تاريخ : ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

کجا بسته شد ؟

چشمان من بروی صبح

کجا خوابید ؟

دستان من کنار علفها

کجا خستگی اش را در کرد ؟

زانوهای من در آب

کجا روانش تازه شد ؟

روح خسته از دلتنگی ام

کجا نفس هایش آرام گرفت ؟

کنار عطر لاله های دشت

کجا نگاهش خیره ماند ؟

به تکاپوی دو پروانه

کجا حواسش پرت شد ؟

از خزیدن یک کرم روی برگ

کجا دوید ؟

برای گرفتن بال پرنده

و کجای این همه زیبایی عاشق شد ؟

وقتی که تو را دید



تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

خدایا دستانت کو ؟

نوازشم کن

احتیاج دارمت

آرامم کن

حالا به تو نیاز دارم

حالا که عشق معنای نبودن گرفته

همین حالا . . .



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

میخوام انقدر بنویسم که خسته بشم شعر بنویسم ، از خشم بگم ، از کوه یاد کنم ، از آفتاب بنویسم ، از خدا حرف بزنم ،از صندلی بگم ، از نفس داد بزنم ، از تو خوابم ببره ،

تو کوه باشم ، یاد صندلیه تو پارک بیفتم ، شعر بگم ، آفتاب بتابه به سرم ، دنبال خدا بگردم ، بخوابم تو رفته باشی ، با خشم بلند بشم و نفس نفس بزنم ، آخرشم بزنم به دل کوه . . .

 

(شهیار قنبری : جنگجو ، جنگجو      از آشتی بگو) ترانه ی زیباییه

 



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

میدونی !

گذشتن از یه چیزایی انقدر برای آدم سخت میشه که حتی نمیشه فکرشم کرد .

یه وقتایی آدم عصبانی میشه یه حرفی میزنه ، یا شایدم باعث یه زد و خورد بشه  اما بعدش با چشم باد کرده میشینه به اون اتفاق فکر میکنه ، آره پشیمون میشه .

دلش میخواد کلی کاغذ رو خط خطی کنه . یاد بچگیش میفته ، دلش میگیره ، اشک تو چشمش جمع میشه و اون موقع ست که بغزش میترکه .

 

آره الان دارم گریه می کنم .



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می توان دید در چشم تو

تمامی آسمان آبی را

حتی می توان پرواز کرد

می توان نقش ابری شد میان باد

می توان بال پرنده ای شد هنگامه ی شکار

می توان طلوع خورشید شد بر چشمان خواب زده ی این مردم

می توان نگاه روشن مهتاب شد به این زمین سبز

تنها تو چشمهایت را نبند

من از چشم تو با خدا حرف می زنم

...



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ