تاريخ : ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 چقدر بد که آدم نتونه جلوی دهنش رو بگیره

یه حرف رو به همه بگه و تمام چیزا بهم بریزه

و باعث یک درگیری لفظی بشه

و بازهم مدعی باشه که با گفتن این حرفها اتفاق خاصی نیفتاده ، ...

آخ که این بشر چقدر می تونه احمق باشه

خوشا به حال گوسفند ، که حداقل تو قید و بند رازداری و حرف زدن نیست

زهی گوسفندان ، زهی !



تاريخ : ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز چی میشی ؟ امروز چه خبر ؟ کسی از امروز ها چیزی می دونه

امروز می گذره ! امروز خبری نسیت ! آره هرکی برای خودش زندکی می کنه

بی هدف می گذره – دنبال یه رخداد – به فکر گذشته نیست و داره زندگی می کنه

تلاشی وجود نداره / حتی برای یه حادثه / و همینجوری طی میشه و میره

مـــــــن + تــــــــو= چه بی پروا امروز هارو هدر میدیم !



تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برای یه بعدازظهر آروم تنگ شده ، برم کنار رودخونه بشینم قلاب رو توی آب بندازم و ساعت ها صبر کنم و تحمل کردن رو تجربه کنم .

به صدای پرنده ها گوش بدم ، یه سنگ به سنگای توی آّب اضافه کنم .

دستم رو ببرم لای جلبک ها و حس تازه ای رو تجربه کنم .

آواز بخونم ، بی پروا ، بی خجالت حضور غریبه ها

به خودم فکر کنم ، آینده ام رو بچینم ، خوشحال باشم .

خیلی دلم تنگ شده واسه یه بعدازظهر

فقط یه بعدازظهر



تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عشق مکانیکی

عشق ماشینی

 

چی بگم دیگه ؟

هیچی ندارم بگم و

هیچی نمی تونم بگم



تاريخ : ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 وقتی کسی رو داریم قدرش رو نمی دونیم

این چیزیه که بارها شنیدیم

اما همیشه تکرارش می کنیم – آخ که چقدر دلم برای اون روزای شاد تنگ میشه

یه کم که فکر میکنم قبطه می خورم که چرا بقیه نه ؟

چرا بقیه چیزیشون نمیشه ؟ چرا بقیه همدیگرو می بخشن و ما ...

ما نمی تونیم همدیگرو ببخشیم – ما نمی خوایم که همدیگرو ببخشیم

ما نخواستیم ..



تاريخ : ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

اصلا بنویسم که چی بشه ؟

چه معنی داره یه مشت چرندیات تحویل خودم بدم (کسی که به این وبلاگ سر نمی زنه)

دلم خوشه وبلاگ دارم ... یه چندتا آدم بیکار بودن که یه موقعی بهم سر می زدن

الان اوناهم رفتن پی کارشون

---------

حالم بده! دلم میخواد زار زار اشک بریزم (زا زار که نه اما  دلم گرفته)،

*منو از یاد نبرین می دونم ویرانم*

کاشکی یه نفر پیدا می شد منو بفهمه !

اصلا سخت نیست ...



تاريخ : ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو را جادو می کنم

طلسمت می کنم

آغوشت را

عشقت را برای دیگری حرام می کنم

تنت را می پوشانم با حریری سبک اما نفوذ نا پذیر

و کنارت می دوم و ورد می گویم

فوت می کنم

خاک بر دستانم میگیرم و روی گونه های تو میریزم

تا کسی دیگر، طعم عسل گونه ی آن را نچشد

و کنار تو

تا صبح آتش روشن می کنم

و صورتم را رنگ میکنم

خط وخالی عجیب

شبیه به جادوگران

آری جادویت می کنم 



تاريخ : ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

روز ملی خلیج فارس

یعنی چی ؟

وقتی نتونستیم یه پتیشن ساده ی یک ملیونی رو تکمیل کنیم چه خلیج فارسی

برو کشکتو بساب حالا هی تو وبلاگت روز ملی ها رو تبریک بگو

اما چه فایده وقتی دنیا خلیج عربی رو قبول کرده و ما 70 ملیون از جمع کردن 1 ملیون امضا عاجز هستیم

حالا هی بیایم روز هوای پاک ، روز خلیج فارس ، روز درختکاری یا هزارتا کوفت وزهرمار دیگه رو جشن بگیریم

وقتی که نوروز به اسم افغانستان تو یونسکو ثبت میشه ملت خوشحال میشن که نوروز به ثبت رسیده

واقعا که ملت احمقی هستیم ، این شرایط حق ماست که باید مارو با عرب و آدم خوار مقایسه کننن و جای هیچ گله گذاری نیست

بریم بمیریم بهتره انگار ...



تاريخ : ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی عریان بودی

 و بر سینه خوابیده بودی

به پشتت نگاه می کردی

تو مرا نمیدیدی

اما من تو را بو می کردم

و سرشار می شدم از شعف عطر تو

و آرام در گوشت اسمت را صدا می کردم

و تو ناگهان تنت می لرزید

و عشق را به من منتقل می کرد.

در آن لحظه چه زیبا بودی .



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بعد ازهم آغوشی تلخ

راه رفتم

سرفه های خشک سیگار

درد کلیه

از خوردن چندین بطری آب

فکر پشیمانی

و بار سنگینی روی قلبم

و ترس از فرار تو از پیشم

و دوباره بعد از سالها اشک

.. گریه و دلتنگی

..

نزدیک خانه ی تو

و آخرین پک های سیگار

سرفه هایی شدید تر

خون طراوش کرد

از سینه ام

حتی سرم را تراشیدم

مثل صورتم که چند ساعت قبل تراشیده بودم

تنها رگها یم را نتراشیده ام

آن را هم

آری می تراشم ...



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

گاهی وقت ها دلم

آنقدر می گیرد که

حتی لوله بارکن هم جواب این دلگرفتگی مارا نمی دهد

و آن زمان منم که تلمبه می زنم

و می زنم تلمبه که منم ...

بعد از تلمبه زدن آب روان می شود

وتمام دل گرفتگی ها و گیر کردنیها را

از من خارج می کند وبعد از آن با دلی گشاده

دست بر تلمبه خود می کشم

و به قدرتش می نازم 



تاريخ : ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زن چیست ؟

چه کسی می داند ؟

حتی خدا هم گیج شده ...

تمامی راز های دنیا با آنهاست

الهام دهنده ی تمامی اثر های هنری آنانند

نقاش ها بهترین نقاشی هایشان یک زن است

حتی مجسمه ها هم از بدن پر پیچ وخم آنان است

و هزار مثالی دیگر...

این موجود به این قدرت چه نیازی به مرد دارد ؟

چه نیازی ؟

و ما مردها سرگرم میکنیم خودمان را با بازی های بی پایان زن

زن

و این کلمه هم رازآلود است       ز- ن

تو چیستی ؟



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ