تاريخ : ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زندگی با یک مجسمه تجربه ی جالیست 

هر چه که می خواهی را برآورده نخواهد کرد

و تو هر چه که می گذرد غمگین تر می شوی 

دیگر خودت نیستی 

مجسمه ای می شوی 

برای تزیین مجسمه ات 

دنیای تو تغییر خواهد کرد 

خشک می شوی 

نمی خندی 

هیجان نداری 

تنها حضوری هستی 

برای پر کردن فضا 

مجسمه ای 

خیال برت میدارد

که انگار باید مجسمه باشی

سفت میشوی 

اما پشت این ظاهر سخت 

قلبت امان نمیدهد 

ذهنت درگیر است 

تو مجسمه نیستی 

نه نیستی 



تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من پاسخی از تو نمی خواهم عزیزم

حرف لبانت از دو چشمان تو پیداست 

پلکی بزن ، این گوش های من چه تیز است

هر پاسخی از تو برای من چه زیباست 

.......

انتظار سخت می باشد ...



تاريخ : ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که تو حرف می زنی 

من مثل کودکی مبهوت تماشا 

ساکت می مانم 

تنها چند کلمه 

بله ، درسته ، خب و...

 

کم آوردم لعنتی ، کم آوردم ...



تاريخ : ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم آغوشی می خواهد

که رستنی باشد 

بشود در دامن سبزش 

پهن شد بی دغدغه 

و ساقه ای علف جوید 

کمی هم آفتاب پوستت را داغ کند 

بهتر بود اگر چمشه ای هم در دامنت داشتی

وقت گرما کمی آبتنی می کردم

و تو پیراهنم را میدزدیدی 

تا گلهای دامنت از دیدنم شرمسار شوند

چه شوخ بود اینآغوش

اگر داشتی ...



تاريخ : ۱ تیر ۱۳٩٢ | ۸:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شبها غزل که می گویی

دلم عاشق نور شمع می شود 

و هوسهای هم خوابگی ات

شبها که غزل می شنوم

شعم روشن می کنم

زیبای عریانی



تاريخ : ٢٦ فروردین ۱۳٩٢ | ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

لحظه ای از برخورد تن به تن با تو 

در کوچه ای نمناک را به 

هزار سال آشنایی با آدم های دنیا 

نخواهم داد 



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳٩٢ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

حالا تنها یک قدم مانده

تا باورت کنم

تا بارور شوم 

از تخم گریه های شبانه ای که در خاک چشمانم کاشتی

و خیس شود تمام دشت گونه هایم 

شاید احساست را آفت خورد

آفت حرفهای من 

نه ، آفت حرفهای زشت من 

باز هم نه ، 

خسته می شوی از این همه دروغ

تو باد را به موهای من بخشیدی 

و من بی دغدغه خود را سبک دیدم و باد را در گردش

و به لطف تو بدون بال و پر ، پرواز کردم 

اینجا باید بگویی : رفت ، رفت ، ر...فت

 

(انقدر تعریف کردی از من که دیگه فقط عاشق خودمم ، یا بالعکس)



تاريخ : ۱ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

کودک احساسم را 

به سوی چمنزار گیسوی تو روانه می کنم

و چه زیبا غلت می خورد 

چه زیبا می رقصد و حتی می خندد

کودک احساسم



تاريخ : ۱ دی ۱۳٩۱ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دنیای ما آنقدر کوچک است که

گاهی اوقات که سرم را بالا می گیرم

تازه می فهمم که چه دایره ی کوچکی ست

این هستی

و من چه کوتاه  بودنم را می سرایم

و شاید گاهی ماندنم را نقش می زنم

اما همیشه این را می دانم

هر لحظه ای که سرم را بلند کنم

دنیا به همان کوچکی قبل است

شاید کوچکتر

و چشمان من دور دست ها را 

بی واهمه پلک می زند

شاید در یک چشم بهم زدن 

رفتنم را زمزمه کنم .



تاريخ : ٩ آبان ۱۳٩۱ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گریه هایی شبیه فریادم ، خنده هایی شبیه یک دردم

رفتنت شد دلیل آزادی !؟ شانه ات را حصار خود کردم

خاطرت از سرم نرفت هرگز ، قبل مرگم اسیر این یادم :

گلی از دامن تو برچیدم ، دسته گل ها به دست خود دادم

خنده ات را برای تاریکی گریه ات را برای نوشیدن

بعد تو موشهای خانه مان ، از نگاهم لباس پوشیدن

گیسوانت برای سرما است ، انجماد زمین تاریخی

یخ زدند این زمینیان رفتند سوی سیاره های مریخی

چشم هایت عقیق انگشتر ، مژه هایت مثال جارو اند

از سر و روی من علف رویید این علف ها چقدر بد بو اند

دست تو جای حلقه ی دار و پای تو جای چوب آویز است

خاطراتت مثال یک وحشی ، بی رمق از جنون لبریز است

دست آخر زمان رفتن خود ، پای این حلقه ی ز سقف آویز

خنجری بر دلم بزن و برو ، روزی از ماهِ دوم ِپاییز

 

چه بگویم که غم از دل برود ... 

بنظر خودم خوب شد 



تاريخ : ٢۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زیبای من شعری بگو

من تشنه ی شنیدن‌ٍ

آواز واژه هایی هستم 

که از دهان تو خوانده می شوند

مسخ می کنی مرا 

وقتی واژها ی کلامت

مانند حلقه ای دور قلب من می چرخد 

و به من می گوید

دوستت دارم 



تاريخ : ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

توی قلبم چهار تا حرفه

چهار تا حرف از یه الفبا

چهار تا حرفی که نویدِ

عشق و دلگرمیِ فردا

چهار تا حرفی که کتابه 

واسه فهمیدن دنیا

چهار تا حرفی که شروع شد

از یه ب توی الفبا

از یه ب به رنگ بارون

یا که گریه و ترنم

یا به بی تا بیِ دنیا

گم میشی توی خودت ، گم

یا که ی یعنی یرنگی

واسه عاشقی و شادی

یه یدونه ای که خوبه

نه کمه ، نه که زیادی

شایدم ت یعنی تقدیر

دیدن و به هم رسیدن

یا توی بهشت دنیا

میوه رو از شاخه چیدن

شایدم همون الفباست

الفِ اول کاره

اونی که برای عشقت

عمر و جونش رو میزاره

شایدم درکش یخورده

خاص و غیر عادی باشه

آخه عاشقی نمیشه

که توی الفبا جا شه

ولی خب خلاصه میشه

توی حرفای الفبا

اسم نازنین عشقم

اسم تو ، اسم تو بی تا

 

پ.ن : تقدیم به عشق زنذگی ام .



تاريخ : ۳ خرداد ۱۳٩۱ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بوسیدنت 

لبانم را خجالت زده 

نگاهت

چشمانم را بی قرار

و دستانت

تنم را سست می کند

 

من اینگونه عاشقت شدم



تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست دارم دستانت را بوسه باران کنم

اما باران اشکهایم

امان نمی دهد که تحمل کنی

دلتنگی هایم را

و دستهایم را دور آغوشت نگه میداری

و من دنبال فرصتی می گردم که

دستانت را سمت لبانت بیاوری

تا من لبانت را ...

ببخشید دستانت را ببوسم .



تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نوازش من میان پیج و تاب مو های تو

قلبت آرام می زد گاهی

می فهمیدم زمان دیر می رود

و گاهی قلبم تند

که چه زود دیر می شود

قدردان این احساس خوبی هستم که

هر لحظه از بودنت نصیب من می شود

به پاس همراهیت

همیشه همراهت خواهم بود

همیشه .



تاريخ : ٩ آذر ۱۳٩٠ | ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خواستم طبق معمول بشینم و بنویسم 

اما انقدر سرشار از حس عاشقی ام که جمله هام رو کنار هم نمی تونم بچینم

تا میام بنویسم چهره تو از تو فکرم رد میشه .

بانو

گل کاغذی دفترم

هر روز تو رو خیس میکنم

شاید شبی از لابلای صفحه هام دفترم

شکوفه کردی



تاريخ : ٧ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کجا میشه تورو دید

کجا میشه تورو خوند

تو کدوم قصه باید از تو شنید

تو کدوم فاصله باید با تو موند

 

بانو



تاريخ : ٥ آذر ۱۳٩٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می دونی بانو 

روم نمیشه بهت بگم دوست دارم

آخه می ترسم دست رد به سینه ام بزنی

می ترسم دوباره شکست بخورم بانو

اگه می دونستی که چه حسی نسبت بهت دارم 

خودت دیوونه می شدی

بانو

به خدا اگر بگی برو میرم ، اما بدون رفتن مردنم رو در پیش داره 

بانو 

راستی ؟

میتونم صدا کنم :

بانو



تاريخ : ٢٤ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست دارم یهو بارون بزنه 

بعد با همون لباسای نازک 

بدو ام تو کوچه زیر بارون 

یهو سرت رو بچرخونی و از پنجره بیرون و نگاه کنی

ببینی من غرق بارونم 

برای اینکه بیشتر خیس نشم 

برام چتر بیاری

منم توی همون لحظه با لباسای خیس بغلت کنم و

بهت بگم 

عاشقتم

واسه ی همیشه



تاريخ : ٢٥ مهر ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من 

بی آنکه چشم بردارم از تنت

مست بر شیشه نقاشی می کنم

بی آنکه حواست باشد

تورا بو می کنم

و نفس هایم شیشه را می پوشاند 

نگاه از روی هوس نیست

نه ..

من عاشقم

اشک در چشمانم جمع می شود اما

تو از فاصله دیوار ها 

نمی بینی و من

بی امان گریه می کنم

و تو توامان مشغول خودت هستی

بی آنکه مرا حس کنی

حتی نگاهت به پشت پنجره نمی آید تا

من ِ خیره را ببینی

تا من عاشق را حس کنی 

تا ...



تاريخ : ٩ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زمین و زمان می چرخند 

و من هیچ هایم را بی هیچ

می شمارم

..

اندکی صبر

چند تایی گمشده اند

نمیدانم در کدام چرخش از زمین و زمان

رها شده اند از دستهایم

بی آنکه لمسشان کنم

بی آنکه یادشان بیفتم



تاريخ : ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

و نگاه میکنی به آسمان

شبها ، ماهی ها بال میزنند

در میان ستارگانی چون چراغ های شهر نورانی

و در میان میگیری شان

با احساسی مملو از دلتنگی

رنگ می دهی به تمامی چراغ ها

سبز ، زرد ، آبی  ، حتی قرمز

و تنها چراغ خانه ی دل توست

که سالها از نبود آتش

خاموش و تاریک مانده ست



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

گیسویت را به دست باد بسپار

نگاهت را پنهان مکن

و نفست را از عشق رنگین کن

که اینجا مردی . .

در انتظار گرمای تن توست

میان این باد های سرد

به دور از هیاهوی آدمها

اینجا گوشه ای از این اتاق

مردی در انتظار توست

تا آغوشت را به دستان او بسپاری

نگاهت را به نگاهش خیره کنی

و نوازش دستانت را

فدای لحظه های نا آرام تنهایی اش کنی

اینجا مردی هست

چشمانش را ببین

غرق خواهش توست

و دستانش در انتظار لمس آغوشت باز مانده

اینجا عشقی هست

که انتظار بوسه ات را می کشد

اینجا صورتی خیره به دستانت شده

لمسش کن

اینجا مردی هست

همینجا ، کنار نگاهت . . .



تاريخ : ۱٧ دی ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زیر باران

نگاهت چه زیباست

خیس از احساس

من و عشقت

انگار قلبت تنهاست

دست می گیرم دستت را

چشمانت را می بندی

لمست می کنم

نفسی عمیق می کشی

دستانت سرد است

باران خیس شان کرده

اما من که چتر دارم

دستانم خشک است

و نگاهم هم.  ...

به چشم من خیره می شوی

انگار چیز تازه ای دیده ای

.. اشک

نفس هایم عمیق تر می شود

دست رو قلبم می گذاری

سرعت حیرت آوری دارد

ضربانهایم ...

آری من با یک نگاه

به چشمان خیست

زیر باران

عاشق شدم



تاريخ : ۱۱ دی ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

کنار تو راه می روم

به زیر بارش برگ درختان

و گریز های ناگهانی باران

از میان شاخه های عریان

دست به دور شانه ات دارم و

حسی گرم با من است

و آرام نوازش می شوم

از نسیم نفسهایت

و نگاهت چتر من است

به زیر بارش بی امان بارانها

آه ،

این تنها یک رویاست

رویای صادقه .....



تاريخ : ٢۳ آذر ۱۳۸٩ | ٧:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 خیابان

توهم راه رفتن بدون رسیدن

خیال گرمای دستانت

شنیدن بوی تنت

و تماشایی تمامی ویترینها

بی امان

تمامی سان را نگاه می کنم

هوا سرد است

و من از سرمای دوریت

به لباس هایم پناه برده ام

ام افسوس

که هیچ گرمایی

مثل گرمای نفس هایت نیست

حالا چه پشت ویترین

چه داخل مغازه

..



تاريخ : ۱٩ آذر ۱۳۸٩ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ترنم نگاهت شروع جاودانگی عالم است

و چشمان من خیسِ اشکهای توست

نگاهت آغاز رودی ست جاری به دریا

و گریه های نهان هر شبت

گلبرگ ها را نمناک می کند

و من حس خوبی به این اشک ها دارم

انگار در نهانخانه شان حسی غریب مرا دوست دارد

من عاشق این حسم

و نگاهی پر از تلاطم ، پر از بی قراری

نگاهم کن گرچه اشکها امان نمی دهد ...

 



تاريخ : ۱٠ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زیر بارانِ برگهای درختان لمسم کن
خواهش می کنم
فقط لمس کن
حرفی نزن
من از چشم تو دنیارا می خوانم
نوازش کن
دستهای نیازم را
تنم را
من غرق در حضور تو می شوم
فقط زیر باران
برگهای پاییز
زرد و دل انگیز
حرفی نزن
تنها نگاهم کن
من می شنوم
تمامی گفتنی ها را
از دریچه ی چشمان تو
زیر باران
وقت پاییز

 

پ.ن : شاید وجهه ی جالبی نداشته باشه . اما شماره ی یه سری از دوستام رو از دست دادم . اگه یه وقتی اومیدن و سر زدین به تلفنم زنگ بزنید . نمیدونم شماره کیارو دارم هرکی شماره منو داره بزنگه تا آمارش دستم بیاد . هرکیم نداره این شمارمه : 09361293940



تاريخ : ٢٦ آبان ۱۳۸٩ | ٥:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

میان بیشه زار گیسوانت

قدم می زنم

خرامان تر از تو

مثل رودی سرازیر می شوم

به قلبت

دست نگاهت را میان چشمهایم می گذارم

نفس گرمت را روی لبهایم

نبض صدایت را به گوش می آویزم

آرام نوازشم می کنی و من

طوفان شوق می شوم

درهم می شکنی و دوباره می سازی ، قلعه احساسم را

و به سوی تو

با بادهای گرم نفس ، شتابان می آیم

می بوسمت

....

و چه جاودانه

میان دشت نگاهت

میان سرخی لبانت

به خدا می پیوندم

 



تاريخ : ۸ آبان ۱۳۸٩ | ٧:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی نوازشم می کردی

بهشت را تصور می کردم

وقتی سرت روی شانه هایم بود

بزرگترین تکیه گاه عالم بودم

و من با بوسه هایی آرام

دستهایت را سمت خود می کشیدم

و تو به من می پیوستی و من

غرق در افراط تو...

فقط به بودنت فکر می کردم

برای لحظه هایی که کنارم بودی

و آرامشی که برایم برجای گذاشتی

کاش این زمان بی نهایت بود

و این سقف تاریک هیچوقت از بالای سر ما نمی رفت

تا من بینهایت

بوسه بر دستهایت می زدم

دوباره می خواهمت

دوباره و همیشه

 



تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شب

سوگواری دقایق از دست رفته ی روز است

سکوتی برای مرور خاطرات و آدم ها

لحظاتی برای درک بودن

حتی زیر آسمانی ابری

حتی بی ستاره

بی ماه

شب برای دیوانه هایی است که

برای لحظه ای زنجیر هارا کنار گذاشته اند

و کنار کاغذهای دیوارشان

خاطرات تلخ خود را به آتش می کشند

شب نصیب شاعرانی است که

بلندی شعر خود را

به پای افسانه های از دست رفته ی خود می گذارند

شب برای رونمایی ماه از پشت ابرها

برای ماهرخ هایی که در دلهای عاشق جای دارند

و شب

برای لحظه ای کوتاه به دل ما

فرصت عاشق بودن می دهد

فرصت گریختن

خود شیفتگی

فرصت فخر

فرصت بودن ، گرچه کوتاه

 

پ.ن : برای لحظاتی که اشک میریختی و من گرچه آرام و به ظاهر خونسرد اما طوفانی در دلم پدیدار می شد . برای تو



تاريخ : ۱۸ مهر ۱۳۸٩ | ٦:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شاید واژه ای پیدا نشه برای وصف کردن حالی که من دارم .

شاید شعری به ذهنم نرسه که برای تو بگم

شاید جمله ای نباشه که اندازه ی خوشحالی منو بیان بکنه

اما میشه تو یه جمله گفت

این پاییز عاشق می شوم

و گرم می کنی دستهای سردم رو با گرمای نگاهت



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هربار که صدایت را می شونم

شوق می گیرتم

و باز بیشتر به تو فکر می کنم

خدای آسمان شده ای برای من 

و من تورا پرستش می کنم

و سر به بارگاه تو فرود می آورم 

از تو ، تورا می خواهم

خدای آسمانها 

خود را به من ببخش 

برای من باش .

 

..پ.ن :

با اینکه خیلی بی رحمی اما من بازم دوستت دارم ، کاشکی من به جای دوستات بودم تا همون لحظه می بوسیدمت .

(خدای آسمانها= ?)

 



تاريخ : ٩ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

برای کسی می نویسم که هر روز چشم بر دستان من دارد

تا برایش چند خطی بنویسم

کسی که حس او بهترین وسوسه های عاشقانه را در من جای می دهد

کسی که تبلور یاد او اشک را به چشمان من می آویزد

برای تو می نویسم 

اما تو ساده من را کنار باقی خاطراتت می گذاری 

و روزی سبد یادهایت را روی آب دریاچه ی اشکم رها خواهی کرد 

 

..

من به تو دلبستم 

تو اگر می فهمی ؟ 



تاريخ : ٧ امرداد ۱۳۸٩ | ٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من را وسوسه می کنی 

برای داشتن دوباره ات 

و دوباره حس بوسیدن تو 

و لمس آرام تو و لرزشی آشنا 

اما انگار گوشه ی دلم 

چیزی می گفت 

نه 

به مبارزه طلبیدمش 

اما انگار اراده ی او برای 

بردن بیشتر بود 

از من

و من چه مغموم به شکستی که

از بازگشتن به تو داشتم

بازمی گردم

باز به تنهایی های دل

و سرکردن با این چند کتاب

که هربار چندبار خواندمشان

انگار این هربار چندین بار خواهد شد 

و من هنوز به تو و آغوش تو فکر می کنم 



تاريخ : ٢٦ تیر ۱۳۸٩ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

گم شدم میون هرچی دلهره

کی می دونه دلم از غصه پره

کی می دونه که منو حتی خدا هم نمی خواد

کی م دونه دل من غیر خدا کیو می خواد

فقط اینو تو می دونی

 فقط اینو تو می تونی

این دل  ساده ی من رو

بخشی از خودت بدونی

این دل ساده من رو برداری

روی شبنم نگاهت بزاری

وقتی که گریه امونت نداده

انقدر اشک بباری

مثل ابر بهاری

تا که من سر بخورم

برم  و توی دلت جا بگیرم

تورو عاشق بکنم

با تو زندگی کنم

تورو بندگی کنم 

 

پ.ن :

اوج میگیرم و دست تورا هم

پس بادلم باش تا دلت باشد

...

میون هرچی آدمه  

دل من اسیر

اسیر یک کلمه 

دوست دارم یه عالمه

 



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم می خواهدت ای تو

تو ای دل خواه افسونگر

توای زیباترین رویا

تو ای آسان ترین باور

تورا می خواهمت اکنون

کنون که در دلم هستی

تو مانند دو زنجیری

دلم  را بر خودت بستی

تو ای زیباترین ای نو

مرا دریاب ای دریا

مرا دریاب تا اینجا

مرا دریاب تا رویا

تو ای پاکی ، نجابت ، خوب

من از دست خودم خسته ام

ز بعد رفتن قلبم

منم که دل به تو بستم

...

برای لحظه ای در دلم تولدش را حس کردم

تولدش مبارک



تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو که می گفتی بخاطر من

سختی راه و طاقت میاری

من توی فالت یه جاده دیدم

یعنی سپیده دم منو تنها می ذاری



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ