تاريخ : ٢۱ آبان ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بانو

حباب رویاهایم ترک خورده

قدری صابون بیاور

تا حبابی دیگر درست کنیم 

شاید این بار با ترکیدن این حباب

حباب هایی کوچکتر ساختیم

تا بیشتر به حقیقت شبیه باشد تا رویا

تا بیشتر ...



تاريخ : ٩ آبان ۱۳٩۱ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گریه هایی شبیه فریادم ، خنده هایی شبیه یک دردم

رفتنت شد دلیل آزادی !؟ شانه ات را حصار خود کردم

خاطرت از سرم نرفت هرگز ، قبل مرگم اسیر این یادم :

گلی از دامن تو برچیدم ، دسته گل ها به دست خود دادم

خنده ات را برای تاریکی گریه ات را برای نوشیدن

بعد تو موشهای خانه مان ، از نگاهم لباس پوشیدن

گیسوانت برای سرما است ، انجماد زمین تاریخی

یخ زدند این زمینیان رفتند سوی سیاره های مریخی

چشم هایت عقیق انگشتر ، مژه هایت مثال جارو اند

از سر و روی من علف رویید این علف ها چقدر بد بو اند

دست تو جای حلقه ی دار و پای تو جای چوب آویز است

خاطراتت مثال یک وحشی ، بی رمق از جنون لبریز است

دست آخر زمان رفتن خود ، پای این حلقه ی ز سقف آویز

خنجری بر دلم بزن و برو ، روزی از ماهِ دوم ِپاییز

 

چه بگویم که غم از دل برود ... 

بنظر خودم خوب شد 



تاريخ : ۸ آبان ۱۳٩۱ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زخم زدی و خوب نشد بانو

وقت رفتنت غروب نشد بانو

گرچه من از دلت گله مندم

دل تو با دلم که خوب نشد بانو

 

و اما بقیه اش ...

چیزی نمیرسد به ذهن گاه گاهم 



تاريخ : ۱ آبان ۱۳٩۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شبها 

میان مثانه ای از خون پر شده 

و دلی از درد لبریز

شوقی بر سر من فرو میریزد

از دیدن دوباره صبح هنگام تو

و تنها کابوس به پایان می رسد وقتی 

دیدنت میسر می شود 

اما همچنان مثانه ها پر خون است ...



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ