تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شب

سوگواری دقایق از دست رفته ی روز است

سکوتی برای مرور خاطرات و آدم ها

لحظاتی برای درک بودن

حتی زیر آسمانی ابری

حتی بی ستاره

بی ماه

شب برای دیوانه هایی است که

برای لحظه ای زنجیر هارا کنار گذاشته اند

و کنار کاغذهای دیوارشان

خاطرات تلخ خود را به آتش می کشند

شب نصیب شاعرانی است که

بلندی شعر خود را

به پای افسانه های از دست رفته ی خود می گذارند

شب برای رونمایی ماه از پشت ابرها

برای ماهرخ هایی که در دلهای عاشق جای دارند

و شب

برای لحظه ای کوتاه به دل ما

فرصت عاشق بودن می دهد

فرصت گریختن

خود شیفتگی

فرصت فخر

فرصت بودن ، گرچه کوتاه

 

پ.ن : برای لحظاتی که اشک میریختی و من گرچه آرام و به ظاهر خونسرد اما طوفانی در دلم پدیدار می شد . برای تو



تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

صدات کنم تا که بیای ستاره بارونت کنم

بیای تا مثل شهر عشق بازم چراغونت کنم

صدات کنم صدات کنم ، صدام به گوشت می رسه ؟

خدا نیاد اون روزی که دستام به دستش نرسه

اگه صدامو می شنوی تو هم جوابمو بده

جواب به خواهش منو  ، جواب دادمو بده

خوب می دونم که می شنوی صدای قلب خسته مو

صدای روح بی قرار ، حرف دل شکسته مو

اما صدات در نمی آد بی اعتنا شدی به من

دیگه جوابی نمیدی ، تو هم جدا شدی ز من ؟

دیگه خودت رو لوس نکن ، لوس بازی کار بچه هاس

فقط بهم بگو چرا ؟ ، چرا لب تو بی صداس

بگو چرا ساکت شدی عروسک قشنگ من

تو تنت از جنس چوبه ، اما دلت جنس طلاست

 

پ.ن : از اونجایی که ما اختیاری در انجام امورات داخلی دلمون نداریم و دلو دادیم دست کسی ، مجبور شدیم پست بزنیم .(فرمودند بیخود کردی آپ نمی کنی) . ما هم که مطیع امریم .



تاريخ : ٢٦ مهر ۱۳۸٩ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست داشتم آپ نکنم

دیگه ام هیچی نمی نویسم .

حوصله خودمم ندارم

حوصله ی دلمم ندارم .



تاريخ : ٢٤ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم گرفته لعنتی

داد میزنم

خداااااااااااا

می شنوی

یا نمی خوای بشنوی

دلم گرفته

حالیته ؟



تاريخ : ٢٤ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یه حس غریبی دارم .

سلولهای مغزم یکی یکی داره نابود میشه.

یه سردرد شدید

خیلی فضای عجیبیه

با دکتر که صحبت میکنم آروم میشم اما بازم نمیتونم با این حس کنار بیام

البته خودم گفتم که احتیاج به زمان داره

گله ای ندارم اما خیلی کلافه ام

چرا زودتر این حس پیدا نمیشه

چرا ؟



تاريخ : ٢۳ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سر بر شانه هایت می گذارم

پیچش موی تو را حس می کنم

و دوباره عشق

همان حس آخر

و دوباره صورت زیبایت

و دوباره مشتاق به دیدن این دوباره ها

و من

تنی گرم از شوق و مملو از احساس

و تو گوشه چشمی به من داری

اما ....

 



تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی یه عشق جدید پیدا می کنی ، سعی میکنی یه اسم جدید برای خودت انتخاب کنی



تاريخ : ۱۸ مهر ۱۳۸٩ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شاید واژه ای پیدا نشه برای وصف کردن حالی که من دارم .

شاید شعری به ذهنم نرسه که برای تو بگم

شاید جمله ای نباشه که اندازه ی خوشحالی منو بیان بکنه

اما میشه تو یه جمله گفت

این پاییز عاشق می شوم

و گرم می کنی دستهای سردم رو با گرمای نگاهت



تاريخ : ۱٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

قدمهایت را می شمردم

تند و سریع

حس می کردم دستهایت را کنار خود

آرامشی ابدی

با یک آغاز

و تو دست می کشیدی بر دستان من

آن لحظه که نیاز دارمت ،

و به خاطر می سپردم گرمی دستانت را

برای خلوت تنهایی خود

 

پ.ن: خیلی خوب بود . امیدوارم خوبتر هم بشه . از همه دوستایی که آرزوی موفقیت کردن ممنون و حتی از خدا هم ممنون هستم که امروز رو برای آرامش من کنار گذاشته بود .

از تو هم ممنون برای همقدمی .



تاريخ : ۱٥ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا
تاريخ : ۱٤ مهر ۱۳۸٩ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من الان حس پسری رو دارم که گردترین توپ دنیا رو داره

مثل دختری که خوشگل ترین عروسک دنیا مال اونه

مثل مرغابی که بزرگترین ماهی رو شکار کرده

مثل هزارتا از این مثل ها

 

تو چه حسی داری ؟



تاريخ : ۱۳ مهر ۱۳۸٩ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من دلم می خواد توی عمق چشات نگاه کنم

با تموم وجودم بازم تورو صدا کنم

تا بهت بگم دلم برات دلواپسه

بشینم کناره پنجره واست دعا کنم

از خدا بخوام که دوریت خیلی زود تموم بشه

تا بتونم دلو از تنهایی ها جدا کنم

بسازم بادبادکی که اسم تو رو اون باشه

ببرم بالای بوممون اونو هوا کنم

تا نشون بدم به دنیا که فقط مال منی

نمی خوام دستامو از دست تو من رها کنم

من نمی رم از پیشت بذار که دنیا بدونه

من می خوام تا آخر عمر به دلت وفا کنم

 

پ.ن : یه زیر خاکی دیگه ، اما چه فایده وقتی تو به حرفهام گوش نمیدی . حالا هی من برات عتیقه رو کنم تو باز میگی ...



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

لعنت به این زندگی

حتی وقتی صادقانه و بی کلک میری جلو ، بازم کسی باهات راه نمیاد

وقتی راحت خودتو رو می کنی حست رو بیان می کنی

اما طرف مقابل با یه ترس بیخود از با تو بودن فرار می کنه

آره راست می گفتی من خرم که صادقانه همه چیرو میگم .

 

خیلی بد جنسی (با این که می دونستی من چه حالی دارم اما نخواستی حال و روزم رو عوض کنی)

 

نفرین شده این دل انگار همیشه یه نه وسط کار میاد



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چی می شد اگه می تونستم یه نفر رو برای همیشه کنار خودم ببینم .

اه خسته شدم بابا همش یه نفر ، یه نفر

ولم کن حوصله داری

اصلا عشق چیه ؟ علاقه چیه ؟ بزار در کوزه آبشو بخور

به قول چندتا از به ظاهر دوستها : کدوم یار ؟ کدوم دل ؟ کدوم همنفسی

آره تنها بمیرم بهتره انگار

اما تو انگار نه انگار .



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

قدم ها آهسته

نفس ها آرام

فرو کشیدن ها با حوصله

..

تندتر

سریعتر

قوی تر

..

دویدن

نفس نفس زدن

با تمامی وجود

 

و درد کشیدن از نبود هم قدم

هم نفس

و زجر نیکوتین

آری میمیرم آخر از بی همنفسی



تاريخ : ٩ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حیف ما که عمری سکوت رو فریاد نزدیم

بی صدا نشستیم و حرف دلو داد نزدیم

یه کلام حتی یه حرف روی زبون ما نبود

ما همه چیزارو باختیم به دو تا چشم حسود

اگه ما حرف می زدیم شاید دلامون وا می شد

میون اون همه حرف دوست دارم پیدا می شد

از ته قلب من و تو حرفی بیرون نمیاد

دیگه دل دیدن یارو نمی خواد

لبای سرد و چروکیده ی ما

دیگه مثل قدیما حرفی نداره آشنا

هممون بزرگ شدیم و همه چی رفته ز یاد

ما می خوایم گذشته هامون به سراغمون نیاد

 

پ.ن : نمیدونم چرا اما یه سری شعر زیر خاکی داشتم که خیلی وقت پیش نوشته بودم  نمی خواستم بزارمشون جایی اما یهو نظرم عوض شد . این یکی از اون زیر خاکی هاست

ماله ١۵ سالگیمه .



تاريخ : ۸ مهر ۱۳۸٩ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمی دونم چرا

اما دلم بهم گفت اینکارو بکنم

هی بهش گفتم چرا

گفت تو انجامش بده

غصه نخور چی میشه

منم گفتم چشم

 

به حرف دل گوش ندادن سخته .



تاريخ : ٧ مهر ۱۳۸٩ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یادمه آخرین نامه ها دوست دخترم رو دادم به دست آب

چه حیف کاشکی نگهشون می داشتم

دلم می خواست بازم بخونمشون

ریختمشون تو آب

آخرین باری که خوندمشون همون موقع بود

آره دارم داغون میشم

آی آدما  کجایین پس ؟

چرا حالیتون نمی شه ؟



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شب دوباره سر می رسد

و من آرام و با تامل آماده می شوم

دست بر زلف تو می کشم

تنم می لرزد

بغض می کنم

دلتنگ می شوم

حسی پر از شعف

و نگرانی رسیدن دوباره آفتاب

اما ، نه من امشب با ماه دست به یکی کرده ام

دیگر آفتابی نمی آید

و تو تا ته این شب

ازآن من میشوی

و بی امان

حتی برای نفس کشیدن

می بوسمت



تاريخ : ٤ مهر ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

از آفتاب بیزارم

همیشه دستم را رو می کند

همان لحظه ای که در تکاپو دست یافتن به تو هستم

ناگهان نور از پنجره اتاق سر می رسد

و تو بیدار می شوی

و من دوباره

تا شب انتظار لبهایت را می کشم

 



تاريخ : ٢ مهر ۱۳۸٩ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

صد آینه بر دل دارم و صد آه

صد راه سفر کرده و صد چاه

یک عمر به اندیشه رفتن سفری بود

افسوس ندیدم به شبی من اثر ماه

من صبح سپید همه عالم به دو دیده

دیدم ولی افسوس نشد صبح جهان شاه

تا بود دویدم ، و سفر کردم رفتم

چون سوزن گمگشته میان سبد کاه

هر شب به اندیشه ی صبح و ره تازه

.....

ناگه خبری گفت : که این قصه درازه

 

پ.ن : آره این قصه درازه . این شعر رو هم تکمیل می کنم .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ