تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یه موقعی انقدر مغرورانه برخورد میکنیم با محیط اطرافمون

با آدمهایی که باهاشون در ارتباطیم 

انقدر خودمون رو میگیریم 

خودمون رو درگیر یه سری چهارچوب میکنیم 

برای خودمون آدمها رو می ذاریم تو صافی و 

ریز و درشتشون میکنیم

همینجوری هم که می گذره بدتر میشه 

یهو میبینیم عمری ازمون گذشته و دیگه کسی رو نداریم که بهمون محبت کنه

چون ما یه زمونی اونارو خیلی کوچیکتر ازخودمون می دونستیم که حتی بخوایم باهاشون حرف بزنیم 

تنها میشیم .

جایی نمی تونیم خودمون رو تخلیه کنیم 

چیزی برامون خوشایند نیست 

فقط تو خودمونیم 

..  اینجاها زندگی سخت میشه برای آدم

....

الان بهترین موقع ست که برای آینده ی خودت دوست پیدا کنی 

حالا هر چقدر بد تیپ و بد قیافه و یا هر چیز دیگه 

مهم اینه که بتونی ازش محبت بگیری 



تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شبیه دستان کودکی شده ام
که هر روز سمت هزاران غریبه دراز می شود
اما تنها یک آشنا
درد او را می فهمد 
و رنج او را می کشد 
و تنها یک نفر با نفرت به او نگاه می کند
همان آشنایی که رنج او را می فهمد 
و با قی آن هزار ها 
بی تفاوت رد خواهند شد 
رد خواهند شد 
...



تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی بخاطرش 

از بوی عطری که دوست داری صرف نظر میکنی 

و از عطر مورد علاقه اون استفاده میکنی 

خوبه 

اما وقتی که رابطه ات تموم میشه 

میفهمی که چقدر احمق هستی 

دیگه میل به هیچکدوم از اون عطرها نداری .

 

اینجوری میشه که آدمها طی زندگی ذوق و اشتیاق و علاقه شون 

به چیزایی که دوستشون دارن کم میشه یا از بین میره 

چون تو یه زمان هایی خودشون رو وقف کس یا چیز دیگه ای می کنن 

و قسمتی از علایقشون رو تو خاطرات اون طرف جا می ذارن 

...

2 شهریور 94 میرم تو 27 سالگی 

خیلی از این علایقم همین بلا سرشون اومده یا تو وجود یا تو خاطرات کسه دیگه ای گمشده ، حداقل من دیگه دوستشون ندارم و ترجیح میدم یادشون نیفتم . همیشه همشون هم بد نبوده شاید تبدیل شده به یه نقطه مشترک با یه آدم 

شایدم نقطه مشترک واسه صحبت کردن در مورد شخصیتهامون

ولی همیشه خوب نبوده

مراقب رفتارهاتون تو رابطه با آدمها باشین . لطفا 



تاريخ : ۸ امرداد ۱۳٩٤ | ۱:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زندگی با یک مجسمه تجربه ی جالیست 

هر چه که می خواهی را برآورده نخواهد کرد

و تو هر چه که می گذرد غمگین تر می شوی 

دیگر خودت نیستی 

مجسمه ای می شوی 

برای تزیین مجسمه ات 

دنیای تو تغییر خواهد کرد 

خشک می شوی 

نمی خندی 

هیجان نداری 

تنها حضوری هستی 

برای پر کردن فضا 

مجسمه ای 

خیال برت میدارد

که انگار باید مجسمه باشی

سفت میشوی 

اما پشت این ظاهر سخت 

قلبت امان نمیدهد 

ذهنت درگیر است 

تو مجسمه نیستی 

نه نیستی 



تاريخ : ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من پاسخی از تو نمی خواهم عزیزم

حرف لبانت از دو چشمان تو پیداست 

پلکی بزن ، این گوش های من چه تیز است

هر پاسخی از تو برای من چه زیباست 

.......

انتظار سخت می باشد ...



تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و خداوند بالشی دارد

برای خوابیدن 

وقتی که چشمهایت 

این همه تلخی را می بیند

خداوند به بهانه ی خوابیدن 

 سرت را گرم بالش می کند

تا تو نفهمی کجای کارش اشکال دارد 



تاريخ : ٢٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گاهی بیدار میشوی

از خوابی که خواب نبود

 تنها بسته ماندن چشمهایی که سنگین شده است

حسی درونت را قلقلک میدهد

برای دوباره پلک بستن

 برای دوباره خوابیدن

و تو تمامی عمر را

با همین وسوسه 

سپری کردی

افسوس که تاکسی

از مقصد تو گذر کرد

و تو همچنان خوابیده ای



تاريخ : ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ | ٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

عشق گذرگاه باریکی ست

و آدمها کاروانند

در این گذرگاه 

هر کس راه زنی دارد که منتظر عبور اوست 

یا باید تسلیم شد ، یا ستیز کرد 

ماندنی در کار نیست 

عشق تنها یک گذرگاه است 

باریک اما



تاريخ : ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که تو حرف می زنی 

من مثل کودکی مبهوت تماشا 

ساکت می مانم 

تنها چند کلمه 

بله ، درسته ، خب و...

 

کم آوردم لعنتی ، کم آوردم ...



تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و زمانی فرا می رسد که 

نوشته های یک مرد 

بی هیچ اندیشه ای از بین می رود 

میان سختی کار و رفت آمد در مترو ها

تنها شبی می ماند و حافظه ای بی دقت 



تاريخ : ۱ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یه وقتایی انقدر بی حوصله میشم که دلم می خواد برم سوار یه قایق بشم

همینجوری تو دریا ول 

 آفتاب یه کوچولو بتابه 

منم یه کلاه حصیری تو کیفم داشته باشم

هیشکی نباشه ها ، هیشکی 

تنها

همینجوری موج ، هی قایق ببره با خودش

منم بی خیال 

آروم 

گم شم

بمیرم



تاريخ : ۱٢ آذر ۱۳٩٢ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا
همه شب مست توام 
امشبم مست تو ام 
همه شب مست تو ام
فردا شب مست توام
همه شب مست توام 
آخ که من مست تو ام
مست تو ام
ست تو ام
ت تو ام 
تو ام
و ام
ام
م
م
م
م
من
من ولی تنهایم


تاريخ : ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

فرودگاهی بدون پرواز

و برج مراقبتی بدون اپراتور

تنها هوا گرم است 

و پرنده هایی که منتظر پرواز هواپیما هستند

تا از شرط بندی برای  دانه های بیشتر

دنبال موتور آن پرواز کنند

بازی مرگ و زندگی .

و من تنها تابلو ای هستم که خطر را می فهمد

خطر را می فهماند



تاريخ : ۱٦ مهر ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

از اینکه یه مدتی هست نمیتونم بنویسم خیلی ناراحتم 

اصلا تا میام شروع کنم به نوشتن تمام افکارم از بین میره 

نمیتونم حتی یه کلمه هم بنویسم . 

هیچی ، انقدر شاکی میشم از اینجور موقع ها 

نمی دونمم باید چیکار کنم 



تاريخ : ٢٧ شهریور ۱۳٩٢ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم آغوشی می خواهد

که رستنی باشد 

بشود در دامن سبزش 

پهن شد بی دغدغه 

و ساقه ای علف جوید 

کمی هم آفتاب پوستت را داغ کند 

بهتر بود اگر چمشه ای هم در دامنت داشتی

وقت گرما کمی آبتنی می کردم

و تو پیراهنم را میدزدیدی 

تا گلهای دامنت از دیدنم شرمسار شوند

چه شوخ بود اینآغوش

اگر داشتی ...



تاريخ : ٩ آبان ۱۳٩۱ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گریه هایی شبیه فریادم ، خنده هایی شبیه یک دردم

رفتنت شد دلیل آزادی !؟ شانه ات را حصار خود کردم

خاطرت از سرم نرفت هرگز ، قبل مرگم اسیر این یادم :

گلی از دامن تو برچیدم ، دسته گل ها به دست خود دادم

خنده ات را برای تاریکی گریه ات را برای نوشیدن

بعد تو موشهای خانه مان ، از نگاهم لباس پوشیدن

گیسوانت برای سرما است ، انجماد زمین تاریخی

یخ زدند این زمینیان رفتند سوی سیاره های مریخی

چشم هایت عقیق انگشتر ، مژه هایت مثال جارو اند

از سر و روی من علف رویید این علف ها چقدر بد بو اند

دست تو جای حلقه ی دار و پای تو جای چوب آویز است

خاطراتت مثال یک وحشی ، بی رمق از جنون لبریز است

دست آخر زمان رفتن خود ، پای این حلقه ی ز سقف آویز

خنجری بر دلم بزن و برو ، روزی از ماهِ دوم ِپاییز

 

چه بگویم که غم از دل برود ... 

بنظر خودم خوب شد 



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ