تاريخ : ٩ آبان ۱۳٩۱ | ۳:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

گریه هایی شبیه فریادم ، خنده هایی شبیه یک دردم

رفتنت شد دلیل آزادی !؟ شانه ات را حصار خود کردم

خاطرت از سرم نرفت هرگز ، قبل مرگم اسیر این یادم :

گلی از دامن تو برچیدم ، دسته گل ها به دست خود دادم

خنده ات را برای تاریکی گریه ات را برای نوشیدن

بعد تو موشهای خانه مان ، از نگاهم لباس پوشیدن

گیسوانت برای سرما است ، انجماد زمین تاریخی

یخ زدند این زمینیان رفتند سوی سیاره های مریخی

چشم هایت عقیق انگشتر ، مژه هایت مثال جارو اند

از سر و روی من علف رویید این علف ها چقدر بد بو اند

دست تو جای حلقه ی دار و پای تو جای چوب آویز است

خاطراتت مثال یک وحشی ، بی رمق از جنون لبریز است

دست آخر زمان رفتن خود ، پای این حلقه ی ز سقف آویز

خنجری بر دلم بزن و برو ، روزی از ماهِ دوم ِپاییز

 

چه بگویم که غم از دل برود ... 

بنظر خودم خوب شد 



تاريخ : ۱۱ خرداد ۱۳٩۱ | ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

توی قلبم چهار تا حرفه

چهار تا حرف از یه الفبا

چهار تا حرفی که نویدِ

عشق و دلگرمیِ فردا

چهار تا حرفی که کتابه 

واسه فهمیدن دنیا

چهار تا حرفی که شروع شد

از یه ب توی الفبا

از یه ب به رنگ بارون

یا که گریه و ترنم

یا به بی تا بیِ دنیا

گم میشی توی خودت ، گم

یا که ی یعنی یرنگی

واسه عاشقی و شادی

یه یدونه ای که خوبه

نه کمه ، نه که زیادی

شایدم ت یعنی تقدیر

دیدن و به هم رسیدن

یا توی بهشت دنیا

میوه رو از شاخه چیدن

شایدم همون الفباست

الفِ اول کاره

اونی که برای عشقت

عمر و جونش رو میزاره

شایدم درکش یخورده

خاص و غیر عادی باشه

آخه عاشقی نمیشه

که توی الفبا جا شه

ولی خب خلاصه میشه

توی حرفای الفبا

اسم نازنین عشقم

اسم تو ، اسم تو بی تا

 

پ.ن : تقدیم به عشق زنذگی ام .



تاريخ : ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

عشق تا مرز جنون خواهد برد

این تن خسته ی سرگردان را

آخر از دست تو هم خواهد خورد

دشنه ی چرکی این دوران را

عشق تا مرز جنون خواهد رفت

بی مسافر ، همسفر باید بود

زخمی از دشنه ی این بی رحمان

لحظه لحظه در به در باید بود

عشق تا مرز جنون خواهد ماند

ما کنار دست او آویزیم

لحظه ای سخت به هم می پیچیم

لحظه ای بعد به هم میریزیم

عشق تا مرز جنون خواهد گفت

بی سبب نیست در این تاریکی

تو ز من دوری و من بی تابم

زخم می زد به تو این نزدیکی



تاريخ : ٧ آبان ۱۳٩٠ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو فهمیدی که اینروزا چقدر دل تنگ تو میشم ؟

برای بودنت پیشم منم همرنگ تو میشم ؟

تو فهمیدی که قلب من هنوز یاد تو رو می خواد

هنوزم قلبت آرومه ؟ هنوزم خسته از فریاد ؟

تو فهمیدی که احوالم بازم بوی تو رو داره

تو شبهایی که بی تو رفت واسه تو اشک می باره

تو هیچ میدونی که چشمام هنوز گرم نگاهاته

هنوزم خسته از رفتن به پشت رد پاهاته

تو هیچ هالیته که لبهام فقط با تو هم آوازه

با هر سازه تو می رقصه با هر سازه تو میسازه

تو هیچ می فهمی که هر روز پر از حس تو تر میشه

کنار خیسی چشمام هوا هم بار ور میشه 

تو انگار که نمی فهمی همه دنیای من بودی

تا گفتم کی میام پیشم توکه گفتی که همین زودی

ولی انگار که زود تو یه عمره که کشش داره

یه عمرو که نمیشه بود یه عمری رو که دشواره

فقط اینو بدون قلبم بیاد حرف تو مونده

روی قلبم حسابی نیست  ، منم مهمون نا خونده

 

پ.ن : قابل توجه همه دوستانی که به تازگی خواننده این وبلاگ شدن . من همه مطالبم رو فی البداهه می نویسم  یعنی ادیتور رو باز میکنم و همون موقع می نویسم و بخاطر اینه که یه وقتایی چند تا اشکال ادبی توشون پدیدار میشه . خودم می فهم اما اینجوری حس بهتری دارم که هرچی بوده همون باشه . 

ممنون از اینکه با نظراتتون من رو آگاه تر  می کنید .



تاريخ : ۸ بهمن ۱۳۸٩ | ٩:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

اینجا منم که غرق نگاه تو می شوم

لبریز این لب بی صدای تو می شوم

اینجا منم که دست بر دلت دارم

شبهای سرد گم شدن ، فردای تو می شوم

اینجا منم که نگاهم به دست توست

با یک اشاره تو شیدای تو می شوم

اینجا به رسم نظر بازی دل

من مست چشم سیاه تو می شوم

این واژه ها همه وهم می شود وقتی

من عاشق صدای دعای تو می شوم

تن می دهم به زمان و زمین من تنها

وقتی که از ترانه ندای تو می شوم

من کافرم و به هیچ مذهبی ندارم دست

اما برای مناجات آیه های تو می شوم

لبریز کن مرا و ببین که بی هوس

مغموم مذهب خدای تو می شوم

 

پ.ن : یه هویی نوشتم . فکر کنم بد نشد . البته فی البداهه هستا ، ویرایش نکردم .



تاريخ : ٩ دی ۱۳۸٩ | ۳:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ماه سرما ، ماه بی برگ

ماهی که شاخه بی گل بود

ماهی که این دل خسته

مشغول یه قل دوقل بود

فصلی که ستاره خواب بود

چشم تو منو نمی دید

فصل طاعونی سرما

فصل بی برگ شدن بید

فصلی از نبودن تو

فصلی بی ما شدن من

فصل سرد این ترانه

حس سرمای شکستن

....

اما باز خدا یه رحمی

به دل خسته ی ما کرد

میون صدتا ستاره

تورو واسه من جدا کرد

اومدی کنار من تا

بگی همصدا می مونی

بگی با دلی پر از شوق

قصه ی عشق و می خونی

 

پ.ن: (یه زیر خاکی دیگه)

من به چشم ندیدم که کسی از زمستون خوبی بگه . انگار کسی زمستون و دوست نداره ، اما یه وقتایی یه اتفاقاتی رخ میده که بدترین چیزا برات مثل بهترین داشتنی هات میشه .   زمستون رو دوست ندارم ، اما تا ابد مدیونشم .. . . . . ..



تاريخ : ٢٩ مهر ۱۳۸٩ | ٢:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

صدات کنم تا که بیای ستاره بارونت کنم

بیای تا مثل شهر عشق بازم چراغونت کنم

صدات کنم صدات کنم ، صدام به گوشت می رسه ؟

خدا نیاد اون روزی که دستام به دستش نرسه

اگه صدامو می شنوی تو هم جوابمو بده

جواب به خواهش منو  ، جواب دادمو بده

خوب می دونم که می شنوی صدای قلب خسته مو

صدای روح بی قرار ، حرف دل شکسته مو

اما صدات در نمی آد بی اعتنا شدی به من

دیگه جوابی نمیدی ، تو هم جدا شدی ز من ؟

دیگه خودت رو لوس نکن ، لوس بازی کار بچه هاس

فقط بهم بگو چرا ؟ ، چرا لب تو بی صداس

بگو چرا ساکت شدی عروسک قشنگ من

تو تنت از جنس چوبه ، اما دلت جنس طلاست

 

پ.ن : از اونجایی که ما اختیاری در انجام امورات داخلی دلمون نداریم و دلو دادیم دست کسی ، مجبور شدیم پست بزنیم .(فرمودند بیخود کردی آپ نمی کنی) . ما هم که مطیع امریم .



تاريخ : ۱۳ مهر ۱۳۸٩ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من دلم می خواد توی عمق چشات نگاه کنم

با تموم وجودم بازم تورو صدا کنم

تا بهت بگم دلم برات دلواپسه

بشینم کناره پنجره واست دعا کنم

از خدا بخوام که دوریت خیلی زود تموم بشه

تا بتونم دلو از تنهایی ها جدا کنم

بسازم بادبادکی که اسم تو رو اون باشه

ببرم بالای بوممون اونو هوا کنم

تا نشون بدم به دنیا که فقط مال منی

نمی خوام دستامو از دست تو من رها کنم

من نمی رم از پیشت بذار که دنیا بدونه

من می خوام تا آخر عمر به دلت وفا کنم

 

پ.ن : یه زیر خاکی دیگه ، اما چه فایده وقتی تو به حرفهام گوش نمیدی . حالا هی من برات عتیقه رو کنم تو باز میگی ...



تاريخ : ٩ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حیف ما که عمری سکوت رو فریاد نزدیم

بی صدا نشستیم و حرف دلو داد نزدیم

یه کلام حتی یه حرف روی زبون ما نبود

ما همه چیزارو باختیم به دو تا چشم حسود

اگه ما حرف می زدیم شاید دلامون وا می شد

میون اون همه حرف دوست دارم پیدا می شد

از ته قلب من و تو حرفی بیرون نمیاد

دیگه دل دیدن یارو نمی خواد

لبای سرد و چروکیده ی ما

دیگه مثل قدیما حرفی نداره آشنا

هممون بزرگ شدیم و همه چی رفته ز یاد

ما می خوایم گذشته هامون به سراغمون نیاد

 

پ.ن : نمیدونم چرا اما یه سری شعر زیر خاکی داشتم که خیلی وقت پیش نوشته بودم  نمی خواستم بزارمشون جایی اما یهو نظرم عوض شد . این یکی از اون زیر خاکی هاست

ماله ١۵ سالگیمه .



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ