین می پرد – تناسل مانند شیر آبی است که قطع و وصل می شود – تناسل مانند خودکاری است که با نوک خود بر روی کاغذ فشار می آورد – تناسل مانند نشانگر موسی است که با همه جای کامپیوتر کار دارد – تناسل مثل پوتین است که وقتی به پای سرباز  می رود شاید ساعت ها آن تو بماند – تناسل مانند فشار یک جنس رو جنسی دیگر است .

تناسل را دوست دارم ( آلتش را هم )



تاريخ : ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

س.ا.ب.ج.ک.ت.

سحر – آناهیتا – بهار – جورجیا – کبرا – تهمینه

هر کدوم بشه ماراضی هستیم .

گور بابای ناراضی - -

ولی با بهار پایه ام ، با سحر فاب ، با آناهیتا رله ، با تهمینه جور ، با جورجیا ردیف ، با کبرا . .

ولش کبرا هنوز تصمیمش رو نگرفته  - - کبرا خوب نیست .



تاريخ : ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هی پسر

چرا خوابی ، پاشو

دنیا داره عوض میشه

همه چی داره رنگ دیگه ای پیدا می کنه

مثل من که لباس پوشیدنمم اختیاری نیست

یه روز می پوشم ، یه روز لخت هستم

یه روز رنگی ، یه وقت سیاه وسفید

یه موقع ساده ، یه وقتایی آرم دار

 

آخه هنر نزد ایرانیان است و. . . .. هست



تاريخ : ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

برای داشتن چیزی که مال تو نیست تلاش کن

بدست آوردن چیزهای که به ما تعلق نداره جزوی از اساس زندگی ما آدمها ست –

کسی رو که تو قلبت بهش ایمان داری اما جسمش مال تو نیست  بدستش بیار –

هیچ کار خاصی لازم نیست . اگه تو بخوای ، خدا هم که نخواد بازم مال تو میشه

(آخ من چقدر انتظار این رسیدن رو دوست دارم)



تاريخ : ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و قتی از خواب بیدار شدم

به اولین چیزی که فکر کردم اون بود

به این فکر کردم که

چرا انقدر راحت در مورد من بد حرف می زنه

من . .

من که هنوز کاری نکردم

بزار منو بشناسی بعد در موردم قضاوت کن .



تاريخ : ۱٤ اسفند ۱۳۸۸ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو همانی

همانی که من در رویاهایم حتی

چشم به راهت بودم

و برای رسیدن تو

شهر دل را آذین بسته  و

دل را به میهمانی حضور تو دعوت کرده بودم .

من از پیش می دانستم که تو می آیی

. . .

و تو آمدی

خوش آمدی

به قول پیر ترها 

قدمت روی چشم 



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی میشود به این راحتی خود را به قلب تو کانکت کرد

چرا سیستمت را وادار به دیسکانکت بودن می کنی

من هنوز آی پی قلبت را دارم

و برای عدم فیلتر شدن

از وی پی اِن مغزم استفاده می کنم و تورا

و تورا می یابم

و همان لحظه برای همیشه تورا هک میکنم و حک می شوی در قلبم  .



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ | ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

و چه بی اندیشه رفتی

چه بی پروا

مرا درهم شکستی

در این رویا

شاید هرگز یا حتی از هرگز هم هرگز تر

فکر نمی کردم تو

تو به این آسانی به این

راحتی مرا سهل بیاندیشی و بی اندیشه ی

درهم ماندن و غوطه ور شدنم

در غم رهایم کنی

..

رهایم کردی اما من رهایت نمیکنم 

ای رها شده ی رها شونده ی من

.....

تو رها از هرچه تنهایی و غم

من اسیرم، تو رهایی، من اسیر



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من را عقیم کردی

من عقیم شده ی عشقم

عقیم شده حرکات تو

عقیم شده  لحظاتی که با تو داشتم

و آن بوسه ی  داغ که بر سینه ی من نهادی

و داغی این عطش بسیار

که من را عقیم تر از عقیمان اطرافم کرد

من عقیم عشق نیستم

عقیم تو ام . . . . .



تاريخ : ٩ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حمام

یگانه  لحظاتی که بشر آزاد است

ودست می کشم آرام بر تنم

چه احساس خوشایندی

یاد چهارده سالگی ام افتادم 

و چه خوش این حرکات این جنب وجوش

این حمام



تاريخ : ٩ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ابر- چه واژه ی قشنگی 

وقتی بارون تموم میشه  به ابرها نگاه کن  مخصوصاً وقتی شب باشه .

شکلهایی رو میبینی که شاید تصورش هم برات سخته ..

مثل یه زمین فوتبال با چند تا بازیکن ..

صورت یه آدم یا حیوون ..  یا خیلی از چیزهای دیگه !!

ابر واژه نیست – خود قشنگی



تاريخ : ٩ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هُش .

معنی واقعی این کلمه چیست ؟

برای حیوون بکار میره یا آدمهایی که حیوون هستن .

شاید واسه حیون هایی که شکل آدم هستن ...

هزار تا مثال میشه زد از حیوون بودن یه سری آدمها

خوب جای اونا هم یه سری حیون هستن که آدم  میشن .

حیون نباشی ؟  حواست جمع کن . .



تاريخ : ٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دو خط نا موزون موازی

در امتداد یک دشت

می دویدند چون دو اسب رم کرده

و در میان

سینه های یکدیگر می خوردند  ؟  علف !

و لیس می زدند هم را همچو

لیس کودکی بر قاشق شکلات

بر سر میز صبحانه

صبحانه ای با نان بربری

و لواش ...

جای تافتون خالی

آه جای تافتون خالی ...

پس سنگک را چه شد ؟

سنگک را که خورد ؟!



تاريخ : ٦ اسفند ۱۳۸۸ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 من و این چند خط  من و این شبگرد

من و این سایه ، عشق بی پایه

من و این .. . . ..

نمیدونم چرا اما دارم یه حسی رو به ذهن خودم راه می دم  . یه حس که م میگه عاشق شو .

باک نداشته باش بیباک باش

کاش می شد اما حیف نمی دونم اون چی میگه  تو میدونی ؟



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ