تاريخ : ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

انگار تنها خداست که می شنود

آوای این مردی خیابانی را

انگار تنها دستهای نانوا

نان خشکی به این مرد می دهد

تنها فواره پارک

جرعه آبی نثار لبهای او می کند

و تنها پل هوایی

ساعتی برای کناره نشستن و آرامش به او هدیه می کند

تنها مرد خیابانی ست

که ارزش تمامی اینها را می داند

او خیابان را دوست دارد

مردمانش را هرگز



تاريخ : ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

با نوی قرمز

بانوی خون و ترس

بانوی آبی

بانوی دریا و آرامش

بانوی مه

رنگ غبار گرفته ی شیشه ها

بانوی نسیم

عطر کشیده شده در دامنت

من را به آبادی دلها ببر

آنجا که من برای تو

دنیایی بسازم

از جنس خیال

از نگاه

از عشق



تاريخ : ٩ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 از این نوازش بی روح

از این تجسم بی شادی

از این تلاش بی هدف

این ریا و دو رنگی

خسته ام

 کاش روحم به پرواز درآید .

شاید دوباره تازه شوم

مهربان شوم

شاید دوباره نو شوم .

دوباره شعر بنویسم

دوباره حرف بزنم

یا حتی دوباره عاشق شوم

شاید ؟



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ