تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و خداوند بالشی دارد

برای خوابیدن 

وقتی که چشمهایت 

این همه تلخی را می بیند

خداوند به بهانه ی خوابیدن 

 سرت را گرم بالش می کند

تا تو نفهمی کجای کارش اشکال دارد 



تاريخ : ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گاهی بیدار میشوی

از خوابی که خواب نبود

 تنها بسته ماندن چشمهایی که سنگین شده است

حسی درونت را قلقلک میدهد

برای دوباره پلک بستن

 برای دوباره خوابیدن

و تو تمامی عمر را

با همین وسوسه 

سپری کردی

افسوس که تاکسی

از مقصد تو گذر کرد

و تو همچنان خوابیده ای



تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عشق گذرگاه باریکی ست

و آدمها کاروانند

در این گذرگاه 

هر کس راه زنی دارد که منتظر عبور اوست 

یا باید تسلیم شد ، یا ستیز کرد 

ماندنی در کار نیست 

عشق تنها یک گذرگاه است 

باریک اما



تاريخ : ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که تو حرف می زنی 

من مثل کودکی مبهوت تماشا 

ساکت می مانم 

تنها چند کلمه 

بله ، درسته ، خب و...

 

کم آوردم لعنتی ، کم آوردم ...



تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و زمانی فرا می رسد که 

نوشته های یک مرد 

بی هیچ اندیشه ای از بین می رود 

میان سختی کار و رفت آمد در مترو ها

تنها شبی می ماند و حافظه ای بی دقت 



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ