تاريخ : ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بچه که بودم ، پلک هام رو میبستم اما چشمام باز بود طوری که انگار یه پرده ی سیاه جلوی چشمم بود . اون چیزی رو که تصور می کردم می دیدم ، انگار داری با چشم باز چیزی رو از نزدیک می بینی. هر چیز ی رو که دوست داشتم تصور می کردم و همیشه از این کار لذت می بردم .

اما کم کم که بزرگ شدم این قدرت رو از دست دادم هر وقت اینکارو انجام میدم جز چند تا تصویر تار و یه نور سفید هیچ چیز دیگه ای نم بینم ، اما یادمه که تو کودکیم آخرین تصویری رو که دیدم تصویر یه دشت سبز با گلهای آبی رنگ بود ، چقدر زیبا بود ، چقدر دلم برای اون دشت تنگ شده کاشکی می شد دوباره برگردم به اون موقع ها !



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ