تاريخ : ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که تو حرف می زنی 

من مثل کودکی مبهوت تماشا 

ساکت می مانم 

تنها چند کلمه 

بله ، درسته ، خب و...

 

کم آوردم لعنتی ، کم آوردم ...



تاريخ : ٩ شهریور ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

اینروزا تکلیفم با خودم مشخص نیست با زندگی که هیچ .

ببخشید که نیستم .



تاريخ : ۱ خرداد ۱۳٩٢ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می دونی یه وقتایی آدم اصلا نمی تونه بنویسه اگه بخواد به زور بشینه بنویسه  خیلی چرت و پرت میشه ، منم ترجیح میدم یه چند وقتی ننویسم .



تاريخ : ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی اتفاق ما به تعویق می افتد

لحظه ها برایم مثل سال است

و  وقتی اتفاق می افتد 

ثانیه ها زود می گذرد 

حتی برای بوسیدن 



تاريخ : ۱ مهر ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نهایت آرزوهایم

تکه ی کوچک از این کره ی خاکیست

که بتوانم در آن 

آزادانه تو را در آغوش بگیرم .



تاريخ : ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

توی قلبم چهار تا حرفه

چهار تا حرف از یه الفبا

چهار تا حرفی که نویدِ

عشق و دلگرمیِ فردا

چهار تا حرفی که کتابه 

واسه فهمیدن دنیا

چهار تا حرفی که شروع شد

از یه ب توی الفبا

از یه ب به رنگ بارون

یا که گریه و ترنم

یا به بی تا بیِ دنیا

گم میشی توی خودت ، گم

یا که ی یعنی یرنگی

واسه عاشقی و شادی

یه یدونه ای که خوبه

نه کمه ، نه که زیادی

شایدم ت یعنی تقدیر

دیدن و به هم رسیدن

یا توی بهشت دنیا

میوه رو از شاخه چیدن

شایدم همون الفباست

الفِ اول کاره

اونی که برای عشقت

عمر و جونش رو میزاره

شایدم درکش یخورده

خاص و غیر عادی باشه

آخه عاشقی نمیشه

که توی الفبا جا شه

ولی خب خلاصه میشه

توی حرفای الفبا

اسم نازنین عشقم

اسم تو ، اسم تو بی تا

 

پ.ن : تقدیم به عشق زنذگی ام .



تاريخ : ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تنهایی ام

نگاهت را طلب می کند

از چشمانی که من با نگاهی عمیق

و لحنی متفاوت

هر از چندگاهی

زل می زنم به آنها

و می گویم

هی فلانی ....

عاشششقققتتتم



تاريخ : ۱٦ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلنشین ترین روزهای عمرم 

روزهایی بود که قدم می زدم تو هوایی 

که تو توش بزرگ شدی و زندگی می کنی 

جاهایی رو میدیدم 

که تو دیده بودی و میبینی 

حس های رو داشتم 

که تو داشتی و داری

جا پای تو می ذاشتم 

باهات قدم می زدم 

از هوات تنفس می کردم  ، 

اما خودت جای دیگه بودی 

 

پ.ن : 

نمی دونم چی دارم می نویسم فقط نوشتم که نوشته باشم . 

یه پیشنهاد به وبلاگ چند متر جلوتر سر بزنید اونجا قشنگ تره .

چند متر جلوتر 



تاريخ : ۸ فروردین ۱۳٩۱ | ٩:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بازی کردن من با تو 

مثل بازی کردن کودکان با اسباب بازی هایشان است

خسته ام می کنی 

دور می اندازمت 

و زمانی که تمامی اسباب بازی هایم رفتند 

دوباره با تو خلوت می کنم .

چقدر سخت ، که من

بی تو به بازی کردن مشغولم .



تاريخ : ٢ فروردین ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بی من کجا ای نوبهار

بی من کجا پر می کشی

بر چشم خشک این کویر

آیینه ای تر می کشی

بی من کجا پر می کشی

من تشنه ی آبادی ام

لیکن نیَم در این قفس

من مطلع آزادی ام

......

بقیه اش باشه واسه بعد .



تاريخ : ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تنها نگاهت می کنم

هه هه !

این جمله را چندبار اول نوشته هایم گفته ام

دیگر نگاهت نخواهم کرد

تا این جمله بیش از این تکراری نشود 



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می خواستم

بگویمت

بانو

اما ، تو نزدیکترین فاصله ها را هم

میان ما

به درازا کشاندی

از تو انتظاری نیست

اما من از قلب خود

انتظار بی رحمی خواهم داشت



تاريخ : ٧ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

فکر می کردم

لبانت با من است

اما نمی فهمم چگونه

تا این حد با من بد صحبت می کنی

این لبان توست

یا دروازه ی افکارت ؟



تاريخ : ٢۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۸:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دشت را می دویدم

از بوی حضورت فرار

و از سوی دیگر سراب رویت

این دشت چقدر گرد است ...



تاريخ : ٢٥ دی ۱۳٩٠ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمیدانم که هستی و چه می خواهی ؟

اما اگر هر روز هستی ، باش

من هر روز میبینمت و می خوانمت

بی آنکه تو ببنی

باش اما خوب باش



تاريخ : ٧ دی ۱۳٩٠ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بی واسطه با خدا حرف می زنم

وقتی دستهای تو در دستان من ست

 

پ.ن : ای که نظر میذاری . خصوصی بذار جان من .



تاريخ : ٦ دی ۱۳٩٠ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بوسیدن دستانت آرامشی به من می داد

 وقتی از زمان فرار می کردی تا اینکه در کنار من باشی

من می ترسیدم از اینکه با من نباشی

یا اینکه در من تمام شی

اما من تمام شدم و

تو بی من رفتی

 

پ.ن :ای که می گویی آدرس ایمیلت را اشتباه وارد نکرده ای . به جان مادرم اشتباه وارد کرده ای هرچه میزنم نمیشود . خودت مرا اد کن .



تاريخ : ٢۸ آذر ۱۳٩٠ | ٥:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خیالت تنها آرامم می کند

و من تنها

همین را می خواهم

خیالت را

 

پ.ن : جا داره از صاحبان بر حق این وبلاگ که شما دوستای خوبم باشید تشکر کنم که سر میزنید نظر میذارید . همدردی میکنید یه وقتایی سر به سرم میذارید  یه موقع هایی هم مغرورم میکنید به اینکه چقدر دوستای خوبی دارم .  اسم از کسی نمیبرم چون می دونم یکی دیگتون حسودی میکنه اما ازهمه ی همتون تشکر می کنم . یه جمله ای دارم که همیشه میگم اونم اینه : رویاهات رنگی پس رویاهاتون رنگی



تاريخ : ۱٦ آذر ۱۳٩٠ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمی دونم چی باید بنویسم .

یه چند روزی هست دوباره گردرسمم.(اگه وبلاگمو میخوندید میدونستید یعنی چی)

میخوام بنویسم اما اصلا حسش نیست.

نتونستم به هیچکسی هم سر بزنم .

از این رخوت چقدر بدم میاد .

باید برم سفر...

...........

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشت های سبز و جاده های پر غبار

برای همصدایی همزبونی اومدی



تاريخ : ۱٢ آذر ۱۳٩٠ | ٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی میان بازوانت

آرام می خوابیدم 

نوازش هایت نگاهم را در هم می ریخت 

وقتی چشمانم را به دست های تو می دوختم

شانه هایت مامنی امن بود برای دلتنگی

و زمانی که دیگر نبودی

خیالت آزار میداد 

رویاهام را

بانو



تاريخ : ۳ آذر ۱۳٩٠ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من نخوام زنده بمونم کیو باید ببینم 

می خوام بمیرم اصن

 به هیچکسی هم ربطی نداره .

اگه ربط داشت سراغمو می گرفتین 

ماشالا همتون که شمارمو دارین

 شاید مهم نیستم براتون 

لعنت به این زندگی .

حالم اصلا خوب نیست 



تاريخ : ٢ آذر ۱۳٩٠ | ٧:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 کجا می روی

من هنوز اینجا هستم

نگاه کن

چرا ؟

چرا نمی بینی ؟

مگه اینجا نیستم ؟

حس نمی کنی منو؟ 

صدامو نمی شنوی‌؟

یا شاید کور شدی ؟

یا کر بدنیا اومدی 

دقت بکن 

من همینجام

چمدونتو چرا بستی

 این آدما تو اتاق ما چیکار می کنن 

چرا همه دارن گریه می کنن

چیزی شده ؟

بهم نمی گی ؟ باشه خودم می پرسم

(ناگهان صدایی بر پا شد )

من مرده بودم

و این جملاتی ست که هر روز تکرارشان می کنم



تاريخ : ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد 

کس جای در این خانه ی  ویرانه ندارد

دل را به کف هرکه دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد 

 

. . . 

واقعا تحمل کردن احساسات من کار هرکس نیست . ازت معذرت می خوام که دچار من شدی  و من بی اعتنا از تو گذشتم .



تاريخ : ٢ شهریور ۱۳٩٠ | ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز تولدمه .

یه سال دیگه هم تولدم میشه .

اصلا همش تولد میشه .

انگار ما هر روز شکوفا میشیم

و امروز من 

خوشحالم 



تاريخ : ٩ تیر ۱۳٩٠ | ۳:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نوشتن چندتا حرف عاشقانه کار سختی نیست

اما ثابت کردن یه حسی به اسم دوست داشتن کار خیلی سختیه

مخصوصا تو این دوران که نه من به تو اطمینان دارم و نه تو به من

تقصیر هر دومونه .

من عاشقتم . چندتا جمله نمی خواد .

فقط عاشقتم .



تاريخ : ٢ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یه موقعی بود که هر حرفی داشتم رو به ۵١١ می زدم

یه زمانی شد که ۵١١ به من گفت دیگه باهاش دردِ دل نکنم

از همون موقع حرفام مونده تو دلم یه کوه شده

دیگه ۵١١ ای هم نیست که منو آرومم کنه

....

میگن تغییر شماره داده و شده ٩١١

٩١١ هم که همگانی و همه باهاش سرگرمن

هر کی دلش بخواد باهاش حرف می زنه

اونم با روی باز بهشون جواب میده

ما ها هم رفتیم تو بلک لیست

هی آقا ! بد زمونه ای شده ، همه عوض شدن



تاريخ : ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ | ٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

همه عالم می دونستن که بری میمیرم

اما رفتی و همه عالم و حیرون کردی

خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم

خیلی ممنون ولی من هیچوقت ازت نمی گذرم

 

. . . هی راستی ....



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی

لمس تنت دور می شود از دستم

انگار خدا قهر می کند با من

....

انگار خدا چند سالی با من قهر است ....

 

پ.ن :

یه کم آشفته ام ، دلم واسه خیلی کارام تنگ شده ، دلم واسه خیلی از دوستام تنگ شده ... دلم واسه هوای نم دار زیر پل تنگ شده ،  آره کلاً تنگ شدم



تاريخ : ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی تن سردت را

میان دستهای پر تپش خود گرفته بودم

اشکهایم را جاری ساختم

همه زمزمه ای زیر لب داشتند

اما من به صدای خوش خنده هایت فکر می کردم

چه معصومانه از هم پاشیدی

و چه بی پروا رفتی

از میان من و نگاهم

ای مرد

تو چه بودی

که اینگونه

همه برایت اشک می ریزند

چرا صدایشان نمی کنی

حرف بزن مرد

بگو

تو هیچگاه ساکت نبودی

خروش کن

برخیز

من رفتنت را باور نمی کنم

هرگز ...

 

پ.ن : به یاد بهنام عظیمی ، مردی که همه دوستش داشتند. ٢٢بهمن٨٩



تاريخ : ٢٠ آبان ۱۳۸٩ | ٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تاوان ما شدنِ بی تورا

هر روز

میان قلبم می فهمم

زجر دوست داشتن تنها را

هر روز می کشم

و تو شاد و آرام

به زندگی خود ادامه می دهی

. همیشه یک نفر تباه می شود

...

اینبار

نوبت من بود

انگار !

 

پ.ن : یه مدتی ...........



تاريخ : ۱٩ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی یه عشق جدید پیدا می کنی ، سعی میکنی یه اسم جدید برای خودت انتخاب کنی



تاريخ : ۱٦ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

قدمهایت را می شمردم

تند و سریع

حس می کردم دستهایت را کنار خود

آرامشی ابدی

با یک آغاز

و تو دست می کشیدی بر دستان من

آن لحظه که نیاز دارمت ،

و به خاطر می سپردم گرمی دستانت را

برای خلوت تنهایی خود

 

پ.ن: خیلی خوب بود . امیدوارم خوبتر هم بشه . از همه دوستایی که آرزوی موفقیت کردن ممنون و حتی از خدا هم ممنون هستم که امروز رو برای آرامش من کنار گذاشته بود .

از تو هم ممنون برای همقدمی .



تاريخ : ۸ مهر ۱۳۸٩ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمی دونم چرا

اما دلم بهم گفت اینکارو بکنم

هی بهش گفتم چرا

گفت تو انجامش بده

غصه نخور چی میشه

منم گفتم چشم

 

به حرف دل گوش ندادن سخته .



تاريخ : ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ | ٧:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

با پوزش از تاسف شما و تدبر از تکبر بعضی ها برای تجسم برخی تلخی ها و تناظر بعضی خوبی ها و تقابل بعضی آدمها و تناسل برخی حیوانها و تناقض بعضی چیزها و تجاوز به برخی از محدوده ها     .

 

منم دلتنگ هسته بودم .



تاريخ : ٢ شهریور ۱۳۸٩ | ۳:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز 

22 سال پیش امروزش

روزی بود مثل باقی روزها 

و یک لحظه 

ناگهان گریه هایی خوشحال کننده

و بدنیا آمدن کودکی

و شروین نامش دادند

به پیروی از شروین شاه

شاه ساسانیان

و کنارش جمع شدند و برایش غزلی از حافظ خواندند

درست22 سال پیش 

حال 22 سال می گذرد و شروین هم اکنون زنده است 

و شاهانه

آری بدنیا آمدم 

این من 

 

پ.ن : از تمامی دوستایی که تبریک گفتن ممنون از اونها هم که نگفتن ممنون 

(1368/6/2)



تاريخ : ۳ امرداد ۱۳۸٩ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

گاه گاهی

بغض برگلویم

انتظار می کشد

و کافیست تنها یه کلمه از تو 

آنرا بشکند

وآنگاه

ژاله های چشمانم

باران می شود برای عشق

اما دستانم را چتر می کنم 

تا تنت از عشق بی حد من

خیس نشود

 

آخر تو از عشق بیزاری

تو بیماری



تاريخ : ٢٤ تیر ۱۳۸٩ | ٧:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی از تو می نویسم

انگار تمام بدنم حس پرواز می گیرد

و برای لحظه ای که به آغوشت فکر می کنم

اوج می گیرم

می پرم

حتی خدا هم

خدا هم نمی تواند مانع من شود

وقتی می خواهم به تو فکر کنم



تاريخ : ٤ تیر ۱۳۸٩ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

قلم را در دست میگیرم

به زور افکار هم که شده می کشم

و به عاقبت اشتباهاتم فکر می کنم

روی سکویی نشسته ام

و همه چیز برایم یک معنا دارد

پشیمانی . . .

نقاشی می کنم چند خط مورب وموازی با هم

آنها را به زلف تو تشبیه می کنم

و صورتی می کشم

چشمهایش کمی درشت شد

اما بازهم مثل تو زیباست

پلکهایت ، ابروانت ، لبانت

ریز می کشم لبانت را

اما شیرین

و طعمش را با تمام وجود حس می کنم

کاش این چهره خود تو بودی

کاش .



تاريخ : ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۳:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 من و تو

چه دور از هم ، به هم می اندیشیم

و چه بی تفاوت همدیگر را حس می کنیم

خیال خام ما از وادی بیخیالی گذر کرده

وما ، من وتو

همچنان بغض و کینه را

دوستان دل خود می کنیم

و برای هم دلتنگ نمی شویم



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من را برای خودم  صدا کردند

نه برای دیگران

و همینگونه رفتم بسوی تمام شدن واژه

و درگیر شدنم با افکار تلخ

افکاری تلخ

حتی به تلخی که من هم دوستش ندارم

من هم

من تلخ .. ..



تاريخ : ٦ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

 دلم یه جایی گیره ، پیش کسی نه ، یه جایی گیره

خودمم نمی تونم بفهمم کجا ، اما خیلی وقتا هوس اون جای گمشده رو می کنه

می دونی چند ساله که دیگه شعر نگفتم !

این نوشتنامم واسه اینه که یه وقت شک نکنم که مردم

من نمردم ، دلم جایی گیره .



تاريخ : ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی عریان بودی

 و بر سینه خوابیده بودی

به پشتت نگاه می کردی

تو مرا نمیدیدی

اما من تو را بو می کردم

و سرشار می شدم از شعف عطر تو

و آرام در گوشت اسمت را صدا می کردم

و تو ناگهان تنت می لرزید

و عشق را به من منتقل می کرد.

در آن لحظه چه زیبا بودی .



تاريخ : ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ | ۳:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حواسم پیش توست

به تو فکر می کنم ودر اندیشه ی دوباره دیدنت هستم

آخرین بار به من قول بوسه ای را دادی

که عطشم را بیشتر کند



تاريخ : ۸ فروردین ۱۳۸٩ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کمی که فکر می کنم

انگیزه ای ندارم برای اینکه

صورتم را بتراشم و زیبا شوم

چون تو آغوشت را از من دریغ می کنی

لباس نو بپوشم

وقتی تو حتی در صحبت های تلفنی  بین ما من را با چکش می کشنی

حتی برای یک دقیقه غرور خود را کنار نمی گذاری و به شرایط  فکر نمی کنی

فقط خود را می بینی و فقط خود را درک می کنی

و تا نهایت عمرت این سلطه طلبی را دوست خواهی داشت

و گهگاهی یک احمق مثل من دل به تو می بندد

و تو دوباره حس می کنی که برنده ی زندگی هستی

------------------

تو را حس میکنم اما کمی کمرنگ

نقاش باش و حس را با سطلی رنگی بر روی من بپاش

تا از احساس تو پررنگ شوم .



تاريخ : ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ | ۳:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

راه دوری بین ما نیست

اما باز اینم زیاده

تنها پیوند من و تو

دست مهربون باد



تاريخ : ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوستت دارم

می فهمی

می دونم که میدونی

و خوشحالم که حس تعلق به من داری وباعث میشی

تورو به خودم متعلق بدونم .

ممنون  .

از تو تشکر می کنم بخاطر هر چی که شد

بخاطر اسرار تو تازه میشم من خود به خود



تاريخ : ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هی پسر

چرا خوابی ، پاشو

دنیا داره عوض میشه

همه چی داره رنگ دیگه ای پیدا می کنه

مثل من که لباس پوشیدنمم اختیاری نیست

یه روز می پوشم ، یه روز لخت هستم

یه روز رنگی ، یه وقت سیاه وسفید

یه موقع ساده ، یه وقتایی آرم دار

 

آخه هنر نزد ایرانیان است و. . . .. هست



تاريخ : ٩ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حمام

یگانه  لحظاتی که بشر آزاد است

ودست می کشم آرام بر تنم

چه احساس خوشایندی

یاد چهارده سالگی ام افتادم 

و چه خوش این حرکات این جنب وجوش

این حمام



تاريخ : ٢٠ تیر ۱۳۸۸ | ٧:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

همیشه ...

یه موقع هایی آدم دلش میگیره یه موقع شاد

یه موقع شکست خورده یه موقع پیروز

یه موقع نادان یه موقع دانا

یه موقع با عجله یه موقع صبور

یه موقع توانمند یه موقع عاجز

این یه موقع ها خیلی زیاد هستن اما هیچ کدوم ما رو از اصل خودمون که هدفمند بودن بر نمیگردونه . چه خوبه دنبال یه سری از افکارمون بریم تا به چیزهای جدید برسیم  مثلا ...



تاريخ : ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ٧:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

آدما که درد وطن ندارن   بپرس ببین پس کین و چی دارن ،

بپرس ببین قبلشون از کدوم راه ست ، اونا که ایرانمو دوست ندارن ،

سر روی مهر خاک کی میزارن ،

بی وطنی لایق دشمنامون بذار که تا یکی بشه دلامون.



تاريخ : ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

طرح تعویض افکار فرسوده

اینجا جایی که افکار فرسوده تعویض میشن .

نه ، روانشناس نیستم ، وقت اضافی هم ندارم . فقط افکار فرسوده رو تعویض می کنم .

چشمهات رو ببند و به آرزوی نداشتت فکر کن و تا ده بشمار .

 

زیباست مگه نه

حالا این متن پایین رو بخون .

اگه با دل و جون فکر می کردی توی همون ده شماره افکارت تعویض می شد و نیازی به این تلنگر تلخ نداشتی .

 

افکارت فرسوده ست یا تعویض شد ، بهم بگو لطفا .



تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳۸۸ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

داد

حکایت اینه که همگی مون یه سر و گردن از پدر و مادر مون بلندتریم . هر چیز رو که می خوایم با داد و هوار به دست میاریم اونا هم طبق عادت راحت تسلیم میشن ، نه بخاطر اینکه می ترسن بلکه نمیتونن بیشتر از این بی احترامی رو تحمل کنن اگه بخوان جواب ما رو بدن آنچنان درسی به آدم میدن که تا آخر عمر دست بوسشون بشیم .

احترام واجبه کسی رو تحقیر نکن تا تحقیر نشی ، حواستو جمع کن چی میگی و چی می خوای و چرا می خوای . پاتو از گلیمت دازتر نکن مخصوصا جلو بزرگترت ، افتاد ؟

 



تاريخ : ۱ فروردین ۱۳۸۸ | ۸:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

عید امسال هم بدون پدر باید بگذره ، سر سفره ی هفت سین فقط قاب عکس اونه که حظور داره . موقع تحویل سال یاد خاطرات گذشته می افتی و پدر رو سر میز میبینی ، به خودت  که میای میبینی داری گریه میکنی  ( دست هام توان بیشتر نوشتن رو نداره )

پدرم دلم برات تنگ شده   وقتی نیستی عیدا بی رنگ شده 



تاريخ : ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چه جالب توی پاکت پاستیل هم ، توازن وجود داره . دوتا دونه آخر پاستیل من یکیش شیر و یکیش گورخر ، یکی  شکارچی یکی شکار ، یکی گوشت خوار یکی علف خوار ، یکی ترسناک یکی آرام ، یکی شجاع یکی ترسو ، یکی ... یکی ...  ،،،



تاريخ : ٢٢ بهمن ۱۳۸٧ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بچه که بودم ، پلک هام رو میبستم اما چشمام باز بود طوری که انگار یه پرده ی سیاه جلوی چشمم بود . اون چیزی رو که تصور می کردم می دیدم ، انگار داری با چشم باز چیزی رو از نزدیک می بینی. هر چیز ی رو که دوست داشتم تصور می کردم و همیشه از این کار لذت می بردم .

اما کم کم که بزرگ شدم این قدرت رو از دست دادم هر وقت اینکارو انجام میدم جز چند تا تصویر تار و یه نور سفید هیچ چیز دیگه ای نم بینم ، اما یادمه که تو کودکیم آخرین تصویری رو که دیدم تصویر یه دشت سبز با گلهای آبی رنگ بود ، چقدر زیبا بود ، چقدر دلم برای اون دشت تنگ شده کاشکی می شد دوباره برگردم به اون موقع ها !



تاريخ : ٢٥ دی ۱۳۸٧ | ٧:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

فیلتر فیلتر فیلتر

لطف کن و چشم هات رو باز کن . اول ذهنت رو از هر تفکری پاک کن و به من گوش بده .

تا حالا شده چیزی رو ببینی اما باور نکنی ؟ این چیز باور نکردنی نیست نه میشه باورش کرد به شرطی که تو این فیلتر ها رو از جلو چشمات و از تو ذهن و تفکرت برداری . اونوقت باورش میکنی . شاید بپرسی : چرا باید باور بکنم ؟  الان بهت میگم عجله نکن - عجله کار شیطونه – این یکی از همون فیلتر هاست چرا وقتی میتونی کاری رو به سرعت انجام بدی بذاری واسه یه وقت دیگه و کلی از ساعتهای زندگیت رو هدر بدی ؟ این کارو با خودت نکن  دلت برای خودت بسوزه – نه نه نه این نصیحت نیست واقعا چند دقیقه ای بهش فکر کن -  آروم چشماتو ببند وهر چی فیلتر گذاشتی سر راهت بردار میتونی موفق ترین آدم دنیا بشی  چرا که نه .

 

همین  خیلی هم سخت نیست .



تاريخ : ۱٩ دی ۱۳۸٧ | ٢:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

مرور خاطره ها

گفتنش خیلی خنده دار اما تکرارش حیرت آور  فکر میکنی لبه ی یه دایره نشستی و داری دور خودت میچرخی ، بعضی وقت ها هم کمی دایره انحراف پیدا میکنه و اتفاقهای جدید پیش میاد . اما باقی اتفاق ها مثل همدیگست .  همش همینه . میخوای این نباشه برو یه جا دیگه بشین . همین



تاريخ : ٢٧ آبان ۱۳۸٧ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چرا این اسم ، چرا وبلاگ ، اصلا چرا نوشتن .

 

این اولین سوال هایی بود که از خودم پرسیدم وقتی میخواستم نوشتن رو شروع کنم اما بعد فهمیدم الکی دلیل نیارم مینویسم چون دلم میخواد چون راحت تر زندگی میکنم .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ