تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی

لمس تنت دور می شود از دستم

انگار خدا قهر می کند با من

....

انگار خدا چند سالی با من قهر است ....

 

پ.ن :

یه کم آشفته ام ، دلم واسه خیلی کارام تنگ شده ، دلم واسه خیلی از دوستام تنگ شده ... دلم واسه هوای نم دار زیر پل تنگ شده ،  آره کلاً تنگ شدم



تاريخ : ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

آن سانگ

بانگ بر می دارم

درد در دستانم

سینه ام می سوزد

چه خیالیست در آب

چه شگفتی در مه

که من سر در گم

این چنین محو تمنای تو ام

محو این کندی دنیا توام

 

دیگه مارو باید خاک کرد ، دنیا از ما هم گذشت

همه چیز پوچ شده . .



تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خلسه هایی تکراری

و فرو رفتن میان توهم دود

همه جا خالیست

هیچ خدایی نیست

و من به این تزریق توهم ادامه خواهم داد

تا ابدیت



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ