تاريخ : ۳٠ آذر ۱۳۸٩ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یلدای ستارگان چه زیباست

وقتی تو جلوه می کنی

و دورترین ستاره ها از نور چهره ات

روشنی می گیرند

و پایانی می شود برای تاریکی

به بلندی یلدا می درخشند و

تنها شبی از سال را بخاطر حضورت درخشان می کنند .

 

پ.ن : یلدایتان خجسته . سالیان سال کنار دوستان و آشنایان یلداهای نورانی داشته باشید .



تاريخ : ٢۸ آذر ۱۳۸٩ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نفس هایم دیگر

یاری نمی کند این سینه را

گرفته است چند سالی

حتی این کشیدن های بی امان

درمانی برای این درد نیست

سیگار ها دیگر یاری نمی کند سینه ام را

باید دریده شود از درون

این سینه ها را نمی خوام

حتی داغشان را

یا حتی بی سرفه و بی دغدغه ی دود

سینه ام را نثار این سفید خط های پر دود می کنم

تا به ابدیت بپیوندم

تا به خدا برسم



تاريخ : ٢٥ آذر ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

پرواز را رها کرده ام

بی آنکه بالهایم را بچینم

بی آنکه نگاهی به ارتفاع این صخره ها بندازم

حتی لمسشان نکرده ام

که کجایند

و کجا چیده شده اند این پرهای سیاه

و کجا دوباره جوانه می زند

در روح شان پرواز

و آخر کجای این ارتفاع خواهند پرید

تا به ابدیت بپیوندند



تاريخ : ٢٤ آذر ۱۳۸٩ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نقاش‌، نقش خیال می زند بر دیوارها

گاهی آبی و گاهی زرد

نوازش می کند سبزها را

و می پراکند سرخ زا

فقط می کشد و من

متحیر از پایان کار او

به دستانش خیره شده ام

که چگونه کشیدیشان که حتی قطره از رنگهای احساست

روی این زمین سرد نریخته

چگونه نوازش کردی که

کوچکترین لمسی اتلاف نشده

تو چه کشیده ای که اینگونه مات شدم

تو چگونه نوازش کردی که من آتش گرفتم

و چگونه رنگ کردی که من نقش بستم

بر خیال هستی

و پایانی پر از شعف باقی گذاشتی

برای قلبم

برای چشمانم

چگونه ؟ ....



تاريخ : ٢۳ آذر ۱۳۸٩ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 خیابان

توهم راه رفتن بدون رسیدن

خیال گرمای دستانت

شنیدن بوی تنت

و تماشایی تمامی ویترینها

بی امان

تمامی سان را نگاه می کنم

هوا سرد است

و من از سرمای دوریت

به لباس هایم پناه برده ام

ام افسوس

که هیچ گرمایی

مثل گرمای نفس هایت نیست

حالا چه پشت ویترین

چه داخل مغازه

..



تاريخ : ۱٩ آذر ۱۳۸٩ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ترنم نگاهت شروع جاودانگی عالم است

و چشمان من خیسِ اشکهای توست

نگاهت آغاز رودی ست جاری به دریا

و گریه های نهان هر شبت

گلبرگ ها را نمناک می کند

و من حس خوبی به این اشک ها دارم

انگار در نهانخانه شان حسی غریب مرا دوست دارد

من عاشق این حسم

و نگاهی پر از تلاطم ، پر از بی قراری

نگاهم کن گرچه اشکها امان نمی دهد ...

 



تاريخ : ۱٧ آذر ۱۳۸٩ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من یک راه خروجی به دنیا درون خودمم

من یک باریکه آب به دریای جاری شدنم

من یک انکسار وهم آور در روزنه کلید اتاقم

من نقش یک نهال میان کویرم

من حماسه آخرین بازمانده های دوران ابدیتم

من ....

و با این همه من بودن ، بودنم را به تو وابسطه می دانم .



تاريخ : ۱٤ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سری پر تلاطم
وجود بی رمغ
تلاشی بی پایان
و نبودن های مکرر
خستگی و درد
.. حتی چشمهایم خشک شده اند
نا و توان راه رفتن ندارم
دیگر حتی نمی توانم عاشق باشم
زجر می کشم
و هنوز تنها به مسیر پر غروری که برای خود ساخته ام ادامه می دهم
کاش نبودم تا این تن
اسیر این همه وهم بودن نبودن
و لحظات بی رمغی وجود نداشت
تا نفس های پر دودم
سینه ام را خط خطی نکند



تاريخ : ۱٠ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زیر بارانِ برگهای درختان لمسم کن
خواهش می کنم
فقط لمس کن
حرفی نزن
من از چشم تو دنیارا می خوانم
نوازش کن
دستهای نیازم را
تنم را
من غرق در حضور تو می شوم
فقط زیر باران
برگهای پاییز
زرد و دل انگیز
حرفی نزن
تنها نگاهم کن
من می شنوم
تمامی گفتنی ها را
از دریچه ی چشمان تو
زیر باران
وقت پاییز

 

پ.ن : شاید وجهه ی جالبی نداشته باشه . اما شماره ی یه سری از دوستام رو از دست دادم . اگه یه وقتی اومیدن و سر زدین به تلفنم زنگ بزنید . نمیدونم شماره کیارو دارم هرکی شماره منو داره بزنگه تا آمارش دستم بیاد . هرکیم نداره این شمارمه : 09361293940



تاريخ : ٩ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تلاطم رنگی لحظاتم
خاطرات دوران بچگی هایم را یاد آورند
من از دوری آن لحظات ناراحت
و هر روز دورتر می شوند
آن دوست داشتنی ها
کاش می توانستم دوباره بچه باشم
دوباره سوار بر دوچرخه خود بشوم
و رکاب بزنم به امید رسیدن و جلو زدن
هنوز دوست دارم چوبهای بستنی را لیس بزنم
و دنبال ته مانده سیگارهای بزرگسالان بگردم
زمین فوتبال ، بی دغدغه زیستن
بی فکر خوابیدن
حتی رویا دیدن
عاشق دختر همسایه شدن
نامه های دزدکی
ترس از غضب پدر
چه شیرین بود آن دوران
کاش می شد دوباره بچه شد ....



تاريخ : ۸ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوباره دیدنت را می خواهم

اما تو بعد از هر سرزدنت ردی از خود نمی گذاری

کجا به دنبالت بیایم ؟

در دلم ؟

دل نمانده پس از تو ، پاره ای از زجر است ، قطعه ای از درد

لحظه ای از اشک

پس کجایی تو

کجایی ؟

خدای آسمانها

خدای من

م ی ت ر ا



تاريخ : ۸ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نگاه تو ، نگارش غلط املای جاودانگی است

و من مثل مشق شب این چند خط را همیشه گوشه ی دفترم می نویسم .



تاريخ : ٥ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کنار چشمانت می مانم

نگاهت می کنم

هرگز از تو سیر نخواهم شد

و لمس دستانت را نثار آغوش تشنه ام می کنم

غرق در نرمی تو

و آرام به نجوای لبهایت گوش می دهم

کنار تو چشمان را می بندم

. دنیا برای من است ، در کنار تو

تنها برای من ، تنها کنار تو



تاريخ : ٤ آذر ۱۳۸٩ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من شبها فقط سکوت را تجربه می کنم

و ناگریز به نجوای بی صدای تخت های خوابگاه گوش فرا می دهم

فکر می کنم

و صبح

و دوباره دیدن نا به هنگام ستاره ها

ستاره هایی روی شانه

پوشیدن پوتین

مرتب کردن تخت

لباس ها

و هزارهایی دیگر

و درونم به فرجام نافرمانی دیروزم فکر می کنم

که چگونه ادامه خواهم داد باقی این روزها را

و چند روز به رهایی از این حصار به ظاهر زیبا مانده

چند روز ؟

چند ستاره؟

چقدر پاکوبیدن

و چند نافرمانی دوباره

و فرجامهای بعد

و دوباره پشیمانی ام

....

رهایم کنید

رهایم کنید ...



تاريخ : ٢ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دنیای وارونه اینو خوب می دونه

من دیونه تورو دوست دارم

اونهمه بدیات دوباره با صدات

گم میشه میره زود از یادم

(ترانه سعید مدرس)

 

دنیای وارونه هم نمیتونه بفهمه که من به تو حسی دارم که با هیچ چیز عوض کردنی نیست .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ