تاريخ : ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هنوز گیجم

لمس انگشتانت بر روی بازوهایم

هنوز مرا در خلسه نگاه داشته

و من هنوز سرگیجه ای شیرین دارم

انگار مستم

آری مستم

از بوسه ی آخرت

از احساس گرمای تنت

و گردنبند طلایی تو

چه مستانه من مستم

هنوز مستم

هنوز گیجم

گنگم



تاريخ : ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خیلی سعی کردم دیگه اینجا نیام

خیلی سعی کردم دیگه ننویسم

خیلی خواستم دیگه نباشم

حتی واسه خودم

اما انگار بایدی وجود داره

که من رو به اجبار به نوشتن وا میداره

چرا من ؟

چرا فقط من ؟



تاريخ : ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ببخش که دیگه واسه تو شعری رو از بَر نمی گم

ببخش که دوست دارم َ بیشتر و بیشتر نمی گم

ببخش اگر که قلب من ساکت و بی صدا شده

ببخش اگر چشمای من اسیر یک نگاه شده

خودم اینو خوب می دونم تقصیر من بود به خدا

نشد که با هم بمونیم دستامون از هم شد جدا

نشد بشه حتی یه بار بخندیم و شادی کنیم

نشد که تو زندون دل ، هوای آزادی کنیم

من و تو یه قصه بودیم مثل تموم قصه ها

مثل همه دنیای ما ، قلبها شدش پر از ریا

من که دروغ می گفتم و تو هم منو گول می زدی

آخر کارمون چی شد ، چی شد شدیم به این بدی ؟

 

پ.ن : شاید بیایی شاید 



تاريخ : ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سحرگاه

چشمانم را می گشایم

دستانت بر روی سینه ام

آرام می بوسمشان

لطیف بود ،

چه حس ویران کننده ای

دستانت

تمامی شب به دور آغوشم

و تمام تو برای من

و من تماماً برای تو

برای ساعتی عشق

نفس

شوق

هوس

و تو

آرام بیدار شدی

تا مرا دیدی

خندیدی

بوسیدی

دستانم را

انگار تو هم از من آغشته شدی

چه زیبا ما در کنار هم

چه زیباست که نیست غم

یک شب فقط باتو

یک شب فقط تو



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هربار که صدایت را می شونم

شوق می گیرتم

و باز بیشتر به تو فکر می کنم

خدای آسمان شده ای برای من 

و من تورا پرستش می کنم

و سر به بارگاه تو فرود می آورم 

از تو ، تورا می خواهم

خدای آسمانها 

خود را به من ببخش 

برای من باش .

 

..پ.ن :

با اینکه خیلی بی رحمی اما من بازم دوستت دارم ، کاشکی من به جای دوستات بودم تا همون لحظه می بوسیدمت .

(خدای آسمانها= ?)

 



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا
تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ای تو همه هستی من

نفس چرا نمی رسد

چرا هوای عشق باز

به قلب ما نمی رسد

چرا صدا نمی رسد 

چرا دعا نمی رسد

چرا زمان جنگ ما

صلح خدا نمی رسد

چرا خدا نمی رسد

مگر خدا نباشد و

 من و تو باشیم و بس 

من وتو هستیم و هست 

بدون ما خدای ما

ز ما جدا خدای ما 



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زندگی کاشکی به ما امون می داد

گوشه ی چشمی به ما نشون می داد

یه کلام حرف تو دلم داشتم اگه

خدا یک ذره به من زبون می داد

 

.....

پ.ن : این فصل بندی ها برام خیلی جالب بود یه لحظه قبطه خوردم که چرا خودم اینکارو نکردم  .



تاريخ : ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوستت می دارم 

با قلبم بازی می کنی 

و من 

بازهم 

عاشق می شوم 

و تو ادامه می دهی 

و من به دنبال تو

هنوز هم دوستت دارم 

و هنوز هم حست می کنم 

...

برای تویی که هرشبت برای من است 

دوستت دارم 



تاريخ : ٩ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

برای کسی می نویسم که هر روز چشم بر دستان من دارد

تا برایش چند خطی بنویسم

کسی که حس او بهترین وسوسه های عاشقانه را در من جای می دهد

کسی که تبلور یاد او اشک را به چشمان من می آویزد

برای تو می نویسم 

اما تو ساده من را کنار باقی خاطراتت می گذاری 

و روزی سبد یادهایت را روی آب دریاچه ی اشکم رها خواهی کرد 

 

..

من به تو دلبستم 

تو اگر می فهمی ؟ 



تاريخ : ٧ امرداد ۱۳۸٩ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من را وسوسه می کنی 

برای داشتن دوباره ات 

و دوباره حس بوسیدن تو 

و لمس آرام تو و لرزشی آشنا 

اما انگار گوشه ی دلم 

چیزی می گفت 

نه 

به مبارزه طلبیدمش 

اما انگار اراده ی او برای 

بردن بیشتر بود 

از من

و من چه مغموم به شکستی که

از بازگشتن به تو داشتم

بازمی گردم

باز به تنهایی های دل

و سرکردن با این چند کتاب

که هربار چندبار خواندمشان

انگار این هربار چندین بار خواهد شد 

و من هنوز به تو و آغوش تو فکر می کنم 



تاريخ : ٥ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش

پرپر دستای خار و خسی نیست 



تاريخ : ۳ امرداد ۱۳۸٩ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

گاه گاهی

بغض برگلویم

انتظار می کشد

و کافیست تنها یه کلمه از تو 

آنرا بشکند

وآنگاه

ژاله های چشمانم

باران می شود برای عشق

اما دستانم را چتر می کنم 

تا تنت از عشق بی حد من

خیس نشود

 

آخر تو از عشق بیزاری

تو بیماری



تاريخ : ۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

......

شب

چه پر معنا

حسٍ بغض

بعد از مدتی

اشک

ندانسته از چه

از چه چیز

از چه کس

تنها فقط گریه

بیداری را هم قلم زدم

از ساعات آرامشم

و باز هم بغض جمعه شبهایم

کاش داشتمت

تا اینگونه پریشان نبودم

کاش برایم می ماندی

مثل شاخه گل اطلسی

که بر روی طاقچه خشکیده

...

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد (ترانه ای از داریوش)



تاريخ : ۱ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

چه جالب

وبلاگ من شده نقطه درگیری بعضی از آدمها 

میان و میرن  حرفاشونو به روی هم نمی زنن

اما اینجارو پر می کنن از گلایه 

کاشکی یکی هم مارو یه نگاهی بکنه 

کاشکی 



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ