تاريخ : ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

باغبان خوبی شده ام

همیشه آب می بندم به جملات 



تاريخ : ۱٥ دی ۱۳٩۱ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بازی باد با درخت ها

فصل پاییز را واضح تر می کند 

و رنگ سفید با موهای من 

پیری زود رس را 

شاید رنگ پاییز را قرض بگیرم برای موهایم

و رنگ سفید را به زمستان پاییزی ببخشم .



تاريخ : ٥ آذر ۱۳٩۱ | ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

میان سردترین پیاده روی هایم 

تنها از گرمای سیگار سوخته ای گرم می شوم که

خاطراتت را دچار توهم می کند 

تنها از حرارت نفسی گرم می شوم که 

بو تعفنش عقده های را بالا می آورد

تنها گرمایی را حس می کنم که

دوباره ای نخواهد داشت 

و تنها راه را  طی می کنم

که یک طرفه ست .



تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩۱ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز تولدمه

فردا هم یه روز عادی دیگه

چه فرقی می کنه آخه ؟

ولش کن

مثلا مبارک



تاريخ : ۱۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تنهایی ام را قسمت پنجره ها کن 

بی من از این شب ها برایم قصه ای ساز

من بی قرار لحظه ی دیدار رویت

تو بی ثمر در حسرت ایمان و اعجاز 

 

می خواستم یه چی بنویسم خوب اما دو تا بچه کنار وایسادن زر زر می کنن تمرکزم رو از دست دادم . 

اه اه اه



تاريخ : ٢٦ آذر ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

توی اوج کار یه سر درد شدید میاد سراغم

هیچکدوم از کارهام رو نمیتونم انجام بدم و کلی هم کار دارکه باید انجام بدم 

اونوقت توی این شلوغی یا یکی بغل دستم چرند میگه و 

توام از اونور ناز و غمزه که چرا حالمو نبرسیدی . 

بابا یکی میخواد حال خود منو ببرسه .



تاريخ : ٢٥ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

انگار تنها خداست که می شنود

آوای این مردی خیابانی را

انگار تنها دستهای نانوا

نان خشکی به این مرد می دهد

تنها فواره پارک

جرعه آبی نثار لبهای او می کند

و تنها پل هوایی

ساعتی برای کناره نشستن و آرامش به او هدیه می کند

تنها مرد خیابانی ست

که ارزش تمامی اینها را می داند

او خیابان را دوست دارد

مردمانش را هرگز



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

میدونی !

گذشتن از یه چیزایی انقدر برای آدم سخت میشه که حتی نمیشه فکرشم کرد .

یه وقتایی آدم عصبانی میشه یه حرفی میزنه ، یا شایدم باعث یه زد و خورد بشه  اما بعدش با چشم باد کرده میشینه به اون اتفاق فکر میکنه ، آره پشیمون میشه .

دلش میخواد کلی کاغذ رو خط خطی کنه . یاد بچگیش میفته ، دلش میگیره ، اشک تو چشمش جمع میشه و اون موقع ست که بغزش میترکه .

 

آره الان دارم گریه می کنم .



تاريخ : ۳٠ آبان ۱۳۸٩ | ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نبردی دوبار با تو

 غم انگیزتر از این

دلشوره ایست که از تو دارم

آیا دوستت دارم ؟ یا تورا خواهم کشت

و نفسی عمیق ، که برای آغاز نبرد خواهم کشید

.. دست بر شمشیر می برم

هنوز نقش الماسی که میان دسته ی شمشیر از تو یادگار مانده ، هست

عمیق تر نفس می کشم

آنقدر عمیق که با یک بازدم

تمامی تو را از تنم بیرون بریزم

به سمت تو حمله ور می شوم

اما تو بی حرکت ایستاده ای !

تندتر میدوم ، نعره می زنم

دست بر شمشیر می برم

تو هنوز بی حرکت ایستاده ای !

آخرین نفس ها

آماده برای از بین بردن همه چیز

نزدیک

نزدیک و نزدیکتر

و یک لحظه ،‌شمشیر را بالای سر می آورم

تو هنوز بی حرکتی !

عمیق تر و نزدیک تر

نزدیک تر حتی از لحظه ی هم آغوشی

اما تو بی تحرک تر از همیشه

به چشمانم خیره می شوی

نگاهم می کنی

ناگهان شمشیر از دستم رها می شود و به زمین می افتد

و تو مغرورانه به من خیره شدی

.. دستانم می لرزد

تنم یخ می زند

حسی به من می گوید

تو در من رخنه کردی

من نمی توانم تو را بکشم ..

بر می گردی و آرام می روی

پر تپش تر و سریعتر

و دور می شوی

دور به اندازه ی الماس شمشیرم .

 

پ.ن : به صفحات جانبی وبلاگ هم بسرید . بد نیست . (اصلا حال خوشی ندارم)



تاريخ : ٢٦ مهر ۱۳۸٩ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست داشتم آپ نکنم

دیگه ام هیچی نمی نویسم .

حوصله خودمم ندارم

حوصله ی دلمم ندارم .



تاريخ : ٢٤ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یه حس غریبی دارم .

سلولهای مغزم یکی یکی داره نابود میشه.

یه سردرد شدید

خیلی فضای عجیبیه

با دکتر که صحبت میکنم آروم میشم اما بازم نمیتونم با این حس کنار بیام

البته خودم گفتم که احتیاج به زمان داره

گله ای ندارم اما خیلی کلافه ام

چرا زودتر این حس پیدا نمیشه

چرا ؟



تاريخ : ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

جای پای تو

ردپایی از کفش

چند شکلی برجا

روی این دل

زیر پا

آه این دیوارها

تو لگد مال کردی

این دل و دیوارش

تو به هم آویختی

سر ِ دل بر دارش

و تو هم بی رحمی

مثل پاهای دگر

ردپایی باقیست ، تر

تر ز خون این دل بی بال و پر

بال وپر خون است و این دل نیز هم

من درآغوش و تو هم  لبریز تر

این قدمهای تر

باز گام آخر

 



تاريخ : ٢٦ تیر ۱۳۸٩ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زندگی به من پشت کرد

لحظه ای رخ داد تا من

 برای همیشه از محبت عزیزانم بی بهره بمانم

یک اتفاق 

یک دیوانگی

یک حادثه 

یک تصادف



تاريخ : ۱٢ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 یه جورایی باید انجامش بدم

باید تموم کنم

مگه چقدر سخته

با دو تا تلنگر تموم میشه

باید از فکرش در بیام

آره باید آ خرین تابلو نقاشی رو هم تموم کنم

ولی کشیدنش حوصله می خواد



تاريخ : ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بی قید شده ام

قید زده ام

قیدم را زده اند

قیدشان را میزنم

بر بی قیدی خود می بالم و تمامی دوستانم را رها می کنم

و دوباره دوستان تازه ای انتخاب میکنم

تا بعد از مدتی دوباره قید این به ظاهر دوستان را هم بزنم



تاريخ : ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

این فرق ما توی اجتماع

 

فرق بین کسایی که با هدف زندگی می کنن و اونایی که بی هدف هستن چیه ؟ یا اونایی که از کنار دیگرون سود می کنن یعنی همه چیز رو آماده می خوان . اکثر آدما جزو این آخری هستن . خودمم نمی دونم  که من چه شکلیم شاید یه کمی دوست دارم واسه خواستم تلاش کنم اما ب اندازه کافی همت به خرج نمی دم  چرا  ؟ چون  چ چسبیده به را . دِ اگه چراش رو می دونستم که این شر و ور ها رو نمی نوشتم  . خودمم گیج شدم . ای چاپخونه با اون کارتریج های داغونت خدا از زمین برت داره نیشخند .

 

من وایسادم یه درخواست دارم

همه پای پیشرفت ایران باس پاشن .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ