تاريخ : ٢٩ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دارم از عطش  می میرم ابر من کجا می باری

تن من خشکید و پوسید  توی این فصل بهاری 

دارم از عطش می میرم خشک خشکم مثل فریاد

میدونم که قلب سنگیت دیگه قلبمو نمی خواد

دارم از عطش می مریم ابری باش برای این من

این تن خشک و تو تر کن توی بارون شکفتن

دارم از عطش می میرم  تو بمون با اشک چشمام

تنها از خدای دنیا من همین چشمارو می خوام

تا که تر  باشن و بارون بی امون ازش بباره

تا بفهمی که هنوزم دل تورو یه وقتایی کم میاره

 

پ.ن : 

یه دوستی سه مصراع اول این ترانه رو تو کامنت پست شایعه ست نوشته بود منم کاملش کردم .  امیدوار خوب  شده باشه 



تاريخ : ٢٧ آبان ۱۳٩٠ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هیچ



تاريخ : ٢٧ آبان ۱۳٩٠ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمیگم گناه از تو 

اما قلب من هم تقصیری نداره 

وقتی بارونی می شه

طاقت دوری نداره

خب ،

 باشه دیگه

با تو کاری ندارم

فقط بذار یک بار

تنها یکبار دیگه

آغوشت رو لمس کنم .

می ذاری ؟

 

 

پ.ن :

شایعه است ، حال من دل زده بد نیست

حالم از اونچه سرم اومده بد نیست

روزگار لطفی به من نکرده ، اما

دنیا اونجوری  که میگن بده ، بد نیست

                                  مسعود امامی 



تاريخ : ٢٤ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست دارم یهو بارون بزنه 

بعد با همون لباسای نازک 

بدو ام تو کوچه زیر بارون 

یهو سرت رو بچرخونی و از پنجره بیرون و نگاه کنی

ببینی من غرق بارونم 

برای اینکه بیشتر خیس نشم 

برام چتر بیاری

منم توی همون لحظه با لباسای خیس بغلت کنم و

بهت بگم 

عاشقتم

واسه ی همیشه



تاريخ : ٢٢ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شیرین ترین خیالها

حقیقت تلخی هست 

از نبودن های تو

....

یه وقتایی آدمها واقعا غیر قابل تحمل میشن دوست داری با یه جنون دیوونه وار بزنی داغونشون کنی انقدر کتکشون بزنی که نتونن درد بکشن . بعد با خیال راحت لیوان آب سرد رو سر بکشی و بری سراغ بعدی ..



تاريخ : ۱٩ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تو بارون جاری از آب شدن برف ها 

روی آسفالت کوچمون

قدم که می زنم 

به این فکر میکنم

که 

دلمو به گرمای سیگاری که گوشه ی لبمه خشک کنم

یا به حضور بی احساس تو

یا به آتشفشانی که 

توی نبودن تو , تو دلم فوران میکنه

خشک کنم .



تاريخ : ۱٥ آبان ۱۳٩٠ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و گاه گاهی بی امان

حتی سکوت می کنم

حتی خاموش می شوم 

برای روزها 

اگر نباشی 

سالها

و با  توامان لبریز میشوم 

از سکوتی بی دریغ 

که نصیبم شده از

بودن تو 



تاريخ : ٧ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو فهمیدی که اینروزا چقدر دل تنگ تو میشم ؟

برای بودنت پیشم منم همرنگ تو میشم ؟

تو فهمیدی که قلب من هنوز یاد تو رو می خواد

هنوزم قلبت آرومه ؟ هنوزم خسته از فریاد ؟

تو فهمیدی که احوالم بازم بوی تو رو داره

تو شبهایی که بی تو رفت واسه تو اشک می باره

تو هیچ میدونی که چشمام هنوز گرم نگاهاته

هنوزم خسته از رفتن به پشت رد پاهاته

تو هیچ هالیته که لبهام فقط با تو هم آوازه

با هر سازه تو می رقصه با هر سازه تو میسازه

تو هیچ می فهمی که هر روز پر از حس تو تر میشه

کنار خیسی چشمام هوا هم بار ور میشه 

تو انگار که نمی فهمی همه دنیای من بودی

تا گفتم کی میام پیشم توکه گفتی که همین زودی

ولی انگار که زود تو یه عمره که کشش داره

یه عمرو که نمیشه بود یه عمری رو که دشواره

فقط اینو بدون قلبم بیاد حرف تو مونده

روی قلبم حسابی نیست  ، منم مهمون نا خونده

 

پ.ن : قابل توجه همه دوستانی که به تازگی خواننده این وبلاگ شدن . من همه مطالبم رو فی البداهه می نویسم  یعنی ادیتور رو باز میکنم و همون موقع می نویسم و بخاطر اینه که یه وقتایی چند تا اشکال ادبی توشون پدیدار میشه . خودم می فهم اما اینجوری حس بهتری دارم که هرچی بوده همون باشه . 

ممنون از اینکه با نظراتتون من رو آگاه تر  می کنید .



تاريخ : ٢ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من اگر از تو نپرسم 

و اگر از تو ندانم

قمریان لانه ی خود را به درخت 

به چه منظور می آویزندش

چه کسی خواهد گفت 

عاشقی فرصت تکرار نخواهد داد 

تا که از این بنه سرد و خیالٍ بیشه 

روبهی سر به سر لانه قمری نزند 

عاشقی قدرت پروازی است 

که به بال قمری ست

طعم شیرین پرنده 

به زبان روباه 

عاشقی حرف درخت است برای جنگل

 یا که آن باد که میچرخد و می اندیشد

که اگر عشق نبود 

از برای قمری  , یا برای روباه 

نسل ما را همه آفت میزد

برگ از شاخه و چوب

معنی رستن را 

هیچ می فهمیدش ؟

تا که فصل پاییز

شاخه های خشکش

از برای قمری لانه ای امن شود

یا برای روباه

فرصتی بی همتا 

...



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ