تاريخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

مارا ز داغ واژه ها رها کنید ،

بس است

هرچه به فکر چیدن کلمات و جملات کنار هم بودیم

بهتر که به خود بنگریم

خسته و ناتوان

بیمار و فلج

عاجز از دوست داشتن

این چه دردیست که

حتی جملات هم درمانش نیست

درمانش نیست

درمانش کیست ؟



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم می خواهدت ای تو

تو ای دل خواه افسونگر

توای زیباترین رویا

تو ای آسان ترین باور

تورا می خواهمت اکنون

کنون که در دلم هستی

تو مانند دو زنجیری

دلم  را بر خودت بستی

تو ای زیباترین ای نو

مرا دریاب ای دریا

مرا دریاب تا اینجا

مرا دریاب تا رویا

تو ای پاکی ، نجابت ، خوب

من از دست خودم خسته ام

ز بعد رفتن قلبم

منم که دل به تو بستم

...

برای لحظه ای در دلم تولدش را حس کردم

تولدش مبارک



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 هدف ما جلب رضایت شماست

هدف ما خرسندی شماست

هدف ما امنیت شما

هدف ما ایمنی شما

هدف ما راحتی شما

هدف ما هدف امام

این تمام هدفهایی که میشه تو زندگی روزمره باهاشون برخورد کرد

چقدر هدف

خیلی زیاده ، آدم گیج میشه



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هنوز از نبود تو در بهت بسر می برم – دوباره بازگشتم به زندگی ای طاقت فرسا

به آینده ای تاریک و من و تنهایی

از خلوت کردن با خود خسته شدم

و به آرامش فکر می کنم

اما نمی یابم

شاید فرار لازم باشد

ترک می کنم این وادی خشونت را

و به سوی سحر فردایی آزاد

پرواز می کنم



تاريخ : ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 من و تو

چه دور از هم ، به هم می اندیشیم

و چه بی تفاوت همدیگر را حس می کنیم

خیال خام ما از وادی بیخیالی گذر کرده

وما ، من وتو

همچنان بغض و کینه را

دوستان دل خود می کنیم

و برای هم دلتنگ نمی شویم



تاريخ : ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بی قید شده ام

قید زده ام

قیدم را زده اند

قیدشان را میزنم

بر بی قیدی خود می بالم و تمامی دوستانم را رها می کنم

و دوباره دوستان تازه ای انتخاب میکنم

تا بعد از مدتی دوباره قید این به ظاهر دوستان را هم بزنم



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نوازش کردم صورتت را سرخ بود

از ضربه ی مردی خشن

و در دلت دوست داشتنی

و تو می گریستی و من آرامت می کردم

آه ناله های تو مرا به اوج شهامت برای بوسیدنت می برد

 

کاش اطراف خلوت بود



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من را برای خودم  صدا کردند

نه برای دیگران

و همینگونه رفتم بسوی تمام شدن واژه

و درگیر شدنم با افکار تلخ

افکاری تلخ

حتی به تلخی که من هم دوستش ندارم

من هم

من تلخ .. ..



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

مرا به دشتی باز بردند
گریختم و به گوشه ای از انبوه درختان سیاه پناه بردم
ترسیدم
...
مردم



تاريخ : ٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

 دلم یه جایی گیره ، پیش کسی نه ، یه جایی گیره

خودمم نمی تونم بفهمم کجا ، اما خیلی وقتا هوس اون جای گمشده رو می کنه

می دونی چند ساله که دیگه شعر نگفتم !

این نوشتنامم واسه اینه که یه وقت شک نکنم که مردم

من نمردم ، دلم جایی گیره .



تاريخ : ۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

روزی خواندمت

جوابم دادی

پژواک خود را در صورت تو دیدم

خندیدی

خندیدم

گفتی

جواب دادم

گذشت و گذشت

اما اکنون صدایت را نمی شنوم

و پژواکت را

نه دروغ گفتم ؛

پژواکم

آری پژواکم را نمی بینم 

پژواکم ؟  چی ؟ پژواک !

(تو با دلتگی های من ، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر می کنم هستی )



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ