تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

توی یک اتاق 

من و تو پشت یک میز

انگار زمان و مکان می چرخیدن 

یا ما می چرخیدیم تو زمان و مکان

از این ور دنیا 

به اونور دنیا

یه لحظه تو دعوا 

یه لحظه تو شادی

یه بار تو خندون 

یه بار من گریون 

یه دفعه تو خوشحال

یه دفعه من بی رمق

اما هربار که دستامو می کوبیدم روی میز 

همه چیز از چرخش می ایستاد

و من دوباره بدون تصویر تو

که با سرگیجه ی  افکار من بوجود می اومد تنها روی همون میز

همونجا 

ثابت و بدون تحرک

نشته بودم 

 و هربار نگاهم می افتاد به ...

آه ...

لیوان هات چاکلتت کپک زده 

می خوای برات عوضش کنم ؟

و دوباره سرگیجه ...



تاريخ : ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلنشین ترین روزهای عمرم 

روزهایی بود که قدم می زدم تو هوایی 

که تو توش بزرگ شدی و زندگی می کنی 

جاهایی رو میدیدم 

که تو دیده بودی و میبینی 

حس های رو داشتم 

که تو داشتی و داری

جا پای تو می ذاشتم 

باهات قدم می زدم 

از هوات تنفس می کردم  ، 

اما خودت جای دیگه بودی 

 

پ.ن : 

نمی دونم چی دارم می نویسم فقط نوشتم که نوشته باشم . 

یه پیشنهاد به وبلاگ چند متر جلوتر سر بزنید اونجا قشنگ تره .

چند متر جلوتر 



تاريخ : ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی می رفتی

باران می بارید 

تو گفتی که 

با باران بعدی باز خواهی گشت

و هزار باران چشمم 

سیل شد بر گونه هایم

اما تو هنوز نیامده ای 

...



تاريخ : ۸ فروردین ۱۳٩۱ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بازی کردن من با تو 

مثل بازی کردن کودکان با اسباب بازی هایشان است

خسته ام می کنی 

دور می اندازمت 

و زمانی که تمامی اسباب بازی هایم رفتند 

دوباره با تو خلوت می کنم .

چقدر سخت ، که من

بی تو به بازی کردن مشغولم .



تاريخ : ٢ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بی من کجا ای نوبهار

بی من کجا پر می کشی

بر چشم خشک این کویر

آیینه ای تر می کشی

بی من کجا پر می کشی

من تشنه ی آبادی ام

لیکن نیَم در این قفس

من مطلع آزادی ام

......

بقیه اش باشه واسه بعد .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ