تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

یه موقعی انقدر مغرورانه برخورد میکنیم با محیط اطرافمون

با آدمهایی که باهاشون در ارتباطیم 

انقدر خودمون رو میگیریم 

خودمون رو درگیر یه سری چهارچوب میکنیم 

برای خودمون آدمها رو می ذاریم تو صافی و 

ریز و درشتشون میکنیم

همینجوری هم که می گذره بدتر میشه 

یهو میبینیم عمری ازمون گذشته و دیگه کسی رو نداریم که بهمون محبت کنه

چون ما یه زمونی اونارو خیلی کوچیکتر ازخودمون می دونستیم که حتی بخوایم باهاشون حرف بزنیم 

تنها میشیم .

جایی نمی تونیم خودمون رو تخلیه کنیم 

چیزی برامون خوشایند نیست 

فقط تو خودمونیم 

..  اینجاها زندگی سخت میشه برای آدم

....

الان بهترین موقع ست که برای آینده ی خودت دوست پیدا کنی 

حالا هر چقدر بد تیپ و بد قیافه و یا هر چیز دیگه 

مهم اینه که بتونی ازش محبت بگیری 



تاريخ : ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تمام می شوم

وقتی به تو می رسم

انگار زبانم را

موش نگاهت خورده

انگار حرفهایم را

دزد نگاهت برده

چیزی نخواهم داشت

تا برایت زمزمه کنم

تقصیر خودت است

زیبایی و مغرور

و من مغموم به این غرورت

حرفی برای لحظه هایمان

نخواهم داشت



تاريخ : ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا
تاريخ : ٦ آذر ۱۳۸٧ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

ممنون آقا

وقتی رسیدم خونه طبق معمول سریال کره ای پخش میشد اماتو مسیر برگشت یه چیزی خیلی خوشایند بود ، اینکه اونهم میدونست ما کلی حرف داریم که نمیشه ایستاده گفت . از خود گذشتگی کردو جای خودش رو به ما داد تا همراه من بشینه . از اونجایی که صندلی جلوی طبقه بالا مترو کرج  روبروش یه سکو داره من هم تونستم بشینم . کلی تعریف کردیم و خندیدیم . ممنون آقا دمت گرم



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ