تاريخ : ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی تن سردت را

میان دستهای پر تپش خود گرفته بودم

اشکهایم را جاری ساختم

همه زمزمه ای زیر لب داشتند

اما من به صدای خوش خنده هایت فکر می کردم

چه معصومانه از هم پاشیدی

و چه بی پروا رفتی

از میان من و نگاهم

ای مرد

تو چه بودی

که اینگونه

همه برایت اشک می ریزند

چرا صدایشان نمی کنی

حرف بزن مرد

بگو

تو هیچگاه ساکت نبودی

خروش کن

برخیز

من رفتنت را باور نمی کنم

هرگز ...

 

پ.ن : به یاد بهنام عظیمی ، مردی که همه دوستش داشتند. ٢٢بهمن٨٩



تاريخ : ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دستان ماهیگیر

قلابی سرد و تیز

خشمگین تر از همیشه

میان برکه

چه کسی فکر می کرد

درازی این نخ

تا میان نیلوفر های آبی این سوی برکه برسد

و تو در آن لحظات

گرسنه شوی

و چه چیز بهتر از

طعمه ای لذیذ و چشم نواز

برای فریب

برای جدایی

برای مرگ

و سرانجام با تو بودن

کاش طمع نمی کردی

 و تن به قلابش نمی دادی

تو جدا شدی

از میان من و برکه

اولین و آخرین بار

سرمای نسیم روی برکه را حس کردی

خودت را تکان می دادی ، اما

فرجام این طمع را می دانستی

کاش برکه را

به طمع سیری ترجیح می دادی

کاش این قلاب

میان ما

آویزان نبود

 

...........

خونه ی من رودخونه ست

دریا برام یه رویاست

بزرگترین آرزوم

رسیدن به دریاست

.....

پ.ن : کاش هیچ ماهیگیری نبود تا قلاب ها میون برکه ، توی آب .....



تاريخ : ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی سکوت

تنها صدای واژه های من است

من به ترانه ی با تو بودن می اندیشم

که زیر این ترک های کاغذی

و میان رودهای جاری جوهر

نگاشته ام

که چه زیبا این ترک ها را

با جوی روانی از رنگ و قلم پر کرده ام

و حتی تسکینی برای خشکی گونه هایم

چروک پیشانی ام را حس می کنم

وقتی به دقت به نوشته هایم نگاه می کنم

پریشانم می کند این سطرها

وقتی به یاد سکوتی می افتم

که هنگامه رفتنت را خبر می داد

و من کلامی به زبان نمی آوردم

که مبادا دلتنگ شوی ...

 



تاريخ : ۸ بهمن ۱۳۸٩ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

اینجا منم که غرق نگاه تو می شوم

لبریز این لب بی صدای تو می شوم

اینجا منم که دست بر دلت دارم

شبهای سرد گم شدن ، فردای تو می شوم

اینجا منم که نگاهم به دست توست

با یک اشاره تو شیدای تو می شوم

اینجا به رسم نظر بازی دل

من مست چشم سیاه تو می شوم

این واژه ها همه وهم می شود وقتی

من عاشق صدای دعای تو می شوم

تن می دهم به زمان و زمین من تنها

وقتی که از ترانه ندای تو می شوم

من کافرم و به هیچ مذهبی ندارم دست

اما برای مناجات آیه های تو می شوم

لبریز کن مرا و ببین که بی هوس

مغموم مذهب خدای تو می شوم

 

پ.ن : یه هویی نوشتم . فکر کنم بد نشد . البته فی البداهه هستا ، ویرایش نکردم .



تاريخ : ٥ بهمن ۱۳۸٩ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

راستی
دوستی یگانه حسی است که
نمی شود هیچوقت درکش کرد
حتی نمی توان حسش کرد
و تنها
ما آدمها
خودرا اسیر این وهم معرفت و

زیبایی دروغین
این لحظات کنارهم بودن می کنیم  .
دوستی چیست
توهم یک رویا 

یا که یک لحظه آرامش پوچ

راستی تو دوستی کرده ای

یا حتی تن به وحشتش داده ای

من که نه

من می ترسم از

غرور بی پایان خود

زمانی که دوست حرفی می زند و من دلگیر می شوم

من هم دوستی نکرده ام

.......



تاريخ : ٢ بهمن ۱۳۸٩ | ٦:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هنوز زنده ام ... آیا؟؟؟؟



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ