تاريخ : ۳٠ آبان ۱۳۸٩ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نبردی دوبار با تو

 غم انگیزتر از این

دلشوره ایست که از تو دارم

آیا دوستت دارم ؟ یا تورا خواهم کشت

و نفسی عمیق ، که برای آغاز نبرد خواهم کشید

.. دست بر شمشیر می برم

هنوز نقش الماسی که میان دسته ی شمشیر از تو یادگار مانده ، هست

عمیق تر نفس می کشم

آنقدر عمیق که با یک بازدم

تمامی تو را از تنم بیرون بریزم

به سمت تو حمله ور می شوم

اما تو بی حرکت ایستاده ای !

تندتر میدوم ، نعره می زنم

دست بر شمشیر می برم

تو هنوز بی حرکت ایستاده ای !

آخرین نفس ها

آماده برای از بین بردن همه چیز

نزدیک

نزدیک و نزدیکتر

و یک لحظه ،‌شمشیر را بالای سر می آورم

تو هنوز بی حرکتی !

عمیق تر و نزدیک تر

نزدیک تر حتی از لحظه ی هم آغوشی

اما تو بی تحرک تر از همیشه

به چشمانم خیره می شوی

نگاهم می کنی

ناگهان شمشیر از دستم رها می شود و به زمین می افتد

و تو مغرورانه به من خیره شدی

.. دستانم می لرزد

تنم یخ می زند

حسی به من می گوید

تو در من رخنه کردی

من نمی توانم تو را بکشم ..

بر می گردی و آرام می روی

پر تپش تر و سریعتر

و دور می شوی

دور به اندازه ی الماس شمشیرم .

 

پ.ن : به صفحات جانبی وبلاگ هم بسرید . بد نیست . (اصلا حال خوشی ندارم)



تاريخ : ٢۸ آبان ۱۳۸٩ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یک سال بی باران

انگار آسمان نگاه می دارد در قلب خود

باران را

سالی است بارانی نباریده و من

هر روز به آسمان نگاه می کنم

شاید قطره ای از میان ابرهای سنگدل

راه فراری پیدا کند و

بر سر من ببارد

وشسته شود این غم

و لحظه ی رفتنت زیر باران را دوباره حس کنم

یک سال بی باران

رفتی و من

تمامی چترهای دنیا را خریده ام

تا تمامی آدمها

باران را حس کنند

لحظه ی رفتنت را...

شریک می شوم

با تمامی دنیا

دنیایی بدون چتر

پر از باران چشمهایم...

هر روز باران..



تاريخ : ٢٧ آبان ۱۳۸٩ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز ٢٧ آبان ماه

من متولد شدم . منه شروین نه ، منه شروینسا

آره درست همچین روزی بود . الان دو سالمه ، اما تو این دوسال به کوله بار ٢٠ ساله ام ٢٠ سال دیگه ام تجربه اضافه شده . دوستای مختلفی پیدا کردم ، خط سیر نوشتنم عوض شد ، دلتنگیام بیشتر شد ، دغدغه ی مهربونیام بیشتر شد ، حوصله هام  سر رفتن ، کلمه های جدید اختراع شد ، دوستای بی دغدغه از کنارم رفتن و.... خلاصه که کلی چیزا عوض شد من هر روز با این وبلاگ بزرگ و بزرگتر شدم ، تونستم خودم رو بشناسم و به این باور برسم که می تونم ، دوستامو شناختم ، احساسهایی بهم دست داد که کم نظیر بودن  خلاصه که خیلی اتفاق ها افتاد ، اما من هنوز هم دارم   می نویسم و هیچ وقت از نوشتن خسته نمی شم .

 

از کسی اسم نمی برم چون می ترسم اسم بعضی رو فراموش کرده باشم ، اما از همه دوستام که به من سر می زدن و باعث دلگرمی و تلاش برای بهتر شدن من بودن خیلی ممنون .

 

آره ٢٧ آبان ، چه آرزوهایی که توی این روز متولد شدن  .

 



تاريخ : ٢٦ آبان ۱۳۸٩ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

میان بیشه زار گیسوانت

قدم می زنم

خرامان تر از تو

مثل رودی سرازیر می شوم

به قلبت

دست نگاهت را میان چشمهایم می گذارم

نفس گرمت را روی لبهایم

نبض صدایت را به گوش می آویزم

آرام نوازشم می کنی و من

طوفان شوق می شوم

درهم می شکنی و دوباره می سازی ، قلعه احساسم را

و به سوی تو

با بادهای گرم نفس ، شتابان می آیم

می بوسمت

....

و چه جاودانه

میان دشت نگاهت

میان سرخی لبانت

به خدا می پیوندم

 



تاريخ : ٢٥ آبان ۱۳۸٩ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نبودت انگار بازی هر روزه  فکرم با دل شده

انگار باید هر روز به خاطرات کوتاهت فکر کنم

اما انکارشان کنم

برای مرحم دل

و برای فراموشی زخمهایم

و باور کنم که نیستی

باور کنم که نبودی

اما دچار توهم تو می شوم

(هستی . چه کسی منکر تو می شود. تو در  تمام من رخنه کردی ، تمامم)

و باز گله گذاری از این دنیا

و باز نفرت بودن

و تنها به تو فکر می کنم

با این همه اغتشاش درونم .

 

 



تاريخ : ٢۳ آبان ۱۳۸٩ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و شب

مملو از ترانه های نخوانده ی من برای توست

و حضور بی رنگ تو در کنار قلمم

شبی مثل شبهای قبل از حضورت

حتی کلاغها کنار پنجره ردیف

به انتظار مرگ من نشسته اند

سیاهی چشمانت ، سیاهی پرهای کلاغان

و دوباره انبوهی از اندوهی قدیمی

که چرا و چطور نمی توان کسی را برای خود نگه داشت

که چرا همیشه تباه شدن به نوبت من می رسد

آری و دوباره شب

و یاد چشمان تو

.....

 

پ.ن : خیلی ناراحت نباش ، یه جوری با خودم کنار میام .



تاريخ : ٢۱ آبان ۱۳۸٩ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوباره ترس از بودن

و تصور دوتا شدن

آیا دوباره عشق ؟

دوستش دارم یا نه ؟

چه گونه باید باشد این عشق ؟

اصلاً چیست

نمیدانم

چه کسی می داند ؟

من درمانده ام

درمانده در خود

درمانده از خود

کسی را دوست نخواهم داشت

تا ابد



تاريخ : ٢٠ آبان ۱۳۸٩ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تاوان ما شدنِ بی تورا

هر روز

میان قلبم می فهمم

زجر دوست داشتن تنها را

هر روز می کشم

و تو شاد و آرام

به زندگی خود ادامه می دهی

. همیشه یک نفر تباه می شود

...

اینبار

نوبت من بود

انگار !

 

پ.ن : یه مدتی ...........



تاريخ : ۱٩ آبان ۱۳۸٩ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سخت ترین لحظات

تلخ ترین دوستی ها

وهم آور ترین کلمات

دلهره های بی درنگ

پر حجم ترین سنگینی

دلشکسته ترین حال

بی رمق ترین بدن

بی شوق ترین دل

بی محبت ترین دوست

و بی رنگ ترین ستاره ها

...

آری من هنوز برای ستاره ها پا می کوبم

هنوز هم . هنوز یک سرباز



تاريخ : ۱٢ آبان ۱۳۸٩ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی کنار صحبتهای هر روز تو می نشینم ،

انگار دیوانه تر شدی

و من هنوز به امید دل بستنت

به سوی تو می آیم

و تو را به رهایی پس از مرگ تشبیه می کنم

و با وجود تو رهایی را احساس می کنم .

 

پ.ن : یه کمی گردرسمم ، نمی دونم چی نوشتم ، فقط خواستم نوشته باشم .



تاريخ : ۸ آبان ۱۳۸٩ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی نوازشم می کردی

بهشت را تصور می کردم

وقتی سرت روی شانه هایم بود

بزرگترین تکیه گاه عالم بودم

و من با بوسه هایی آرام

دستهایت را سمت خود می کشیدم

و تو به من می پیوستی و من

غرق در افراط تو...

فقط به بودنت فکر می کردم

برای لحظه هایی که کنارم بودی

و آرامشی که برایم برجای گذاشتی

کاش این زمان بی نهایت بود

و این سقف تاریک هیچوقت از بالای سر ما نمی رفت

تا من بینهایت

بوسه بر دستهایت می زدم

دوباره می خواهمت

دوباره و همیشه

 



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ