تاريخ : ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

عشق تا مرز جنون خواهد برد

این تن خسته ی سرگردان را

آخر از دست تو هم خواهد خورد

دشنه ی چرکی این دوران را

عشق تا مرز جنون خواهد رفت

بی مسافر ، همسفر باید بود

زخمی از دشنه ی این بی رحمان

لحظه لحظه در به در باید بود

عشق تا مرز جنون خواهد ماند

ما کنار دست او آویزیم

لحظه ای سخت به هم می پیچیم

لحظه ای بعد به هم میریزیم

عشق تا مرز جنون خواهد گفت

بی سبب نیست در این تاریکی

تو ز من دوری و من بی تابم

زخم می زد به تو این نزدیکی



تاريخ : ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دشت را می دویدم

از بوی حضورت فرار

و از سوی دیگر سراب رویت

این دشت چقدر گرد است ...



تاريخ : ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بی خیال از همه

با من باش

ب ا ش

برای آشنایی شاید

دوباره  بخند

برای خالی ِ نداشته های دلت

به من نگاه نکن

شک می کنی

آری

هستم ؟ نیستم ؟

چگونه آمدم ؟ ، چرا میروم ؟

من اما میدانم

بی آنکه بگویمت خداحافظ

می روم

بی آنکه لمس کنی احساسم را

اما

تنها سه نقطه است

که به داد این دل نوشته ی بی پایان

خواهد رسید

...



تاريخ : ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من بی همیشه تر از همیشه ام

و تو خرده می گیری بر من

که همیشه همین بودی

من اما

از تو گله نخواهم داشت

وقتی قلبت حتی

کوچکترین فاصله هامان را

با نفرتی بی حساب

پر می کند

من برای زدودن این نفرت

تلاشی نخواهم کرد

تا تو به سر انجام برسی



تاريخ : ۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

اگر این سقف را با من شریک نمی شوی

بگذار با هم همسایه باشیم

تا دیوار بین ما

تنها اشتراک من و تو باشد

تو گوشه ای از دیوار بخندی و من

گوشه ای دیگر گریه کنم

نه تو گریه های مرا ببینی

و نه من صدای خنده هایت را بشنوم

از فراسوی خشت و سیمان

اما تنها نقطه ی مشترک ما

همین دیوار باشد

دیواری که تو قاب عکس شادی هایت را به آن آویخته ای

و من

دستمال های کاغذی خیس شده را

روی آن خشک می کنم .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ