تاريخ : ۱ دی ۱۳٩۱ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دنیای ما آنقدر کوچک است که

گاهی اوقات که سرم را بالا می گیرم

تازه می فهمم که چه دایره ی کوچکی ست

این هستی

و من چه کوتاه  بودنم را می سرایم

و شاید گاهی ماندنم را نقش می زنم

اما همیشه این را می دانم

هر لحظه ای که سرم را بلند کنم

دنیا به همان کوچکی قبل است

شاید کوچکتر

و چشمان من دور دست ها را 

بی واهمه پلک می زند

شاید در یک چشم بهم زدن 

رفتنم را زمزمه کنم .



تاريخ : ٢٢ آذر ۱۳٩۱ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شب ها که ستاره باران می کنی آغوشت را

میان شهری از نگاه های هرزه 

و خانه ای در انتظار هم خوابه ای جدید

تنها یک چیز هیچ وقت یادت نخواهد رفت

این تخت را هم من خریده بودم 

....



تاريخ : ٥ آذر ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

میان سردترین پیاده روی هایم 

تنها از گرمای سیگار سوخته ای گرم می شوم که

خاطراتت را دچار توهم می کند 

تنها از حرارت نفسی گرم می شوم که 

بو تعفنش عقده های را بالا می آورد

تنها گرمایی را حس می کنم که

دوباره ای نخواهد داشت 

و تنها راه را  طی می کنم

که یک طرفه ست .



تاريخ : ۱ آذر ۱۳٩۱ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چشمهایم می سوزد از تابش آفتاب

در گرمای تابستانی ِ تنت

اما ابر بغض 

در گلویم صاعقه می پراکند

که ببار

 

آری در گرمای تابستان هم میشود

چشمهای بارانی داشت 



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ