تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خیالم واضح نیست

توهمی ست انگار

که برای رسیدن به حقیقت 

تیر آخری را میان تاریکی 

چشمهایم رها کرده

که آیا به قلب تو می خورد یا 

به دیوار کوچه ای که 

فاحشه ای 

هر شب خاطرات تلخ و شیرینش را

رو آن می نویسد

....



تاريخ : ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زیبای من شعری بگو

من تشنه ی شنیدن‌ٍ

آواز واژه هایی هستم 

که از دهان تو خوانده می شوند

مسخ می کنی مرا 

وقتی واژها ی کلامت

مانند حلقه ای دور قلب من می چرخد 

و به من می گوید

دوستت دارم 



تاريخ : ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تنهایی ام را قسمت پنجره ها کن 

بی من از این شب ها برایم قصه ای ساز

من بی قرار لحظه ی دیدار رویت

تو بی ثمر در حسرت ایمان و اعجاز 

 

می خواستم یه چی بنویسم خوب اما دو تا بچه کنار وایسادن زر زر می کنن تمرکزم رو از دست دادم . 

اه اه اه



تاريخ : ٤ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

رفت ها و برگشت ها

سخت اسیر می کند آدمی را

به ماندن همیشگی یا رفتنی بی بازگشت

اگر دچار واهمه باشی 

اسارت معنی اش را نشانت می دهد 

وقتی تنها به آغوشی عادت خواهی کرد که

تنها برای چند ساعتی از آن توست

زندگی برایت همان چند ساعت است

انگار باقی ساعت ها مرده ای 

و دوباره واهمه 

قلبت آرام ندارد حتی ...



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ