تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و زمانی فرا می رسد که 

نوشته های یک مرد 

بی هیچ اندیشه ای از بین می رود 

میان سختی کار و رفت آمد در مترو ها

تنها شبی می ماند و حافظه ای بی دقت 



تاريخ : ۱ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یه وقتایی انقدر بی حوصله میشم که دلم می خواد برم سوار یه قایق بشم

همینجوری تو دریا ول 

 آفتاب یه کوچولو بتابه 

منم یه کلاه حصیری تو کیفم داشته باشم

هیشکی نباشه ها ، هیشکی 

تنها

همینجوری موج ، هی قایق ببره با خودش

منم بی خیال 

آروم 

گم شم

بمیرم



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ