تاريخ : ٢۸ آذر ۱۳٩٠ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خیالت تنها آرامم می کند

و من تنها

همین را می خواهم

خیالت را

 

پ.ن : جا داره از صاحبان بر حق این وبلاگ که شما دوستای خوبم باشید تشکر کنم که سر میزنید نظر میذارید . همدردی میکنید یه وقتایی سر به سرم میذارید  یه موقع هایی هم مغرورم میکنید به اینکه چقدر دوستای خوبی دارم .  اسم از کسی نمیبرم چون می دونم یکی دیگتون حسودی میکنه اما ازهمه ی همتون تشکر می کنم . یه جمله ای دارم که همیشه میگم اونم اینه : رویاهات رنگی پس رویاهاتون رنگی



تاريخ : ٢٦ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

توی اوج کار یه سر درد شدید میاد سراغم

هیچکدوم از کارهام رو نمیتونم انجام بدم و کلی هم کار دارکه باید انجام بدم 

اونوقت توی این شلوغی یا یکی بغل دستم چرند میگه و 

توام از اونور ناز و غمزه که چرا حالمو نبرسیدی . 

بابا یکی میخواد حال خود منو ببرسه .



تاريخ : ٢٠ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

در لحظاتی از ماه

و در زمینی از جنس رویا

میان توهم حضورت

نفس می کشم

و بی آرامش

گاهی می دوم

و گاهی می ایستم

و گهگاهی هم می خندم

به دل نا آرامم

تصورش هم سخت است

اینکه :

تو 

به روی ماه

و میان لحظاتی از رویا

در کنار من باشی



تاريخ : ۱٧ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شیوه ی دلبری ات هوش ز سر و جانم برد

این چه طرزی ست که عاشق کشی در آن رواست



تاريخ : ۱٦ آذر ۱۳٩٠ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمی دونم چی باید بنویسم .

یه چند روزی هست دوباره گردرسمم.(اگه وبلاگمو میخوندید میدونستید یعنی چی)

میخوام بنویسم اما اصلا حسش نیست.

نتونستم به هیچکسی هم سر بزنم .

از این رخوت چقدر بدم میاد .

باید برم سفر...

...........

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشت های سبز و جاده های پر غبار

برای همصدایی همزبونی اومدی



تاريخ : ۱٢ آذر ۱۳٩٠ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی میان بازوانت

آرام می خوابیدم 

نوازش هایت نگاهم را در هم می ریخت 

وقتی چشمانم را به دست های تو می دوختم

شانه هایت مامنی امن بود برای دلتنگی

و زمانی که دیگر نبودی

خیالت آزار میداد 

رویاهام را

بانو



تاريخ : ٩ آذر ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خواستم طبق معمول بشینم و بنویسم 

اما انقدر سرشار از حس عاشقی ام که جمله هام رو کنار هم نمی تونم بچینم

تا میام بنویسم چهره تو از تو فکرم رد میشه .

بانو

گل کاغذی دفترم

هر روز تو رو خیس میکنم

شاید شبی از لابلای صفحه هام دفترم

شکوفه کردی



تاريخ : ٧ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کجا میشه تورو دید

کجا میشه تورو خوند

تو کدوم قصه باید از تو شنید

تو کدوم فاصله باید با تو موند

 

بانو



تاريخ : ٥ آذر ۱۳٩٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می دونی بانو 

روم نمیشه بهت بگم دوست دارم

آخه می ترسم دست رد به سینه ام بزنی

می ترسم دوباره شکست بخورم بانو

اگه می دونستی که چه حسی نسبت بهت دارم 

خودت دیوونه می شدی

بانو

به خدا اگر بگی برو میرم ، اما بدون رفتن مردنم رو در پیش داره 

بانو 

راستی ؟

میتونم صدا کنم :

بانو



تاريخ : ۳ آذر ۱۳٩٠ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من نخوام زنده بمونم کیو باید ببینم 

می خوام بمیرم اصن

 به هیچکسی هم ربطی نداره .

اگه ربط داشت سراغمو می گرفتین 

ماشالا همتون که شمارمو دارین

 شاید مهم نیستم براتون 

لعنت به این زندگی .

حالم اصلا خوب نیست 



تاريخ : ٢ آذر ۱۳٩٠ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 کجا می روی

من هنوز اینجا هستم

نگاه کن

چرا ؟

چرا نمی بینی ؟

مگه اینجا نیستم ؟

حس نمی کنی منو؟ 

صدامو نمی شنوی‌؟

یا شاید کور شدی ؟

یا کر بدنیا اومدی 

دقت بکن 

من همینجام

چمدونتو چرا بستی

 این آدما تو اتاق ما چیکار می کنن 

چرا همه دارن گریه می کنن

چیزی شده ؟

بهم نمی گی ؟ باشه خودم می پرسم

(ناگهان صدایی بر پا شد )

من مرده بودم

و این جملاتی ست که هر روز تکرارشان می کنم



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ