تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و خداوند بالشی دارد

برای خوابیدن 

وقتی که چشمهایت 

این همه تلخی را می بیند

خداوند به بهانه ی خوابیدن 

 سرت را گرم بالش می کند

تا تو نفهمی کجای کارش اشکال دارد 



تاريخ : ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گاهی بیدار میشوی

از خوابی که خواب نبود

 تنها بسته ماندن چشمهایی که سنگین شده است

حسی درونت را قلقلک میدهد

برای دوباره پلک بستن

 برای دوباره خوابیدن

و تو تمامی عمر را

با همین وسوسه 

سپری کردی

افسوس که تاکسی

از مقصد تو گذر کرد

و تو همچنان خوابیده ای



تاريخ : ۱ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یه وقتایی انقدر بی حوصله میشم که دلم می خواد برم سوار یه قایق بشم

همینجوری تو دریا ول 

 آفتاب یه کوچولو بتابه 

منم یه کلاه حصیری تو کیفم داشته باشم

هیشکی نباشه ها ، هیشکی 

تنها

همینجوری موج ، هی قایق ببره با خودش

منم بی خیال 

آروم 

گم شم

بمیرم



تاريخ : ۱٦ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

از اینکه یه مدتی هست نمیتونم بنویسم خیلی ناراحتم 

اصلا تا میام شروع کنم به نوشتن تمام افکارم از بین میره 

نمیتونم حتی یه کلمه هم بنویسم . 

هیچی ، انقدر شاکی میشم از اینجور موقع ها 

نمی دونمم باید چیکار کنم 



تاريخ : ۱۳ بهمن ۱۳٩۱ | ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زائره های چشمانت

سوغاتی نگاهت را برایم آورده اند

اشک هایم را تبرک گونه هایت کردند

و من دوباره به نیاز تو 

و به استجابت خواهش انسانی ام

عاشقت شدم



تاريخ : ٢۱ آبان ۱۳٩۱ | ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بانو

حباب رویاهایم ترک خورده

قدری صابون بیاور

تا حبابی دیگر درست کنیم 

شاید این بار با ترکیدن این حباب

حباب هایی کوچکتر ساختیم

تا بیشتر به حقیقت شبیه باشد تا رویا

تا بیشتر ...



تاريخ : ۱ آبان ۱۳٩۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شبها 

میان مثانه ای از خون پر شده 

و دلی از درد لبریز

شوقی بر سر من فرو میریزد

از دیدن دوباره صبح هنگام تو

و تنها کابوس به پایان می رسد وقتی 

دیدنت میسر می شود 

اما همچنان مثانه ها پر خون است ...



تاريخ : ۱٠ مهر ۱۳٩۱ | ٥:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نکبتی که این زندگی را برداشته 

با هیچ اسکاچی شسته نمی شود

زحمت نکش

سیم ظرفشویی را قبلا امتحان کرده ام

زندگی ام تفلون است

هر چه بکشی بیشتر خط می افتد .

بذار آسوده بپوسم .

کپک بزنم .

باکتری ها را دوست دارم ...



تاريخ : ٤ امرداد ۱۳٩۱ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

رفت ها و برگشت ها

سخت اسیر می کند آدمی را

به ماندن همیشگی یا رفتنی بی بازگشت

اگر دچار واهمه باشی 

اسارت معنی اش را نشانت می دهد 

وقتی تنها به آغوشی عادت خواهی کرد که

تنها برای چند ساعتی از آن توست

زندگی برایت همان چند ساعت است

انگار باقی ساعت ها مرده ای 

و دوباره واهمه 

قلبت آرام ندارد حتی ...



تاريخ : ٢۱ تیر ۱۳٩۱ | ۸:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زبانم لال می شود

وقتی تمامی حرفهایم می شود 

دوستت دارم

چشمهایم کور می شود

وقتی تمامی نگاهم به سمت توست

و گوش هایم کر

وقتی تمامی حرفهای تو 

چیزی جز ابراز علاقه نیست

انگار فلج شده ام

دست هایم را حتی 

نمی توانم تکان دهم

برای وقت خداحافظی

بای بای ...



تاريخ : ۱۳ تیر ۱۳٩۱ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برایت تنگ  است

بانوی آرامش

دیوانه ام می کنند

این مردمانی که مرا نمی فهمند

کجایی ؟؟



تاريخ : ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست داشتم پسرک فال فروشی بودم

که آینده را با خود

در کیسه ای حمل می کردم

برای هر نفر آینده ای جدا

روی صندلی شان می گذاشتم

و دور بعدی برای پس گرفتنش بر می گشتم

یا پسری بودم که روی صندلی مترو نشسته

شک دارد که آینده اش را بخرد

یا

که دور دوم جمع می کند آینده را

و من با ترسی از بی خبری

بایستم

و داد بزنم

هی پسرک

برگرد

آینده ام را با خود کجا می بری ؟

و من بی اعتنا به صدایش

سمت واگنی دیگر

در حرکت باشم

...



تاريخ : ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

حضورت این روزها

دغدغه ی زنده بودن من است

آری

بی تو می میرد

این مرد

حالا اختیار با توست

با زنده ام زندگی می کنی

یا مرده ام را در یاد خواهی داشت ؟



تاريخ : ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

توی یک اتاق 

من و تو پشت یک میز

انگار زمان و مکان می چرخیدن 

یا ما می چرخیدیم تو زمان و مکان

از این ور دنیا 

به اونور دنیا

یه لحظه تو دعوا 

یه لحظه تو شادی

یه بار تو خندون 

یه بار من گریون 

یه دفعه تو خوشحال

یه دفعه من بی رمق

اما هربار که دستامو می کوبیدم روی میز 

همه چیز از چرخش می ایستاد

و من دوباره بدون تصویر تو

که با سرگیجه ی  افکار من بوجود می اومد تنها روی همون میز

همونجا 

ثابت و بدون تحرک

نشته بودم 

 و هربار نگاهم می افتاد به ...

آه ...

لیوان هات چاکلتت کپک زده 

می خوای برات عوضش کنم ؟

و دوباره سرگیجه ...



تاريخ : ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ | ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی می رفتی

باران می بارید 

تو گفتی که 

با باران بعدی باز خواهی گشت

و هزار باران چشمم 

سیل شد بر گونه هایم

اما تو هنوز نیامده ای 

...



تاريخ : ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من بی همیشه تر از همیشه ام

و تو خرده می گیری بر من

که همیشه همین بودی

من اما

از تو گله نخواهم داشت

وقتی قلبت حتی

کوچکترین فاصله هامان را

با نفرتی بی حساب

پر می کند

من برای زدودن این نفرت

تلاشی نخواهم کرد

تا تو به سر انجام برسی



تاريخ : ۱٧ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شیوه ی دلبری ات هوش ز سر و جانم برد

این چه طرزی ست که عاشق کشی در آن رواست



تاريخ : ۱٥ آبان ۱۳٩٠ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و گاه گاهی بی امان

حتی سکوت می کنم

حتی خاموش می شوم 

برای روزها 

اگر نباشی 

سالها

و با  توامان لبریز میشوم 

از سکوتی بی دریغ 

که نصیبم شده از

بودن تو 



تاريخ : ٧ شهریور ۱۳٩٠ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کجاست این نگاه

در چه روزی نمایان می شود

بر دیده این خاموش



تاريخ : ٢٩ تیر ۱۳٩٠ | ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی

کنار من نشستی

و اجازه لمس اندامت را به من می دهی

احساس می کنم

که این لحظات برای بودن کافی نیست

نمیدانم چرا

اما

کافی نیستی

انگار من ....

 

پ.ن : نمی دونم چرا اما دلم می خواد برم و دیگه برنگردم . دوست دارم دنیا دیوونه ی من بشه . (چه پر توقع ، نه ؟)



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عابری سوت می زد

زیر چشمی که نگاهش کردم ، دید

سوتش را بلند تر کرد

دلم با صدایش کوک شد

نگاهم خیره به او

تبسمی  کرد

دلم رفت

و من عاشق عابر شدم

اما ، افسوس که عابر

عابری بیش نبود و ...

رفت .



تاريخ : ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

میخوام انقدر بنویسم که خسته بشم شعر بنویسم ، از خشم بگم ، از کوه یاد کنم ، از آفتاب بنویسم ، از خدا حرف بزنم ،از صندلی بگم ، از نفس داد بزنم ، از تو خوابم ببره ،

تو کوه باشم ، یاد صندلیه تو پارک بیفتم ، شعر بگم ، آفتاب بتابه به سرم ، دنبال خدا بگردم ، بخوابم تو رفته باشی ، با خشم بلند بشم و نفس نفس بزنم ، آخرشم بزنم به دل کوه . . .

 

(شهیار قنبری : جنگجو ، جنگجو      از آشتی بگو) ترانه ی زیباییه

 



تاريخ : ۱٩ اسفند ۱۳۸٩ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

آن سانگ

بانگ بر می دارم

درد در دستانم

سینه ام می سوزد

چه خیالیست در آب

چه شگفتی در مه

که من سر در گم

این چنین محو تمنای تو ام

محو این کندی دنیا توام

 

دیگه مارو باید خاک کرد ، دنیا از ما هم گذشت

همه چیز پوچ شده . .



تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳۸٩ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خلسه هایی تکراری

و فرو رفتن میان توهم دود

همه جا خالیست

هیچ خدایی نیست

و من به این تزریق توهم ادامه خواهم داد

تا ابدیت



تاريخ : ٥ بهمن ۱۳۸٩ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

راستی
دوستی یگانه حسی است که
نمی شود هیچوقت درکش کرد
حتی نمی توان حسش کرد
و تنها
ما آدمها
خودرا اسیر این وهم معرفت و

زیبایی دروغین
این لحظات کنارهم بودن می کنیم  .
دوستی چیست
توهم یک رویا 

یا که یک لحظه آرامش پوچ

راستی تو دوستی کرده ای

یا حتی تن به وحشتش داده ای

من که نه

من می ترسم از

غرور بی پایان خود

زمانی که دوست حرفی می زند و من دلگیر می شوم

من هم دوستی نکرده ام

.......



تاريخ : ٢٤ دی ۱۳۸٩ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی دستانم

جنازه تکه تکه قلبم را نگاه می دارد

من خیره می مانم

به آخرین نبض هایش

که چگونه شد

من از دست دادم

این زندگی را

و چگونه پایان یافت این لحظات

آخر

آری من خشمگینم

از وهم این همه دروغ

و به ظاهر گریه هایی عجیب

و اندوهی می کشم

نبض های آخرم

می تپم

جان می دهم

من می روم

 



تاريخ : ٤ دی ۱۳۸٩ | ٧:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

نیمه تاریک من

این شب و غوغای تو

این دلم وقف تو شد

وقف این یلدای تو

هر شبم مدیون تو

این دلم افسون تو

در نگاهت شعرها

لیلی ام ، مجنون تو

نم نم باران عشق

در نگاه خیس تو

در میان آسمان

در دل این کهکشان

من تورا در هر زمان

بی امان و بی امان

می کنم افسانه ای

هر شبم مدیون تو

این دلم افسون تو

لیلی عاشق شدم

هر شبم مجنون تو



تاريخ : ٢۸ آذر ۱۳۸٩ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نفس هایم دیگر

یاری نمی کند این سینه را

گرفته است چند سالی

حتی این کشیدن های بی امان

درمانی برای این درد نیست

سیگار ها دیگر یاری نمی کند سینه ام را

باید دریده شود از درون

این سینه ها را نمی خوام

حتی داغشان را

یا حتی بی سرفه و بی دغدغه ی دود

سینه ام را نثار این سفید خط های پر دود می کنم

تا به ابدیت بپیوندم

تا به خدا برسم



تاريخ : ۱٤ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سری پر تلاطم
وجود بی رمغ
تلاشی بی پایان
و نبودن های مکرر
خستگی و درد
.. حتی چشمهایم خشک شده اند
نا و توان راه رفتن ندارم
دیگر حتی نمی توانم عاشق باشم
زجر می کشم
و هنوز تنها به مسیر پر غروری که برای خود ساخته ام ادامه می دهم
کاش نبودم تا این تن
اسیر این همه وهم بودن نبودن
و لحظات بی رمغی وجود نداشت
تا نفس های پر دودم
سینه ام را خط خطی نکند



تاريخ : ٩ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تلاطم رنگی لحظاتم
خاطرات دوران بچگی هایم را یاد آورند
من از دوری آن لحظات ناراحت
و هر روز دورتر می شوند
آن دوست داشتنی ها
کاش می توانستم دوباره بچه باشم
دوباره سوار بر دوچرخه خود بشوم
و رکاب بزنم به امید رسیدن و جلو زدن
هنوز دوست دارم چوبهای بستنی را لیس بزنم
و دنبال ته مانده سیگارهای بزرگسالان بگردم
زمین فوتبال ، بی دغدغه زیستن
بی فکر خوابیدن
حتی رویا دیدن
عاشق دختر همسایه شدن
نامه های دزدکی
ترس از غضب پدر
چه شیرین بود آن دوران
کاش می شد دوباره بچه شد ....



تاريخ : ٢۱ آبان ۱۳۸٩ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوباره ترس از بودن

و تصور دوتا شدن

آیا دوباره عشق ؟

دوستش دارم یا نه ؟

چه گونه باید باشد این عشق ؟

اصلاً چیست

نمیدانم

چه کسی می داند ؟

من درمانده ام

درمانده در خود

درمانده از خود

کسی را دوست نخواهم داشت

تا ابد



تاريخ : ۱٥ مهر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا
تاريخ : ۱٢ مهر ۱۳۸٩ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

قدم ها آهسته

نفس ها آرام

فرو کشیدن ها با حوصله

..

تندتر

سریعتر

قوی تر

..

دویدن

نفس نفس زدن

با تمامی وجود

 

و درد کشیدن از نبود هم قدم

هم نفس

و زجر نیکوتین

آری میمیرم آخر از بی همنفسی



تاريخ : ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

آری

بودن در کنار کسی خوب است

اما چه سود وقتی

حتی یک لحظه آرامش

نصیب بودنهای ما نمی شود

 ما ناچار به بودن بدون حسی

و حتی یک کنایه کوچک

کاش زبانت تلخ بود و زجر می دادی دلم را

اما حتی زحمت کنایه زدن را هم به خود نمی دهی

کاش زبانت تلخ بود



تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ | ٦:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

از من نگذر نمی تونم

- گذشتی و نتوانستم

چون وابسته ست به تو جونم

- جانم را گرفتی در دستانت و فنا شد

محتاجم به نفسهات و

- احتیاجم را کشتی و حال

آخه دور از دستات تو زندونم

- حصاری از ضربه های بی امان دستانت به دور من کشیدی

----- نکش تا دنیایم شوی

--نکش تا دوباره

--لعنتی نکش این حصارو

- لعنت به تو



تاريخ : ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم برای آغوشت تنگ شده

تنگ ترین آغوش

و هنوز دغدغه ی بی پروا بودنم مرا عذاب می دهد

و من چون مار بدور خود می تنم

کاش آغوشت به اندازه ی یک دشت وسیع بود

تا در آن می دویدم و نفس می کشیدم

کاش اصلاً آغوشی بود



تاريخ : ٤ شهریور ۱۳۸٩ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نمیدونم چرا

و برای چی 

این چنین میشه که خدا با آدم بد تا می کنه

هی خطا می کنی و راه خودت رو میری 

اما بالاخره یه روز طوری زمین می خوری

که از گیر کردن تو گل هم بدتره

آره خدا جون دارم می فهمم چرا 

می دونم چرا 



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زندگی کاشکی به ما امون می داد

گوشه ی چشمی به ما نشون می داد

یه کلام حرف تو دلم داشتم اگه

خدا یک ذره به من زبون می داد

 

.....

پ.ن : این فصل بندی ها برام خیلی جالب بود یه لحظه قبطه خوردم که چرا خودم اینکارو نکردم  .



تاريخ : ٥ امرداد ۱۳۸٩ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم از خیلی روزا با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

شدم اون هرزه گیاهی که گلاش

پرپر دستای خار و خسی نیست 



تاريخ : ٢۱ تیر ۱۳۸٩ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

کاش من جای تو بودم

تا تو برایم  شعرهایت را می خواندی

و به این شعف می ورزیدم که کسی مثل تورا دارم

کسی که برایم شعر می گوید

و برایم اشک می ریزد

کسی که تمامی لحظاتش از حضور من پر شده است

و برای یک لحظه

حتی برای آنی

من را فرا موش نمی کند

کاش من جای تو بودم

کاش یکی مثل خودم برای خودم داشتم

کاش برای خود

 خودم بودم 

 



تاريخ : ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ | ٧:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هنوز از نبود تو در بهت بسر می برم – دوباره بازگشتم به زندگی ای طاقت فرسا

به آینده ای تاریک و من و تنهایی

از خلوت کردن با خود خسته شدم

و به آرامش فکر می کنم

اما نمی یابم

شاید فرار لازم باشد

ترک می کنم این وادی خشونت را

و به سوی سحر فردایی آزاد

پرواز می کنم



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نوازش کردم صورتت را سرخ بود

از ضربه ی مردی خشن

و در دلت دوست داشتنی

و تو می گریستی و من آرامت می کردم

آه ناله های تو مرا به اوج شهامت برای بوسیدنت می برد

 

کاش اطراف خلوت بود



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

گاهی وقت ها دلم

آنقدر می گیرد که

حتی لوله بارکن هم جواب این دلگرفتگی مارا نمی دهد

و آن زمان منم که تلمبه می زنم

و می زنم تلمبه که منم ...

بعد از تلمبه زدن آب روان می شود

وتمام دل گرفتگی ها و گیر کردنیها را

از من خارج می کند وبعد از آن با دلی گشاده

دست بر تلمبه خود می کشم

و به قدرتش می نازم 



تاريخ : ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

زن چیست ؟

چه کسی می داند ؟

حتی خدا هم گیج شده ...

تمامی راز های دنیا با آنهاست

الهام دهنده ی تمامی اثر های هنری آنانند

نقاش ها بهترین نقاشی هایشان یک زن است

حتی مجسمه ها هم از بدن پر پیچ وخم آنان است

و هزار مثالی دیگر...

این موجود به این قدرت چه نیازی به مرد دارد ؟

چه نیازی ؟

و ما مردها سرگرم میکنیم خودمان را با بازی های بی پایان زن

زن

و این کلمه هم رازآلود است       ز- ن

تو چیستی ؟



تاريخ : ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 

شب ...

و جشنی ست برپا

و تو نیز هستی

و من نیز هم

به چشمم افتادی

محو لباس شب تو

،،، چه زیباست

و اندامت پیدا

من ومحو شدن در تو

چه زیبا

تاج روس سرت

لباست انگار نخ نما شده

و کفش های بلندت

و دامنی خوش رنگ

و من چون  حسرت کودکی به طعم بستنی ...

به تو زل زده ام .

 



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یگانه لحظات لذت بخشم را لحظه لحظه

نثار لحظات خوشی که

هر لحظه اش برایم عمری بود

می کنم ..

و این واج آرایی حرف لام را

به پاش شوقی که لحظات به تو فکر کردن به من می دهد

می گذارم و لذت می برم .



تاريخ : ۱٩ اسفند ۱۳۸۸ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تناسل مانند پیستون موتوری است که برای حرکت به عقب و جلو می رود – تناسل مانند کودکی است که از بی قراری به بالا و پایین می پرد – تناسل مانند شیر آبی است که قطع و وصل می شود – تناسل مانند خودکاری است که با نوک خود بر روی کاغذ فشار می آورد – تناسل مانند نشانگر موسی است که با همه جای کامپیوتر کار دارد – تناسل مثل پوتین است که وقتی به پای سرباز  می رود شاید ساعت ها آن تو بماند – تناسل مانند فشار یک جنس رو جنسی دیگر است .

تناسل را دوست دارم ( آلتش را هم )



تاريخ : ۱۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی میشود به این راحتی خود را به قلب تو کانکت کرد

چرا سیستمت را وادار به دیسکانکت بودن می کنی

من هنوز آی پی قلبت را دارم

و برای عدم فیلتر شدن

از وی پی اِن مغزم استفاده می کنم و تورا

و تورا می یابم

و همان لحظه برای همیشه تورا هک میکنم و حک می شوی در قلبم  .



تاريخ : ٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دو خط نا موزون موازی

در امتداد یک دشت

می دویدند چون دو اسب رم کرده

و در میان

سینه های یکدیگر می خوردند  ؟  علف !

و لیس می زدند هم را همچو

لیس کودکی بر قاشق شکلات

بر سر میز صبحانه

صبحانه ای با نان بربری

و لواش ...

جای تافتون خالی

آه جای تافتون خالی ...

پس سنگک را چه شد ؟

سنگک را که خورد ؟!



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ