تاريخ : ۱۱ تیر ۱۳٩۱ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بی هزار لبخند

بی هزار شادی

بی هزار تنهایی

بی هزار آزادی

خسته از تکاپوی

بی دریغ عقاقی ها

وقتی از یاد می روند آسان

می روند به باقی ها

خسته از رنج این همه سختی

در میان هوا و عشق درگیرم

با تو زندگی عوض می شه

بی تو زنده باشم میمیرم .



تاريخ : ۱۸ اسفند ۱۳٩٠ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

ماجرا اینست عشقم

عشق ما اندازه ی همدیگه نیست

 

تو کجای این کبودی ریشه داری

من کجای این سپیدی ، شوق پرواز

من به رفتن با پرستو ها دچارم

تو ولی در حسرت یک لحظه اعجاز

من به آینده نگاهی خیره دارم

بی سبب نیست ، این آشفتگی هام

تو ولی در خاطراتت غرق میشی

دور میشی از من و فردای دنیام

تو برای ساختن دنبال خاکی

من ولی در جستجوی یک قبیله

تو پری از خستگی های مداوم

آه این قافیه ، هم شِکلت ، بخیله

تو برو هر جا که رفتی روزگارت

پر ز محنت های دوران گذشته

من ولی با صبح دم پر می گشایم

قصه ی ما مثل : این یک سرنوشته

 

پ.ن : یهو نوشتم دیگه . خودتون که میدونید همش فی البداهه ست .

 



تاريخ : ٤ دی ۱۳٩٠ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تنها دیدارت آرام می کند 

دلتنگی های سر صبح مرا

و تنها یاد توست 

که هر سپیده مرا دلتنگ می کند

اما من

با این همه بی خوابی 

باز با یاد تو خوابم می برد 

 تا دوباره سپیده دم دلتنگ شوم 

از یاد تو ...

 

پ.ن : کسی که سالها شعر نگقتی و دلت برایم تنگ است ، آدرس ایمیلت را اشتباه وارد کردی 



تاريخ : ٢٠ آذر ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

در لحظاتی از ماه

و در زمینی از جنس رویا

میان توهم حضورت

نفس می کشم

و بی آرامش

گاهی می دوم

و گاهی می ایستم

و گهگاهی هم می خندم

به دل نا آرامم

تصورش هم سخت است

اینکه :

تو 

به روی ماه

و میان لحظاتی از رویا

در کنار من باشی



تاريخ : ٢ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من اگر از تو نپرسم 

و اگر از تو ندانم

قمریان لانه ی خود را به درخت 

به چه منظور می آویزندش

چه کسی خواهد گفت 

عاشقی فرصت تکرار نخواهد داد 

تا که از این بنه سرد و خیالٍ بیشه 

روبهی سر به سر لانه قمری نزند 

عاشقی قدرت پروازی است 

که به بال قمری ست

طعم شیرین پرنده 

به زبان روباه 

عاشقی حرف درخت است برای جنگل

 یا که آن باد که میچرخد و می اندیشد

که اگر عشق نبود 

از برای قمری  , یا برای روباه 

نسل ما را همه آفت میزد

برگ از شاخه و چوب

معنی رستن را 

هیچ می فهمیدش ؟

تا که فصل پاییز

شاخه های خشکش

از برای قمری لانه ای امن شود

یا برای روباه

فرصتی بی همتا 

...



تاريخ : ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ | ٩:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

با نوی قرمز

بانوی خون و ترس

بانوی آبی

بانوی دریا و آرامش

بانوی مه

رنگ غبار گرفته ی شیشه ها

بانوی نسیم

عطر کشیده شده در دامنت

من را به آبادی دلها ببر

آنجا که من برای تو

دنیایی بسازم

از جنس خیال

از نگاه

از عشق



تاريخ : ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ٦:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

کجا بسته شد ؟

چشمان من بروی صبح

کجا خوابید ؟

دستان من کنار علفها

کجا خستگی اش را در کرد ؟

زانوهای من در آب

کجا روانش تازه شد ؟

روح خسته از دلتنگی ام

کجا نفس هایش آرام گرفت ؟

کنار عطر لاله های دشت

کجا نگاهش خیره ماند ؟

به تکاپوی دو پروانه

کجا حواسش پرت شد ؟

از خزیدن یک کرم روی برگ

کجا دوید ؟

برای گرفتن بال پرنده

و کجای این همه زیبایی عاشق شد ؟

وقتی که تو را دید



تاريخ : ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

می توان دید در چشم تو

تمامی آسمان آبی را

حتی می توان پرواز کرد

می توان نقش ابری شد میان باد

می توان بال پرنده ای شد هنگامه ی شکار

می توان طلوع خورشید شد بر چشمان خواب زده ی این مردم

می توان نگاه روشن مهتاب شد به این زمین سبز

تنها تو چشمهایت را نبند

من از چشم تو با خدا حرف می زنم

...



تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳٩٠ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شاید فردا

شروعی دوباره

برای بودن باشد

شاید فردا

روزی باشد که من و تو

از هم بیزار شویم

شاید فردا

ساعتی برای دل کندن باشد

شاید فردا باشد

اما ...

من و تو نباشیم



تاريخ : ٧ فروردین ۱۳٩٠ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شب و ساعتی خاموش

یادگاری از رفتن

جاری است بر گونه ی من

اشک هایی شور ، من گریان

گریه هایی میان دل

آهی از بطن این همه دیوار

روزی از شب رسید و باز

گریه هایم شده تکرار

سالها در جنونِ تنهایی

این تن سرد و نا لایق

هدیه ای از خدا می خواست

تکه قلبی ، ولی عاشق

عاشق نازِ گندم ها

در میان غروب این خورشید

عاشق دیدن پرستوها

وقتی آبی شدن ، امید

عاشق لاله زار و دشت

چیدن گل برای خوشحالی

عاشق سبزه و درخت و علف

عاشق حرف های تو خالی

عاشق رستن و فزاییدن

عاشق سبزی و لطافت برگ

عاشق در نیاز تو بودن

عاشق لحظه های بی تو ، مرگ

 

.. لحظه های بی تو   . . . مرگ .

 

پ.ن : حالم یکم بهتره ، حال و هوای عید و بهار روحیه ام رو تغییر داده ، دنبال یه چیز نو می گردم ، نمی دونم چی اما نزدیکیش رو حس می کنم .



تاريخ : ۳ فروردین ۱۳٩٠ | ٦:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

به نام خداوند لبخند و ناز

خداوند روزی ده چاره ساز

 

.. امید دارم که سال ١٣٩٠ سالی مملو از لذت های بی پایان برای شما دوستان باشد ،

باشد که در این سال در کنار هم در این میعادگاه بمانیم .   شروین تدین (شروینسا)



تاريخ : ٢٥ آذر ۱۳۸٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

پرواز را رها کرده ام

بی آنکه بالهایم را بچینم

بی آنکه نگاهی به ارتفاع این صخره ها بندازم

حتی لمسشان نکرده ام

که کجایند

و کجا چیده شده اند این پرهای سیاه

و کجا دوباره جوانه می زند

در روح شان پرواز

و آخر کجای این ارتفاع خواهند پرید

تا به ابدیت بپیوندند



تاريخ : ٥ آذر ۱۳۸٩ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کنار چشمانت می مانم

نگاهت می کنم

هرگز از تو سیر نخواهم شد

و لمس دستانت را نثار آغوش تشنه ام می کنم

غرق در نرمی تو

و آرام به نجوای لبهایت گوش می دهم

کنار تو چشمان را می بندم

. دنیا برای من است ، در کنار تو

تنها برای من ، تنها کنار تو



تاريخ : ۱٤ مهر ۱۳۸٩ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من الان حس پسری رو دارم که گردترین توپ دنیا رو داره

مثل دختری که خوشگل ترین عروسک دنیا مال اونه

مثل مرغابی که بزرگترین ماهی رو شکار کرده

مثل هزارتا از این مثل ها

 

تو چه حسی داری ؟



تاريخ : ٤ مهر ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

از آفتاب بیزارم

همیشه دستم را رو می کند

همان لحظه ای که در تکاپو دست یافتن به تو هستم

ناگهان نور از پنجره اتاق سر می رسد

و تو بیدار می شوی

و من دوباره

تا شب انتظار لبهایت را می کشم

 



تاريخ : ٢ مهر ۱۳۸٩ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

صد آینه بر دل دارم و صد آه

صد راه سفر کرده و صد چاه

یک عمر به اندیشه رفتن سفری بود

افسوس ندیدم به شبی من اثر ماه

من صبح سپید همه عالم به دو دیده

دیدم ولی افسوس نشد صبح جهان شاه

تا بود دویدم ، و سفر کردم رفتم

چون سوزن گمگشته میان سبد کاه

هر شب به اندیشه ی صبح و ره تازه

.....

ناگه خبری گفت : که این قصه درازه

 

پ.ن : آره این قصه درازه . این شعر رو هم تکمیل می کنم .



تاريخ : ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

کاش این دیوانگی تدبیر داشت

تا که دل با دست تو چون آینه

بر زمین ِ پر زخون نمی شکست

کاش یک تدبیر بود تا که هر دیوانه ای

 با آینه

بر درون چهره اش

گذری نندازد

آینه چین نخورد

ترکی برندارد دل ما

نشکند آینه ها



تاريخ : ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ | ٤:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ببخش که دیگه واسه تو شعری رو از بَر نمی گم

ببخش که دوست دارم َ بیشتر و بیشتر نمی گم

ببخش اگر که قلب من ساکت و بی صدا شده

ببخش اگر چشمای من اسیر یک نگاه شده

خودم اینو خوب می دونم تقصیر من بود به خدا

نشد که با هم بمونیم دستامون از هم شد جدا

نشد بشه حتی یه بار بخندیم و شادی کنیم

نشد که تو زندون دل ، هوای آزادی کنیم

من و تو یه قصه بودیم مثل تموم قصه ها

مثل همه دنیای ما ، قلبها شدش پر از ریا

من که دروغ می گفتم و تو هم منو گول می زدی

آخر کارمون چی شد ، چی شد شدیم به این بدی ؟

 

پ.ن : شاید بیایی شاید 



تاريخ : ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ | ٤:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوستت می دارم 

با قلبم بازی می کنی 

و من 

بازهم 

عاشق می شوم 

و تو ادامه می دهی 

و من به دنبال تو

هنوز هم دوستت دارم 

و هنوز هم حست می کنم 

...

برای تویی که هرشبت برای من است 

دوستت دارم 



تاريخ : ۱۸ تیر ۱۳۸٩ | ٩:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

هنوز برای تو می نویسم

هنوز برای تو می خوانم

و هنوز برای تو می رقصم

و چه دلتنگ به حضور مجازی تو در کنار دستانم نگاه می کنم

وباز با خود می گویم

همسفر تنها نرو

وقت با هم رفتنه



تاريخ : ۱٢ تیر ۱۳۸٩ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

 دوست دارم برم سفر، از همه جا جدا بشم

یه چند روزی با خودم باشم

نه غم انگیز

نه!

بلکه شاد شاد

برقصم و بخونم و تا می تونم تفریح کنم

دلم واسه یه آسایش با خوشحالی لک زده 



تاريخ : ۳۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

مارا ز داغ واژه ها رها کنید ،

بس است

هرچه به فکر چیدن کلمات و جملات کنار هم بودیم

بهتر که به خود بنگریم

خسته و ناتوان

بیمار و فلج

عاجز از دوست داشتن

این چه دردیست که

حتی جملات هم درمانش نیست

درمانش نیست

درمانش کیست ؟



تاريخ : ۱ خرداد ۱۳۸٩ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

روزی خواندمت

جوابم دادی

پژواک خود را در صورت تو دیدم

خندیدی

خندیدم

گفتی

جواب دادم

گذشت و گذشت

اما اکنون صدایت را نمی شنوم

و پژواکت را

نه دروغ گفتم ؛

پژواکم

آری پژواکم را نمی بینم 

پژواکم ؟  چی ؟ پژواک !

(تو با دلتگی های من ، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری ، تظاهر می کنم هستی )



تاريخ : ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز چی میشی ؟ امروز چه خبر ؟ کسی از امروز ها چیزی می دونه

امروز می گذره ! امروز خبری نسیت ! آره هرکی برای خودش زندکی می کنه

بی هدف می گذره – دنبال یه رخداد – به فکر گذشته نیست و داره زندگی می کنه

تلاشی وجود نداره / حتی برای یه حادثه / و همینجوری طی میشه و میره

مـــــــن + تــــــــو= چه بی پروا امروز هارو هدر میدیم !



تاريخ : ٦ فروردین ۱۳۸٩ | ٩:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی که درختان هم

نایلون بجای میوه بار می دهند

و من برای نگهبانی به پادگان می روم

آن هم روز عید

چه زیبا می شود این تلفیق

این درهم آمیختگی باد و نایلون و درخت 



تاريخ : ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ | ٥:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

لمس انگشتانم بر روی لبهای تو

چه احساس خوبی دارد

وقتی می دانم لبهایت از آن منست

و من مانند نم نم باران

لبان تو را خیس می کنم

و تو تنت خیس می شود از خجالت بوسه

بوسه ای داغ که همیشه آرزویش را داشتیم .



تاريخ : ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ | ٦:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دوست دارم هر روز ببینمت

هر روز بخندانمت ، بخندانیم

هر روز تو را حس کنم

و هر لحظه سرشار بشم از

با تو بودن و تو با کلامی شیرین

مرا تشنه تر از قبل برای بوسیدنت کنی

و آن لحظه خود را در تو می یابم

و برای عمری خوشحالی که در کنار تو

در یک لحظه بدستش می آورم

خدا را شکر می کنم

خدا را شکر

خدا را ....



تاريخ : ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

برای داشتن چیزی که مال تو نیست تلاش کن

بدست آوردن چیزهای که به ما تعلق نداره جزوی از اساس زندگی ما آدمها ست –

کسی رو که تو قلبت بهش ایمان داری اما جسمش مال تو نیست  بدستش بیار –

هیچ کار خاصی لازم نیست . اگه تو بخوای ، خدا هم که نخواد بازم مال تو میشه

(آخ من چقدر انتظار این رسیدن رو دوست دارم)



تاريخ : ۱٠ دی ۱۳۸۸ | ٧:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ماردم می گرید

مادرم می رنجد

من دراین گهواره همه چیزرا میبینم

آبی آسمان

پاکی چشمه

سبزی جنگل

سرخی غروب

پیش خود می گویم

این همه شادی و درد برای من است

من که هیچ نیستم

جز ذره ای ازعشق



تاريخ : ۱٦ آذر ۱۳۸٧ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

از خود گذشتگی

همینکه غرورت رو میشکنی و بخاطر رفتارت عذر خواهی میکنی برام یه دنیا ارزش داره . این کار تو یعنی بزرگی نه ذلت اینطوری میتونی از خودت یه آدم خوب بسازی  . آفرین رفیق



تاريخ : ٢۸ آبان ۱۳۸٧ | ۳:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تازه و جدید

آدمهای جدید ، رفتار های جدید ، شیوه های جدید ، خنده های جدید ، شوخی های جدید ، صحبت های جدید ، جدید جدید .

این جدید گرایی چه خوبه آدم رو سر حال میاره ، نباید از داشتن رابطه های جدید سر باز زد ، نباید محدود شد ، نباید منزوی رفتار کرد و نباید این تجربه رو از دست داد .  چه حس خوبی



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ