تاريخ : ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خوابیده ام کنار آینه

و نور خورشید صبح

چشمانم را بیدار می کند

جعبه ی موسیقی ام را کوک می کنم

دینگ

دینگ

دینگ

صدای آرامی که یاد تو را زنده می کند

به سمت دیگر می چرخم

کاغذهای شاعری

روی زمین ریخته شده

از میانشان یکی را برمیدارم

"تاوان ما شدن بی تورا "

می خندم

ناگهان پرده تکان می خورد

باد کاغذ ها را

به شعله ی شمع نصفه ای می رساند

آتش می گیرند

مبهوت

نگاهشان می کنم

و چشمانم دوباره

خواب را در آغوش میگیرم .



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عابری سوت می زد

زیر چشمی که نگاهش کردم ، دید

سوتش را بلند تر کرد

دلم با صدایش کوک شد

نگاهم خیره به او

تبسمی  کرد

دلم رفت

و من عاشق عابر شدم

اما ، افسوس که عابر

عابری بیش نبود و ...

رفت .



تاريخ : ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نمی دونم چی باید بگم . به کمی گر در سمم . حوصله ام از زندگی یکنواخت سر رفته .

سر فرصت باید بشینم و فکر کنم شاید دوباره نوشتم .



تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم در دست تعمیر می باشد .



تاريخ : ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

رهایی را احساس کن

بی آنکه به گذشته بیاندیشی

بی آنکه بالهای سوخته ات را برداری

پرواز کن

بی دریغ

مقصد کجاست ؟

رهایی مقصدی ندارد

فقط برو

هر جا ، به جز آغوش من

پرنده باش



تاريخ : ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نسیمی وزید

و عطر لباست را به سوی این روستا آورد

روستا از عطر تو شهر شد اما ...

دل من هنوز سرمای نسیمت را فراموش نکرده .



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

و کلامی غمگین از زبانت افتاد و

شکست

 آن چیزی نبود جز نام من



تاريخ : ۸ خرداد ۱۳٩٠ | ٤:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

خوشا به حال کلاغان

که بی دلیل غار غار صدایشان

گوش ما آدمیان را کر می کند .

 

پ.ن : یه رویای یکساله توی ٩٠ دقیقه از بین میره .

 



تاريخ : ٤ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حسی در گوشه ی قلب آهنی ام اکسیده شده

گهگاهی این پوسیدگی اش

باکتری حسرت های بیشتری را در آغوش می گیرد

چندان توان مقاومت ندارد

زمانی به دادش می رسیدم و با عشقی نو رنگش می زدم

تا مبادا لکه ی کوچکی ظاهر زیبایش را از بین ببرد

همیشه به زیبا بودنش فکر می کردم

تا آنکه عشق اسیدی تو

تمامی رنگهای دیواره قلبم را از بین برد

چیزی نماند جز رنگ آبخورده ی آهنی

و هر روز هم پر رنگ تر

و من تاب مبارزه با عشق اسیدی ات را نداشتم

هر روز زرد تر می شدم

هر روز رنگ پریده تر

و هر روز پوسیده تر

تا آخرش

چیزی نمانده جز تکه ای آهنی

از زباله های عشق های دیگر

میان محفظه زنگ زده ی قلبم .

 

پ.ن : عمو ناصر هم رفت .. مثل عمو خسرو .



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یه موقعی بود که هر حرفی داشتم رو به ۵١١ می زدم

یه زمانی شد که ۵١١ به من گفت دیگه باهاش دردِ دل نکنم

از همون موقع حرفام مونده تو دلم یه کوه شده

دیگه ۵١١ ای هم نیست که منو آرومم کنه

....

میگن تغییر شماره داده و شده ٩١١

٩١١ هم که همگانی و همه باهاش سرگرمن

هر کی دلش بخواد باهاش حرف می زنه

اونم با روی باز بهشون جواب میده

ما ها هم رفتیم تو بلک لیست

هی آقا ! بد زمونه ای شده ، همه عوض شدن



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ