تاريخ : ٢٤ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی دستانم

جنازه تکه تکه قلبم را نگاه می دارد

من خیره می مانم

به آخرین نبض هایش

که چگونه شد

من از دست دادم

این زندگی را

و چگونه پایان یافت این لحظات

آخر

آری من خشمگینم

از وهم این همه دروغ

و به ظاهر گریه هایی عجیب

و اندوهی می کشم

نبض های آخرم

می تپم

جان می دهم

من می روم

 



تاريخ : ۱٧ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زیر باران

نگاهت چه زیباست

خیس از احساس

من و عشقت

انگار قلبت تنهاست

دست می گیرم دستت را

چشمانت را می بندی

لمست می کنم

نفسی عمیق می کشی

دستانت سرد است

باران خیس شان کرده

اما من که چتر دارم

دستانم خشک است

و نگاهم هم.  ...

به چشم من خیره می شوی

انگار چیز تازه ای دیده ای

.. اشک

نفس هایم عمیق تر می شود

دست رو قلبم می گذاری

سرعت حیرت آوری دارد

ضربانهایم ...

آری من با یک نگاه

به چشمان خیست

زیر باران

عاشق شدم



تاريخ : ۱۳ دی ۱۳۸٩ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

مادرم

خدابیامرزش

هر وقت که میله بافتنی رو دستش میگرفت

یه حس شادی وجود منو فرا می گرفت

می گفتم مامان :

می گفت جانم

این چیه می بافی

دارم واسه روزای سردت یه شال می بافم

کی تموم میشه ؟

هر وقت سردت شد آماده ست

منم خوشحال میرفتم دنبال درسهام

...

اما الان

دیگه کسی نیست که برام شال ببافه

سرما تموم وجودم رو گرفته

دیگه آغوشی نیست که گرمم کنه ، نازم کنه ....

مادرم دنیا با یه عالمه شال

بی آغوش گرم تو همیشه سرده ....

 

پ.ن :

.... واسه تویی که یه عالمه شال داری و اما دنیات بدون مادر سرده سرده .....

 



تاريخ : ۱۱ دی ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

کنار تو راه می روم

به زیر بارش برگ درختان

و گریز های ناگهانی باران

از میان شاخه های عریان

دست به دور شانه ات دارم و

حسی گرم با من است

و آرام نوازش می شوم

از نسیم نفسهایت

و نگاهت چتر من است

به زیر بارش بی امان بارانها

آه ،

این تنها یک رویاست

رویای صادقه .....



تاريخ : ٩ دی ۱۳۸٩ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ماه سرما ، ماه بی برگ

ماهی که شاخه بی گل بود

ماهی که این دل خسته

مشغول یه قل دوقل بود

فصلی که ستاره خواب بود

چشم تو منو نمی دید

فصل طاعونی سرما

فصل بی برگ شدن بید

فصلی از نبودن تو

فصلی بی ما شدن من

فصل سرد این ترانه

حس سرمای شکستن

....

اما باز خدا یه رحمی

به دل خسته ی ما کرد

میون صدتا ستاره

تورو واسه من جدا کرد

اومدی کنار من تا

بگی همصدا می مونی

بگی با دلی پر از شوق

قصه ی عشق و می خونی

 

پ.ن: (یه زیر خاکی دیگه)

من به چشم ندیدم که کسی از زمستون خوبی بگه . انگار کسی زمستون و دوست نداره ، اما یه وقتایی یه اتفاقاتی رخ میده که بدترین چیزا برات مثل بهترین داشتنی هات میشه .   زمستون رو دوست ندارم ، اما تا ابد مدیونشم .. . . . . ..



تاريخ : ٩ دی ۱۳۸٩ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برای اتاقم تنگ شده

اون نوشته ها رو دیواراش

اون تابلوها

اون حصیرهایی که جای دیوار رو گرفتن

اون آسمون رنگ شبش ،

اون ستاره هایی که با چه شوقی روی آسمونش نقاشی کردم

اشکهایی که پنهونی تو اون اتاق ریختم

شعرهایی که گفتم

خاطراتی رو که به یاد آوردم

حتی واسه اون پاهایی که سر روشون می زاشتم و خوابم می برد

واسه اون دستی که موهامو نوازش می کرد

واسه اون دلی که مال من بود

...

دلم میگیره و یه آه بلند می کشم ، بی تو این اتاقم حرفی واسه گفتن نداره .

دیگه من چی می تونم بگم ......



تاريخ : ٤ دی ۱۳۸٩ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نیمه تاریک من

این شب و غوغای تو

این دلم وقف تو شد

وقف این یلدای تو

هر شبم مدیون تو

این دلم افسون تو

در نگاهت شعرها

لیلی ام ، مجنون تو

نم نم باران عشق

در نگاه خیس تو

در میان آسمان

در دل این کهکشان

من تورا در هر زمان

بی امان و بی امان

می کنم افسانه ای

هر شبم مدیون تو

این دلم افسون تو

لیلی عاشق شدم

هر شبم مجنون تو



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ