تاريخ : ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست داشتم پسرک فال فروشی بودم

که آینده را با خود

در کیسه ای حمل می کردم

برای هر نفر آینده ای جدا

روی صندلی شان می گذاشتم

و دور بعدی برای پس گرفتنش بر می گشتم

یا پسری بودم که روی صندلی مترو نشسته

شک دارد که آینده اش را بخرد

یا

که دور دوم جمع می کند آینده را

و من با ترسی از بی خبری

بایستم

و داد بزنم

هی پسرک

برگرد

آینده ام را با خود کجا می بری ؟

و من بی اعتنا به صدایش

سمت واگنی دیگر

در حرکت باشم

...



تاريخ : ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تنهایی ام

نگاهت را طلب می کند

از چشمانی که من با نگاهی عمیق

و لحنی متفاوت

هر از چندگاهی

زل می زنم به آنها

و می گویم

هی فلانی ....

عاشششقققتتتم



تاريخ : ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

حضورت این روزها

دغدغه ی زنده بودن من است

آری

بی تو می میرد

این مرد

حالا اختیار با توست

با زنده ام زندگی می کنی

یا مرده ام را در یاد خواهی داشت ؟



تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست دارم دستانت را بوسه باران کنم

اما باران اشکهایم

امان نمی دهد که تحمل کنی

دلتنگی هایم را

و دستهایم را دور آغوشت نگه میداری

و من دنبال فرصتی می گردم که

دستانت را سمت لبانت بیاوری

تا من لبانت را ...

ببخشید دستانت را ببوسم .



تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نوازش من میان پیج و تاب مو های تو

قلبت آرام می زد گاهی

می فهمیدم زمان دیر می رود

و گاهی قلبم تند

که چه زود دیر می شود

قدردان این احساس خوبی هستم که

هر لحظه از بودنت نصیب من می شود

به پاس همراهیت

همیشه همراهت خواهم بود

همیشه .



تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تنها دروغ من اینست 

که تو با منی 

و تنها حقیقت ماجرا اینست 

که تو بی منی

بازی می کنی با حقیقت خود

و دروغ من را پر رنگ تر

آخرش هم دنبال کسی هستی

که دلتنگی هایت را دست او بیاندازی

نفرینش کنی و

برای همیشه رهایش کنی .

این بازی ، بازی عشق است .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ