تاريخ : ٩ دی ۱۳۸٩ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ماه سرما ، ماه بی برگ

ماهی که شاخه بی گل بود

ماهی که این دل خسته

مشغول یه قل دوقل بود

فصلی که ستاره خواب بود

چشم تو منو نمی دید

فصل طاعونی سرما

فصل بی برگ شدن بید

فصلی از نبودن تو

فصلی بی ما شدن من

فصل سرد این ترانه

حس سرمای شکستن

....

اما باز خدا یه رحمی

به دل خسته ی ما کرد

میون صدتا ستاره

تورو واسه من جدا کرد

اومدی کنار من تا

بگی همصدا می مونی

بگی با دلی پر از شوق

قصه ی عشق و می خونی

 

پ.ن: (یه زیر خاکی دیگه)

من به چشم ندیدم که کسی از زمستون خوبی بگه . انگار کسی زمستون و دوست نداره ، اما یه وقتایی یه اتفاقاتی رخ میده که بدترین چیزا برات مثل بهترین داشتنی هات میشه .   زمستون رو دوست ندارم ، اما تا ابد مدیونشم .. . . . . ..



تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

صدات کنم تا که بیای ستاره بارونت کنم

بیای تا مثل شهر عشق بازم چراغونت کنم

صدات کنم صدات کنم ، صدام به گوشت می رسه ؟

خدا نیاد اون روزی که دستام به دستش نرسه

اگه صدامو می شنوی تو هم جوابمو بده

جواب به خواهش منو  ، جواب دادمو بده

خوب می دونم که می شنوی صدای قلب خسته مو

صدای روح بی قرار ، حرف دل شکسته مو

اما صدات در نمی آد بی اعتنا شدی به من

دیگه جوابی نمیدی ، تو هم جدا شدی ز من ؟

دیگه خودت رو لوس نکن ، لوس بازی کار بچه هاس

فقط بهم بگو چرا ؟ ، چرا لب تو بی صداس

بگو چرا ساکت شدی عروسک قشنگ من

تو تنت از جنس چوبه ، اما دلت جنس طلاست

 

پ.ن : از اونجایی که ما اختیاری در انجام امورات داخلی دلمون نداریم و دلو دادیم دست کسی ، مجبور شدیم پست بزنیم .(فرمودند بیخود کردی آپ نمی کنی) . ما هم که مطیع امریم .



تاريخ : ۱۳ مهر ۱۳۸٩ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من دلم می خواد توی عمق چشات نگاه کنم

با تموم وجودم بازم تورو صدا کنم

تا بهت بگم دلم برات دلواپسه

بشینم کناره پنجره واست دعا کنم

از خدا بخوام که دوریت خیلی زود تموم بشه

تا بتونم دلو از تنهایی ها جدا کنم

بسازم بادبادکی که اسم تو رو اون باشه

ببرم بالای بوممون اونو هوا کنم

تا نشون بدم به دنیا که فقط مال منی

نمی خوام دستامو از دست تو من رها کنم

من نمی رم از پیشت بذار که دنیا بدونه

من می خوام تا آخر عمر به دلت وفا کنم

 

پ.ن : یه زیر خاکی دیگه ، اما چه فایده وقتی تو به حرفهام گوش نمیدی . حالا هی من برات عتیقه رو کنم تو باز میگی ...



تاريخ : ٩ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حیف ما که عمری سکوت رو فریاد نزدیم

بی صدا نشستیم و حرف دلو داد نزدیم

یه کلام حتی یه حرف روی زبون ما نبود

ما همه چیزارو باختیم به دو تا چشم حسود

اگه ما حرف می زدیم شاید دلامون وا می شد

میون اون همه حرف دوست دارم پیدا می شد

از ته قلب من و تو حرفی بیرون نمیاد

دیگه دل دیدن یارو نمی خواد

لبای سرد و چروکیده ی ما

دیگه مثل قدیما حرفی نداره آشنا

هممون بزرگ شدیم و همه چی رفته ز یاد

ما می خوایم گذشته هامون به سراغمون نیاد

 

پ.ن : نمیدونم چرا اما یه سری شعر زیر خاکی داشتم که خیلی وقت پیش نوشته بودم  نمی خواستم بزارمشون جایی اما یهو نظرم عوض شد . این یکی از اون زیر خاکی هاست

ماله ١۵ سالگیمه .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ