تاريخ : ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

 

 دلم می خوادخط بکشم روی خیال اون چشات

رد بشم و پاره کنم خط قشنگ اون لبات

دلم می خواد که بد بشم مثل هزار نفر دیگه

عکسی نباشه دیگه از لحظه های پاپتی هات

میخوام منم قرق کنم خیابون چشماتونو

میخوام بگیرم جلوی عابرای خیابونو

تا که از عکس تو بازم بد نشه حال دلشون

بدحالی مال من باشه نه مال هر بی کهکشون

میخوام بچینم دوباره بال پریدن تورو

نتونی از من دور بشی ، منم بهت بگم برو

میخوام که از رو دیوارا عکستونو پاره کنم

این دل بیچارمو باز دنبالت آواره کنم

میخوام میخوام اما چه حیف ، حیف که منم نمی تونم

بااین همه خوبی توآخر کنارت بمونم

 

پ.ن : خیلی وقته درست و درمون شعر نگفتم ،واسه اینم کلی خودمو چلوندم تا این در اومده .  حس بی کسی انگیزه رو میگیره .   خدا فریاد رس مهیا کن (یه چهار پنجتایی بسه)

همین دیگه ، دیگه عرضی ندارم .

 

 



تاريخ : ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

آری

بودن در کنار کسی خوب است

اما چه سود وقتی

حتی یک لحظه آرامش

نصیب بودنهای ما نمی شود

 ما ناچار به بودن بدون حسی

و حتی یک کنایه کوچک

کاش زبانت تلخ بود و زجر می دادی دلم را

اما حتی زحمت کنایه زدن را هم به خود نمی دهی

کاش زبانت تلخ بود



تاريخ : ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

با پوزش از تاسف شما و تدبر از تکبر بعضی ها برای تجسم برخی تلخی ها و تناظر بعضی خوبی ها و تقابل بعضی آدمها و تناسل برخی حیوانها و تناقض بعضی چیزها و تجاوز به برخی از محدوده ها     .

 

منم دلتنگ هسته بودم .



تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

از من نگذر نمی تونم

- گذشتی و نتوانستم

چون وابسته ست به تو جونم

- جانم را گرفتی در دستانت و فنا شد

محتاجم به نفسهات و

- احتیاجم را کشتی و حال

آخه دور از دستات تو زندونم

- حصاری از ضربه های بی امان دستانت به دور من کشیدی

----- نکش تا دنیایم شوی

--نکش تا دوباره

--لعنتی نکش این حصارو

- لعنت به تو



تاريخ : ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برای آغوشت تنگ شده

تنگ ترین آغوش

و هنوز دغدغه ی بی پروا بودنم مرا عذاب می دهد

و من چون مار بدور خود می تنم

کاش آغوشت به اندازه ی یک دشت وسیع بود

تا در آن می دویدم و نفس می کشیدم

کاش اصلاً آغوشی بود



تاريخ : ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

جای پای تو

ردپایی از کفش

چند شکلی برجا

روی این دل

زیر پا

آه این دیوارها

تو لگد مال کردی

این دل و دیوارش

تو به هم آویختی

سر ِ دل بر دارش

و تو هم بی رحمی

مثل پاهای دگر

ردپایی باقیست ، تر

تر ز خون این دل بی بال و پر

بال وپر خون است و این دل نیز هم

من درآغوش و تو هم  لبریز تر

این قدمهای تر

باز گام آخر

 



تاريخ : ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کاش این دیوانگی تدبیر داشت

تا که دل با دست تو چون آینه

بر زمین ِ پر زخون نمی شکست

کاش یک تدبیر بود تا که هر دیوانه ای

 با آینه

بر درون چهره اش

گذری نندازد

آینه چین نخورد

ترکی برندارد دل ما

نشکند آینه ها



تاريخ : ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی دست نوشته هایم را روی دیوار حصیری اتاق می بینم

غم دلم را فرا می گیرد

انگار تمامی شان رهایم کردند و من 

مانده ام و چند خطی موازی پوچ

انگار دلهایشان برای من تنگ نیست

کاش دوباره حس تو سراغم بیاید 

تا دوباره دست نوشته هایش را بر حصیر دیوار دلم بچسبانم

دلم حس تورا می خواهد

دلم 

آه دل که نه 

پاره ای از درد

قطعه ای از غم

ثانیه ای از زجر

دل نمی ناممش 

دیگر چیزی از او باقی نمانده 

تنها حصیر های چوبی  موازی

دلم را بردی 

بردی و 

این حصیر هایش را می خواهم چکار 

آن ها را هم بسوزان 

این چند خط هم برا ی تو

من دل نمی خواهم

 



تاريخ : ٧ شهریور ۱۳۸٩ | ٧:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نداشتن یه چیزایی برای آدم خوبه

چون قدر داشتن خیلی چیزارو می فهمی

انگار نداشتن یه چیزایی خیلی بهتر از داشتنشونه

اما بودن تو بهتر از نبودنته

آره تو یکی فرق می کنی

تو باید باشی .



تاريخ : ٤ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

انقدر بهم تعنه نزن  من از تو عاشقترم

نگو تو این بی کسی تنهات میزارم می رم

من می دونم که بد بوده این همه حرفای دروغ

اما دلم تاب نداره که بی تو باشه بی فروغ

آخ که نمی دونی هنوز من عاشق چشاتم

طلایی نقره ای ام من مست اون نگاتم



تاريخ : ٤ شهریور ۱۳۸٩ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمیدونم چرا

و برای چی 

این چنین میشه که خدا با آدم بد تا می کنه

هی خطا می کنی و راه خودت رو میری 

اما بالاخره یه روز طوری زمین می خوری

که از گیر کردن تو گل هم بدتره

آره خدا جون دارم می فهمم چرا 

می دونم چرا 



تاريخ : ٢ شهریور ۱۳۸٩ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز 

22 سال پیش امروزش

روزی بود مثل باقی روزها 

و یک لحظه 

ناگهان گریه هایی خوشحال کننده

و بدنیا آمدن کودکی

و شروین نامش دادند

به پیروی از شروین شاه

شاه ساسانیان

و کنارش جمع شدند و برایش غزلی از حافظ خواندند

درست22 سال پیش 

حال 22 سال می گذرد و شروین هم اکنون زنده است 

و شاهانه

آری بدنیا آمدم 

این من 

 

پ.ن : از تمامی دوستایی که تبریک گفتن ممنون از اونها هم که نگفتن ممنون 

(1368/6/2)



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ