تاريخ : ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زندگی با یک مجسمه تجربه ی جالیست 

هر چه که می خواهی را برآورده نخواهد کرد

و تو هر چه که می گذرد غمگین تر می شوی 

دیگر خودت نیستی 

مجسمه ای می شوی 

برای تزیین مجسمه ات 

دنیای تو تغییر خواهد کرد 

خشک می شوی 

نمی خندی 

هیجان نداری 

تنها حضوری هستی 

برای پر کردن فضا 

مجسمه ای 

خیال برت میدارد

که انگار باید مجسمه باشی

سفت میشوی 

اما پشت این ظاهر سخت 

قلبت امان نمیدهد 

ذهنت درگیر است 

تو مجسمه نیستی 

نه نیستی 



تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عشق گذرگاه باریکی ست

و آدمها کاروانند

در این گذرگاه 

هر کس راه زنی دارد که منتظر عبور اوست 

یا باید تسلیم شد ، یا ستیز کرد 

ماندنی در کار نیست 

عشق تنها یک گذرگاه است 

باریک اما



تاريخ : ۱ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یه وقتایی انقدر بی حوصله میشم که دلم می خواد برم سوار یه قایق بشم

همینجوری تو دریا ول 

 آفتاب یه کوچولو بتابه 

منم یه کلاه حصیری تو کیفم داشته باشم

هیشکی نباشه ها ، هیشکی 

تنها

همینجوری موج ، هی قایق ببره با خودش

منم بی خیال 

آروم 

گم شم

بمیرم



تاريخ : ۱ آذر ۱۳٩۱ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چشمهایم می سوزد از تابش آفتاب

در گرمای تابستانی ِ تنت

اما ابر بغض 

در گلویم صاعقه می پراکند

که ببار

 

آری در گرمای تابستان هم میشود

چشمهای بارانی داشت 



تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳٩۱ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زمانی گذشت

خاطراتی هم باقی ماند

اما تنها یک چیز 

به اثبات رسید

تنهایی 

...



تاريخ : ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تنها دروغ من اینست 

که تو با منی 

و تنها حقیقت ماجرا اینست 

که تو بی منی

بازی می کنی با حقیقت خود

و دروغ من را پر رنگ تر

آخرش هم دنبال کسی هستی

که دلتنگی هایت را دست او بیاندازی

نفرینش کنی و

برای همیشه رهایش کنی .

این بازی ، بازی عشق است .



تاريخ : ٢۳ دی ۱۳٩٠ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی تمامی نگاهم

خلاصه به چشمان تو می شود

حرفهایم چه بلند بلند

سکوت می کنند

و من در میان شعله های عشق

چه آرام و پر حرارت می سوزم

تو نگاه می کنی

نگاهت اکسیژن ست

برای آتش دلم



تاريخ : ٢٩ آبان ۱۳٩٠ | ٧:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دارم از عطش  می میرم ابر من کجا می باری

تن من خشکید و پوسید  توی این فصل بهاری 

دارم از عطش می میرم خشک خشکم مثل فریاد

میدونم که قلب سنگیت دیگه قلبمو نمی خواد

دارم از عطش می مریم ابری باش برای این من

این تن خشک و تو تر کن توی بارون شکفتن

دارم از عطش می میرم  تو بمون با اشک چشمام

تنها از خدای دنیا من همین چشمارو می خوام

تا که تر  باشن و بارون بی امون ازش بباره

تا بفهمی که هنوزم دل تورو یه وقتایی کم میاره

 

پ.ن : 

یه دوستی سه مصراع اول این ترانه رو تو کامنت پست شایعه ست نوشته بود منم کاملش کردم .  امیدوار خوب  شده باشه 



تاريخ : ٢٧ آبان ۱۳٩٠ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمیگم گناه از تو 

اما قلب من هم تقصیری نداره 

وقتی بارونی می شه

طاقت دوری نداره

خب ،

 باشه دیگه

با تو کاری ندارم

فقط بذار یک بار

تنها یکبار دیگه

آغوشت رو لمس کنم .

می ذاری ؟

 

 

پ.ن :

شایعه است ، حال من دل زده بد نیست

حالم از اونچه سرم اومده بد نیست

روزگار لطفی به من نکرده ، اما

دنیا اونجوری  که میگن بده ، بد نیست

                                  مسعود امامی 



تاريخ : ۱٩ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تو بارون جاری از آب شدن برف ها 

روی آسفالت کوچمون

قدم که می زنم 

به این فکر میکنم

که 

دلمو به گرمای سیگاری که گوشه ی لبمه خشک کنم

یا به حضور بی احساس تو

یا به آتشفشانی که 

توی نبودن تو , تو دلم فوران میکنه

خشک کنم .



تاريخ : ٧ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو فهمیدی که اینروزا چقدر دل تنگ تو میشم ؟

برای بودنت پیشم منم همرنگ تو میشم ؟

تو فهمیدی که قلب من هنوز یاد تو رو می خواد

هنوزم قلبت آرومه ؟ هنوزم خسته از فریاد ؟

تو فهمیدی که احوالم بازم بوی تو رو داره

تو شبهایی که بی تو رفت واسه تو اشک می باره

تو هیچ میدونی که چشمام هنوز گرم نگاهاته

هنوزم خسته از رفتن به پشت رد پاهاته

تو هیچ هالیته که لبهام فقط با تو هم آوازه

با هر سازه تو می رقصه با هر سازه تو میسازه

تو هیچ می فهمی که هر روز پر از حس تو تر میشه

کنار خیسی چشمام هوا هم بار ور میشه 

تو انگار که نمی فهمی همه دنیای من بودی

تا گفتم کی میام پیشم توکه گفتی که همین زودی

ولی انگار که زود تو یه عمره که کشش داره

یه عمرو که نمیشه بود یه عمری رو که دشواره

فقط اینو بدون قلبم بیاد حرف تو مونده

روی قلبم حسابی نیست  ، منم مهمون نا خونده

 

پ.ن : قابل توجه همه دوستانی که به تازگی خواننده این وبلاگ شدن . من همه مطالبم رو فی البداهه می نویسم  یعنی ادیتور رو باز میکنم و همون موقع می نویسم و بخاطر اینه که یه وقتایی چند تا اشکال ادبی توشون پدیدار میشه . خودم می فهم اما اینجوری حس بهتری دارم که هرچی بوده همون باشه . 

ممنون از اینکه با نظراتتون من رو آگاه تر  می کنید .



تاريخ : ٩ امرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 از این نوازش بی روح

از این تجسم بی شادی

از این تلاش بی هدف

این ریا و دو رنگی

خسته ام

 کاش روحم به پرواز درآید .

شاید دوباره تازه شوم

مهربان شوم

شاید دوباره نو شوم .

دوباره شعر بنویسم

دوباره حرف بزنم

یا حتی دوباره عاشق شوم

شاید ؟



تاريخ : ٢٢ تیر ۱۳٩٠ | ۱:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

اینجا سکوت

همهمه ای برپا کرده

اینجا نفس

بی نفس تر از همیشه ست

اینجا نگاه

کورتر از تاریکی ست

اینجا خلوت

هیاهویی نهان دارد

اینجا

درست همینجا

من ایستاده ام

میان دلم

میان خیالی زرد رنگ

میان توهمی سبز

میان آغوشی سرخ

و چشمان خیره ی آدمیان

جای دوری نیست

همینجا

اینجا کنار نگاهت

من تن سردی را می بوسم

وسوسه ای می گوید

پرواز کن

اما بالهایم را دستان تو

اینجا کنار نگاهت چید .

"اینجا مردی هست"



تاريخ : ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ | ٤:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نمی دونم چی باید بگم . به کمی گر در سمم . حوصله ام از زندگی یکنواخت سر رفته .

سر فرصت باید بشینم و فکر کنم شاید دوباره نوشتم .



تاريخ : ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

رهایی را احساس کن

بی آنکه به گذشته بیاندیشی

بی آنکه بالهای سوخته ات را برداری

پرواز کن

بی دریغ

مقصد کجاست ؟

رهایی مقصدی ندارد

فقط برو

هر جا ، به جز آغوش من

پرنده باش



تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٢:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

خدایا دستانت کو ؟

نوازشم کن

احتیاج دارمت

آرامم کن

حالا به تو نیاز دارم

حالا که عشق معنای نبودن گرفته

همین حالا . . .



تاريخ : ۱٢ بهمن ۱۳۸٩ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی سکوت

تنها صدای واژه های من است

من به ترانه ی با تو بودن می اندیشم

که زیر این ترک های کاغذی

و میان رودهای جاری جوهر

نگاشته ام

که چه زیبا این ترک ها را

با جوی روانی از رنگ و قلم پر کرده ام

و حتی تسکینی برای خشکی گونه هایم

چروک پیشانی ام را حس می کنم

وقتی به دقت به نوشته هایم نگاه می کنم

پریشانم می کند این سطرها

وقتی به یاد سکوتی می افتم

که هنگامه رفتنت را خبر می داد

و من کلامی به زبان نمی آوردم

که مبادا دلتنگ شوی ...

 



تاريخ : ۱۳ دی ۱۳۸٩ | ۸:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

مادرم

خدابیامرزش

هر وقت که میله بافتنی رو دستش میگرفت

یه حس شادی وجود منو فرا می گرفت

می گفتم مامان :

می گفت جانم

این چیه می بافی

دارم واسه روزای سردت یه شال می بافم

کی تموم میشه ؟

هر وقت سردت شد آماده ست

منم خوشحال میرفتم دنبال درسهام

...

اما الان

دیگه کسی نیست که برام شال ببافه

سرما تموم وجودم رو گرفته

دیگه آغوشی نیست که گرمم کنه ، نازم کنه ....

مادرم دنیا با یه عالمه شال

بی آغوش گرم تو همیشه سرده ....

 

پ.ن :

.... واسه تویی که یه عالمه شال داری و اما دنیات بدون مادر سرده سرده .....

 



تاريخ : ٩ دی ۱۳۸٩ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برای اتاقم تنگ شده

اون نوشته ها رو دیواراش

اون تابلوها

اون حصیرهایی که جای دیوار رو گرفتن

اون آسمون رنگ شبش ،

اون ستاره هایی که با چه شوقی روی آسمونش نقاشی کردم

اشکهایی که پنهونی تو اون اتاق ریختم

شعرهایی که گفتم

خاطراتی رو که به یاد آوردم

حتی واسه اون پاهایی که سر روشون می زاشتم و خوابم می برد

واسه اون دستی که موهامو نوازش می کرد

واسه اون دلی که مال من بود

...

دلم میگیره و یه آه بلند می کشم ، بی تو این اتاقم حرفی واسه گفتن نداره .

دیگه من چی می تونم بگم ......



تاريخ : ۸ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوباره دیدنت را می خواهم

اما تو بعد از هر سرزدنت ردی از خود نمی گذاری

کجا به دنبالت بیایم ؟

در دلم ؟

دل نمانده پس از تو ، پاره ای از زجر است ، قطعه ای از درد

لحظه ای از اشک

پس کجایی تو

کجایی ؟

خدای آسمانها

خدای من

م ی ت ر ا



تاريخ : ٢ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دنیای وارونه اینو خوب می دونه

من دیونه تورو دوست دارم

اونهمه بدیات دوباره با صدات

گم میشه میره زود از یادم

(ترانه سعید مدرس)

 

دنیای وارونه هم نمیتونه بفهمه که من به تو حسی دارم که با هیچ چیز عوض کردنی نیست .



تاريخ : ٢٥ آبان ۱۳۸٩ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نبودت انگار بازی هر روزه  فکرم با دل شده

انگار باید هر روز به خاطرات کوتاهت فکر کنم

اما انکارشان کنم

برای مرحم دل

و برای فراموشی زخمهایم

و باور کنم که نیستی

باور کنم که نبودی

اما دچار توهم تو می شوم

(هستی . چه کسی منکر تو می شود. تو در  تمام من رخنه کردی ، تمامم)

و باز گله گذاری از این دنیا

و باز نفرت بودن

و تنها به تو فکر می کنم

با این همه اغتشاش درونم .

 

 



تاريخ : ٢۳ آبان ۱۳۸٩ | ۳:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و شب

مملو از ترانه های نخوانده ی من برای توست

و حضور بی رنگ تو در کنار قلمم

شبی مثل شبهای قبل از حضورت

حتی کلاغها کنار پنجره ردیف

به انتظار مرگ من نشسته اند

سیاهی چشمانت ، سیاهی پرهای کلاغان

و دوباره انبوهی از اندوهی قدیمی

که چرا و چطور نمی توان کسی را برای خود نگه داشت

که چرا همیشه تباه شدن به نوبت من می رسد

آری و دوباره شب

و یاد چشمان تو

.....

 

پ.ن : خیلی ناراحت نباش ، یه جوری با خودم کنار میام .



تاريخ : ۱٩ آبان ۱۳۸٩ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سخت ترین لحظات

تلخ ترین دوستی ها

وهم آور ترین کلمات

دلهره های بی درنگ

پر حجم ترین سنگینی

دلشکسته ترین حال

بی رمق ترین بدن

بی شوق ترین دل

بی محبت ترین دوست

و بی رنگ ترین ستاره ها

...

آری من هنوز برای ستاره ها پا می کوبم

هنوز هم . هنوز یک سرباز



تاريخ : ۱٢ آبان ۱۳۸٩ | ٧:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی کنار صحبتهای هر روز تو می نشینم ،

انگار دیوانه تر شدی

و من هنوز به امید دل بستنت

به سوی تو می آیم

و تو را به رهایی پس از مرگ تشبیه می کنم

و با وجود تو رهایی را احساس می کنم .

 

پ.ن : یه کمی گردرسمم ، نمی دونم چی نوشتم ، فقط خواستم نوشته باشم .



تاريخ : ٢۳ مهر ۱۳۸٩ | ٤:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سر بر شانه هایت می گذارم

پیچش موی تو را حس می کنم

و دوباره عشق

همان حس آخر

و دوباره صورت زیبایت

و دوباره مشتاق به دیدن این دوباره ها

و من

تنی گرم از شوق و مملو از احساس

و تو گوشه چشمی به من داری

اما ....

 



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

لعنت به این زندگی

حتی وقتی صادقانه و بی کلک میری جلو ، بازم کسی باهات راه نمیاد

وقتی راحت خودتو رو می کنی حست رو بیان می کنی

اما طرف مقابل با یه ترس بیخود از با تو بودن فرار می کنه

آره راست می گفتی من خرم که صادقانه همه چیرو میگم .

 

خیلی بد جنسی (با این که می دونستی من چه حالی دارم اما نخواستی حال و روزم رو عوض کنی)

 

نفرین شده این دل انگار همیشه یه نه وسط کار میاد



تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چی می شد اگه می تونستم یه نفر رو برای همیشه کنار خودم ببینم .

اه خسته شدم بابا همش یه نفر ، یه نفر

ولم کن حوصله داری

اصلا عشق چیه ؟ علاقه چیه ؟ بزار در کوزه آبشو بخور

به قول چندتا از به ظاهر دوستها : کدوم یار ؟ کدوم دل ؟ کدوم همنفسی

آره تنها بمیرم بهتره انگار

اما تو انگار نه انگار .



تاريخ : ٧ مهر ۱۳۸٩ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یادمه آخرین نامه ها دوست دخترم رو دادم به دست آب

چه حیف کاشکی نگهشون می داشتم

دلم می خواست بازم بخونمشون

ریختمشون تو آب

آخرین باری که خوندمشون همون موقع بود

آره دارم داغون میشم

آی آدما  کجایین پس ؟

چرا حالیتون نمی شه ؟



تاريخ : ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ | ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی دست نوشته هایم را روی دیوار حصیری اتاق می بینم

غم دلم را فرا می گیرد

انگار تمامی شان رهایم کردند و من 

مانده ام و چند خطی موازی پوچ

انگار دلهایشان برای من تنگ نیست

کاش دوباره حس تو سراغم بیاید 

تا دوباره دست نوشته هایش را بر حصیر دیوار دلم بچسبانم

دلم حس تورا می خواهد

دلم 

آه دل که نه 

پاره ای از درد

قطعه ای از غم

ثانیه ای از زجر

دل نمی ناممش 

دیگر چیزی از او باقی نمانده 

تنها حصیر های چوبی  موازی

دلم را بردی 

بردی و 

این حصیر هایش را می خواهم چکار 

آن ها را هم بسوزان 

این چند خط هم برا ی تو

من دل نمی خواهم

 



تاريخ : ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خیلی سعی کردم دیگه اینجا نیام

خیلی سعی کردم دیگه ننویسم

خیلی خواستم دیگه نباشم

حتی واسه خودم

اما انگار بایدی وجود داره

که من رو به اجبار به نوشتن وا میداره

چرا من ؟

چرا فقط من ؟



تاريخ : ۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

......

شب

چه پر معنا

حسٍ بغض

بعد از مدتی

اشک

ندانسته از چه

از چه چیز

از چه کس

تنها فقط گریه

بیداری را هم قلم زدم

از ساعات آرامشم

و باز هم بغض جمعه شبهایم

کاش داشتمت

تا اینگونه پریشان نبودم

کاش برایم می ماندی

مثل شاخه گل اطلسی

که بر روی طاقچه خشکیده

...

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد

کاری از ما نمیاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچوقت نمیاد

تا قیامت دل من گریه می خواد (ترانه ای از داریوش)



تاريخ : ۳٠ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بی هوش شدم

رفتم

نیست دیگر

 حسی در دستم

رفتم

می روم

بیهوشم

مدهوش هم

می نوشم

می ، نوشم

لحظه ای دست تورا حس کردم

دور این آغوشم

بی هوشم

گریه ات بس باشد

جای من اینجا نیست

ساعتی بعد که فردا آید

این تن من را دگر

فردا نیست

پیدا نیست

هیچ کس ، شیدا نیست

عشق بعد از مرگ من

دیگر هیچ ، زیبا نیست

دیگر اینجا جا نیست

جای من اینجا نیست

تو اگر عشق مرا می خواهی

مثل من بی هوش باش

دیگر اینجا جا نیست

جای ما اینجا نیست 



تاريخ : ۸ تیر ۱۳۸٩ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 تنهایی محض

یه جنگل

آسمون پر از ستاره

یه جایی ابر!

چند تا پله..

یه چراغ بالای داره .

عکس یه تیر توی یک دل ، رو دیواره

،،مات و مبهوت اینجا ، به تو فکر می کنم

گیج و گنگم

تورو حس می کنم

سرد سردم

چندتا عابر رد میشن از کنارم

باهاشون کاری ندارم

سوسوی چراغ نفتی

نیمه شب شد و بیدارم



تاريخ : ٢ تیر ۱۳۸٩ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

 مرا در ماوای وجودی خود جای ده

من به شب و دلتنگی تو محتاجم

من به گذر ثانیه ها در کنار تو محتاجم

احتیاج به تو 

درمانی نمی خواهم

حتی کوچکترین دلگرمی

فقط مرا آزار بده

که آزار تورا کشیدن برای من

نهایت آرامش است

من بیمار توام

 



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

مرا به دشتی باز بردند
گریختم و به گوشه ای از انبوه درختان سیاه پناه بردم
ترسیدم
...
مردم



تاريخ : ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٦:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برای یه بعدازظهر آروم تنگ شده ، برم کنار رودخونه بشینم قلاب رو توی آب بندازم و ساعت ها صبر کنم و تحمل کردن رو تجربه کنم .

به صدای پرنده ها گوش بدم ، یه سنگ به سنگای توی آّب اضافه کنم .

دستم رو ببرم لای جلبک ها و حس تازه ای رو تجربه کنم .

آواز بخونم ، بی پروا ، بی خجالت حضور غریبه ها

به خودم فکر کنم ، آینده ام رو بچینم ، خوشحال باشم .

خیلی دلم تنگ شده واسه یه بعدازظهر

فقط یه بعدازظهر



تاريخ : ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

اصلا بنویسم که چی بشه ؟

چه معنی داره یه مشت چرندیات تحویل خودم بدم (کسی که به این وبلاگ سر نمی زنه)

دلم خوشه وبلاگ دارم ... یه چندتا آدم بیکار بودن که یه موقعی بهم سر می زدن

الان اوناهم رفتن پی کارشون

---------

حالم بده! دلم میخواد زار زار اشک بریزم (زا زار که نه اما  دلم گرفته)،

*منو از یاد نبرین می دونم ویرانم*

کاشکی یه نفر پیدا می شد منو بفهمه !

اصلا سخت نیست ...



تاريخ : ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو را جادو می کنم

طلسمت می کنم

آغوشت را

عشقت را برای دیگری حرام می کنم

تنت را می پوشانم با حریری سبک اما نفوذ نا پذیر

و کنارت می دوم و ورد می گویم

فوت می کنم

خاک بر دستانم میگیرم و روی گونه های تو میریزم

تا کسی دیگر، طعم عسل گونه ی آن را نچشد

و کنار تو

تا صبح آتش روشن می کنم

و صورتم را رنگ میکنم

خط وخالی عجیب

شبیه به جادوگران

آری جادویت می کنم 



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی سکوتم را حضور تو در ثانیه

درهم می شکند .. خنده  برلبانم خانه می سازد

و من قلبم را آذین می بندم

چون تو آمدی

و برای این لحظه

خود سرشار از شوق و شعف می شوم

و تو را برای همیشه در آغوش میگیرم



تاريخ : ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ | ٧:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

اگه حتی بین ما فاصله یک نفس ،نفس منو بگیر

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه ،نفس منو بگیر

 

ای تو که تمامی زیبایی را در تو می یابم مرا دریاب .

کمترین فاصله ی ما بینهایت ها نهایت ها 



تاريخ : ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

چه بده !!!!!

وقتی تنهایی .

وقتی تنهایی رو حس میکنی .

دلم کسی رو می خواد که براش گریه کنم !‌عاشقش بشم ! براش هدیه بگیرم

ببوسمش ...

(توی کامنت هام دارم دنبال یه وبلاگ که نویسنده اش دختر باشه می گردم تا بتونم یه جوری یه پیشنهادی بدم شاید بشه !؟    به چه افلاسی افتاده این دل رسوا این دل تنها )



تاريخ : ٢٢ دی ۱۳۸۸ | ٤:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که رفت انگار دلم من می مرد

توی دلم خالی شد  

قلبم رو با خودش برد .

 

شاید یه کمی احساساتی باشه اما واقعا دوسش دارم آرگین خیلی گلی خیلی ماهی ... امیدوارم و مطمئنم که به هدفت می رسی منم سعی می کنم کمکت کنم . همیشه به یادتم رفیق .              توی اقیانوس افکارم



تاريخ : ٤ آبان ۱۳۸۸ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

توی اقیانوس افکارم غرق شدم . برم یا نرم آینده خودم یا آینده اون  عشقم یا هدفم پول یا علاقه  موندم کدومشون رو انتخاب کنم خودم رو یا قلبم رو منطق رو یا احساس رو ...

هر دو رو ؟ 

نه نمیشه  یا ......... یا هرگز .

 

لعنت به این ..بییییپپ...       



تاريخ : ٢۸ دی ۱۳۸٧ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تکرار

سکوت را از لبه ی پنجره میپرانم

با طلوعی دوباره به دیدار تو می آیم

با تو شروع به خواندن ترانه ای شاد میکنم

امشب ، سکوت را میشکنم

 . . .

اما . همیشه تکرار میشن همین چند تا عنصر، همین چند تا جمله ، همین چند تا احساس ، تکرار این کلمات برام یه عادت شده .



تاريخ : ٢٦ آذر ۱۳۸٧ | ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی

وقتی با من بودی خوشحالترین بودم ،وقتی بامن راه میومدی مغرور ترین بودم، وقتی با من میخندیدی شاد ترین بودم ، وقتی با من حرف میزدی من پر حرفترین بودم ،  از اون روزها خیلی میگذره اونوقتها تو با من بودی و هردومون راضی بودیم اما حالا که من میخوام با تو باشم فاصله ی بین ما تموم نمیشه .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ