تاريخ : ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تنها نگاهت می کنم

هه هه !

این جمله را چندبار اول نوشته هایم گفته ام

دیگر نگاهت نخواهم کرد

تا این جمله بیش از این تکراری نشود 



تاريخ : ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

ماجرا اینست عشقم

عشق ما اندازه ی همدیگه نیست

 

تو کجای این کبودی ریشه داری

من کجای این سپیدی ، شوق پرواز

من به رفتن با پرستو ها دچارم

تو ولی در حسرت یک لحظه اعجاز

من به آینده نگاهی خیره دارم

بی سبب نیست ، این آشفتگی هام

تو ولی در خاطراتت غرق میشی

دور میشی از من و فردای دنیام

تو برای ساختن دنبال خاکی

من ولی در جستجوی یک قبیله

تو پری از خستگی های مداوم

آه این قافیه ، هم شِکلت ، بخیله

تو برو هر جا که رفتی روزگارت

پر ز محنت های دوران گذشته

من ولی با صبح دم پر می گشایم

قصه ی ما مثل : این یک سرنوشته

 

پ.ن : یهو نوشتم دیگه . خودتون که میدونید همش فی البداهه ست .

 



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می خواستم

بگویمت

بانو

اما ، تو نزدیکترین فاصله ها را هم

میان ما

به درازا کشاندی

از تو انتظاری نیست

اما من از قلب خود

انتظار بی رحمی خواهم داشت



تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تمام می شوم

وقتی به تو می رسم

انگار زبانم را

موش نگاهت خورده

انگار حرفهایم را

دزد نگاهت برده

چیزی نخواهم داشت

تا برایت زمزمه کنم

تقصیر خودت است

زیبایی و مغرور

و من مغموم به این غرورت

حرفی برای لحظه هایمان

نخواهم داشت



تاريخ : ٧ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

فکر می کردم

لبانت با من است

اما نمی فهمم چگونه

تا این حد با من بد صحبت می کنی

این لبان توست

یا دروازه ی افکارت ؟



تاريخ : ٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بوسه می زدم دستانت را

در میان رقص باد

سرمایی بود

و من غرق در گرمای چشمانت

بیتابی بود و من

و بی اخیتاری و تو

انگار خدا هم زنگ زده

تنها حرفی از نگاهت خواندم

هرگز

هرگز عاشقم نشو

اما من

حرف های چشمانت را باور نمی کنم

چشمها گاهی دروغ می گویند

و شاید

گاهی هم راست



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ