تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

همیشه از اینکه حس کنم نفر دوم هستم نفرت داشتم ، وقتی نهایت تلاشت رو می کنی که برای دوستت بهترین باشی اما با اومدن یه کسه دیگه ای باز تو میشی نفر دوم .   اما یکی بهم گفت که هر انسانی پیش بقیه جایگاه خاص خودش رو داره و مقایسه کردن اشتباه بدیه ، امکان داره دوست تو حرفهایی رو پیش تو بگه که به هیچکس دیگه ای نگفته  . 

 

خودمم نمی دونم که چجوریه ... احتیاج به مسافرت دارم.

 



تاريخ : ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

شب ...

و جشنی ست برپا

و تو نیز هستی

و من نیز هم

به چشمم افتادی

محو لباس شب تو

،،، چه زیباست

و اندامت پیدا

من ومحو شدن در تو

چه زیبا

تاج روس سرت

لباست انگار نخ نما شده

و کفش های بلندت

و دامنی خوش رنگ

و من چون  حسرت کودکی به طعم بستنی ...

به تو زل زده ام .

 



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شاهزاده ی شهر شما اومد با اسب خوبی ها

دزدید وآسون برد  دل پری شهر قلب ما

شاهزاده خوب شما دل پری ما رو برد

برد میون ستاره ها هیچ وقت دیگه پس نیاورد

...

دل پری عاشق و بازم گرفته دوباره

آخه بدون شاهزاده هر شبِ  بارون می باره

...

شاهزاده رفت به جنگ دیو ، دیو پلید قصه ها

دلش رو داد دست پری گفت که میره تا انتها

اما توی نبرد با اون دیو پلید سرنوشت

خدا برای شاهزاده قصه مرگ رو می نوشت

...

شاهزاده که خبر نداشت یکی براش خواب دیده بود

یکی براش خواب عطش تو دشت آفتاب دیده بود

بعد نبرد اون دوتا ، شاهزاده ی قصه ما

چشماش رو آروم هم گذاشت ، رفت و رسید به انتها



تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو تنها کسی هستی که من الاغ گونه دوستت دارم

و تو هم مثال گاو به من علاقه مندی و

گهگاهی چه حیوان گونه

همدیگر را در آغوش می گیرم و مثل دو مار

در هم می تنیم

و چون فشار دندانهای سوسمار همدیگر را فشار می دهیم

و لذت می بریم مانند زمانی که

تی تاپ به خری داده اند

وبعد

مثال دو خرس در کنار هم می خوابیم و می خوابیم . 



تاريخ : ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تکاور دلاور می جنگد با دشمن ، با دشمن ستمگر –

همچون نهنگ در دریا – همچون پلنگ در صحرا 

 

 

هر روز همین جملات در ذهن مخدوش شده ماست .



تاريخ : ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حواسم پیش توست

به تو فکر می کنم ودر اندیشه ی دوباره دیدنت هستم

آخرین بار به من قول بوسه ای را دادی

که عطشم را بیشتر کند



تاريخ : ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ | ٤:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 باز هم من و تو

دست من وگیسوی تو

چنگ من و ریسمان زلفت

دست من و گرمای تنت

چشم و من و باریکه ی صورتت

بوسه من و گونه های تو

و لبریز شدم از احساس

حتی زمانی که حواست جای دیگر بود

حس بو کردن تو

و کنار گرفتن نگاهم از خجالت چشمانت

من ، تو

چه زیبا در کنار هم 



تاريخ : ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی یه هدیه میگیری و اون هدیه باب میل ترین چیزی که تو اون دوران میخواستی

چشمات برق می زنه

این برق چشمها اطرافیانت رو خوشحالتر از خودت میکنه چون تو رو شاد میبینن .

 

پ.ن :

به چشم بد و فخر فروشی نبینی ها .



تاريخ : ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هرگز فراموش نمی کنم

وقتی صحنه سوار شدن کودکی که برای اولین بار

 پا بر رکاب دوچرخه نارنجی خود گذاشته و با سرعت پا می زند میبینم می خندم

 و خوشحالتر می شوم وقتی یاد اولین پا زدن های خودم میافتم .

کاش دوچرخه ی زندگی هم به این آسانی پا می خورد و می چرخید 



تاريخ : ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

پرستوی چشمانم پرواز تورا دنبال می کرد

و تو پر می کشیدی

به فراز هرچیزی که تا آن لحظه بلند بود

و در هم می شکستی تمامی ارتفاع های غیر ممکن را

حتی ارتفاع دیوار بلند بین من وتو

پرستوی من تورا مثال نقطه ریزی روی کاغذ یادداشت

می دید اما هنوز

تو را دنبال می کرد

و تو عقاب وارانه

بال می زدی و دور می شدی

............ دور شدی .



تاريخ : ۸ فروردین ۱۳۸٩ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کمی که فکر می کنم

انگیزه ای ندارم برای اینکه

صورتم را بتراشم و زیبا شوم

چون تو آغوشت را از من دریغ می کنی

لباس نو بپوشم

وقتی تو حتی در صحبت های تلفنی  بین ما من را با چکش می کشنی

حتی برای یک دقیقه غرور خود را کنار نمی گذاری و به شرایط  فکر نمی کنی

فقط خود را می بینی و فقط خود را درک می کنی

و تا نهایت عمرت این سلطه طلبی را دوست خواهی داشت

و گهگاهی یک احمق مثل من دل به تو می بندد

و تو دوباره حس می کنی که برنده ی زندگی هستی

------------------

تو را حس میکنم اما کمی کمرنگ

نقاش باش و حس را با سطلی رنگی بر روی من بپاش

تا از احساس تو پررنگ شوم .



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که درختان هم

نایلون بجای میوه بار می دهند

و من برای نگهبانی به پادگان می روم

آن هم روز عید

چه زیبا می شود این تلفیق

این درهم آمیختگی باد و نایلون و درخت 



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یگانه لحظات لذت بخشم را لحظه لحظه

نثار لحظات خوشی که

هر لحظه اش برایم عمری بود

می کنم ..

و این واج آرایی حرف لام را

به پاش شوقی که لحظات به تو فکر کردن به من می دهد

می گذارم و لذت می برم .



تاريخ : ٤ فروردین ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عید چیه ؟

می گن اول بهاره!

یا چند روز از سال که آدما خوش می گذرونن

یا یه موقعی که باید بری دید وبازدید !

کی می دونه ؟

شاید همه ی این چیزایی که می گن باشه ، اما برای من که 1/1/89 توی پادگان نگهبان بودم

 عید معنی دیگه ای پیدا کرد

معنی دوری !

معنی دلتنگی !



تاريخ : ٢ فروردین ۱۳۸٩ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

ما به هم معتادیم

مثل سیخ وسنجا ق

مثل قلیون و ذغال

مثل دود و سیگار

مثل تل با بافور

مثل چای و شیره

مثل گرد ولوله

مثل پایپ و شیشه

ما به هم معتادیم

مثل ساقه به درخت

مثل بوته به زمین

من تو را و تو مرا

دوست داریم همین 

 



تاريخ : ٢ فروردین ۱۳۸٩ | ٧:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بزن تو خط  هرچی خلافه .

قاطی شو با هرچی مواد

بریز وبپاش کن تو هرچی کثافت کاریه

بیخیال دنیا .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ