تاريخ : | | نویسنده : مدیر

من و قهرمان

من که منم ، قهرمان هم بابابزرگمه

اما نه مثل بقیه بابابزرگها ، بلکه لجباز و یه دنده .

دو دنده اصلاً دنده اتوماتیک کار می کنه بی انصاف ، وقتی گیر میده بدبخت میشی تا بیخیال بشه.

خلاصه که تو اینجا میخواهم هرازگاهی یه داستان از خودم و قهرمان بنویسم .

١٩ مهر ٨٩...............

 

یه سری یه ساعت مچ پیدا کردم ، داشتم می رفتم خونه قهرمان ، بعد ناهار ساعتو دید

هی گفت بدش به من . منم گفتم نچ نچ  گفتم تا وقتی اون جلیقه قدیمیتو که باهاش می رفتی کاباره رو ندی به من منم بهت نمی دم ، خندید گفت زکی ...

منم خورد تو پرم ، ساعت و برداشتم

خدا میدونه چجوری میشه این جلیقه رو از این بابابزرگ کله شق گرفت .

٢٣ مهر ٨٩...............

 

بعد از تقریباً یک ماه رفتم دیدن قهرمان . یه کم مریض احوال بود ، یه کمم شاکی از بابت ساعت . منم که پر رو گفتم تا ندی نمی دم . اونم یه نگاه به سبک قزوینی به من انداخت و گفت جوووون .

21 آبان 89 ..........

 

این قهرمان هم دیگه پیر شده و هی گیر میده . من داغ این به دلم موند که بابابزرگم یه بار برام قصه بگه ، یا حتی نصیحتم کنه . همش کل کل میکنه . نمیدونم این خسته نمیشه انقدر فک میزنه .

١٦ آذر ٨٩ ............

 

یه روز که با قهرمان داشتیم تو کرج راه می رفتیم ، داشت برام خاطره تعریف می کرد که من چشمم افتاد به دو تا دختر خوشگل . همین که داشتیم از بغلشون رد می شدیم من چشام اونا رو دنبال می کرد . یهو یه مشت خورد تو شونه ام برگشتم دیدم قهرمان داره میگه : توله سگ دارم باهات حرف می زنما .  . هر وقت یاد این قضیه می افتم می ترکم از خنده .

12 اردیبهشت 90 ............



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ