تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی بخاطرش 

از بوی عطری که دوست داری صرف نظر میکنی 

و از عطر مورد علاقه اون استفاده میکنی 

خوبه 

اما وقتی که رابطه ات تموم میشه 

میفهمی که چقدر احمق هستی 

دیگه میل به هیچکدوم از اون عطرها نداری .

 

اینجوری میشه که آدمها طی زندگی ذوق و اشتیاق و علاقه شون 

به چیزایی که دوستشون دارن کم میشه یا از بین میره 

چون تو یه زمان هایی خودشون رو وقف کس یا چیز دیگه ای می کنن 

و قسمتی از علایقشون رو تو خاطرات اون طرف جا می ذارن 

...

2 شهریور 94 میرم تو 27 سالگی 

خیلی از این علایقم همین بلا سرشون اومده یا تو وجود یا تو خاطرات کسه دیگه ای گمشده ، حداقل من دیگه دوستشون ندارم و ترجیح میدم یادشون نیفتم . همیشه همشون هم بد نبوده شاید تبدیل شده به یه نقطه مشترک با یه آدم 

شایدم نقطه مشترک واسه صحبت کردن در مورد شخصیتهامون

ولی همیشه خوب نبوده

مراقب رفتارهاتون تو رابطه با آدمها باشین . لطفا 



تاريخ : ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ۳:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و زمانی فرا می رسد که 

نوشته های یک مرد 

بی هیچ اندیشه ای از بین می رود 

میان سختی کار و رفت آمد در مترو ها

تنها شبی می ماند و حافظه ای بی دقت 



تاريخ : ۱٢ آذر ۱۳٩٢ | ٥:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا
همه شب مست توام 
امشبم مست تو ام 
همه شب مست تو ام
فردا شب مست توام
همه شب مست توام 
آخ که من مست تو ام
مست تو ام
ست تو ام
ت تو ام 
تو ام
و ام
ام
م
م
م
م
من
من ولی تنهایم


تاريخ : ۱٧ امرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

فرودگاهی بدون پرواز

و برج مراقبتی بدون اپراتور

تنها هوا گرم است 

و پرنده هایی که منتظر پرواز هواپیما هستند

تا از شرط بندی برای  دانه های بیشتر

دنبال موتور آن پرواز کنند

بازی مرگ و زندگی .

و من تنها تابلو ای هستم که خطر را می فهمد

خطر را می فهماند



تاريخ : ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دریا را می گردم

صدفها را می بوسم

وتنها صدایی که از تو می آید 

صدای لاشه های کشتی غرق شده ی جنگجویان است

صدمه می زنی به من

با امواجی که درونشان 

هزار عروس دریایی

جشن می گیرند پیروزی تو را 

 و هزار نیش سمی که به من می زنند

غلت می خورم درون آب 

به زیر می کشی مرا 

دریای تو حفره های عمیقی دارد

آتشفشان ها فوران می کند

آتشفشانی مملو از گاز دی اکسید کربن

و چند قطره ای حباب که روی صورت من پاشید 

و من اینگونه

غرق عکس لبانت

روی لیوانی از نوشابه شده ام .



تاريخ : ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زبان می زنی به زخم هایم 

شور می شوی شیرین ِ من 

تلخ می کنی روزگار را 

زهر می کنی کامم را 

تا خیس شود چشمهایم 

و من نمی توانم درک کنم که چگونه هنوز دوستت دارم .



تاريخ : ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ | ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

تخت ها بستری برای خوابیدن 

یا خوابانیدن است

اما چه افسوس که 

 من خوابم نمی آید 

و مادرم هم از این دنیا رفته است ...

 

نوشته هایی متفاوت تر از من در       ... چند متر جلوتر ...



تاريخ : ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

رهایی این نیست 

که در بند نباشی

رهایی جایی معنی میده که

تو آغوش کسی باشی

و احساس کنی بال در آوردی

حالا هر چقدر که بیشتر احساس رهایی کنی

بیشتر پرواز می کنی

اگرم نه  آخرش یه زنجیر که بهت وصله 

جلوی اوج گرفتنت رو می گیره 



تاريخ : ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

بی خیال از همه

با من باش

ب ا ش

برای آشنایی شاید

دوباره  بخند

برای خالی ِ نداشته های دلت

به من نگاه نکن

شک می کنی

آری

هستم ؟ نیستم ؟

چگونه آمدم ؟ ، چرا میروم ؟

من اما میدانم

بی آنکه بگویمت خداحافظ

می روم

بی آنکه لمس کنی احساسم را

اما

تنها سه نقطه است

که به داد این دل نوشته ی بی پایان

خواهد رسید

...



تاريخ : ۳ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

اگر این سقف را با من شریک نمی شوی

بگذار با هم همسایه باشیم

تا دیوار بین ما

تنها اشتراک من و تو باشد

تو گوشه ای از دیوار بخندی و من

گوشه ای دیگر گریه کنم

نه تو گریه های مرا ببینی

و نه من صدای خنده هایت را بشنوم

از فراسوی خشت و سیمان

اما تنها نقطه ی مشترک ما

همین دیوار باشد

دیواری که تو قاب عکس شادی هایت را به آن آویخته ای

و من

دستمال های کاغذی خیس شده را

روی آن خشک می کنم .



تاريخ : ۱٦ دی ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دوستت دارم 

دوستم داری

دوستت دارم

 دوستم داری 

دوستت دارم 

دوستم داری

تمامی حرفهای ما 

لال می شود 

وقتی دوستت دارم دو حرف دال دارد

وقتی حتی عشق ، یک دال هم ندارد

بگذار دیگر

نه تو دال بر من باشی 

و نه من دال بر بودن تو

تنها دال ما 

دوست باشد

نه دوستت دارم .

نه دوستم داری .



تاريخ : ۱۸ مهر ۱۳٩٠ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

....

خیره موندم که چرا دنیا می چرخه

ولی من هنوز همونجایی ام که سه سال پیش بودم 

نه تو بهم بگو  

اگه می چرخه 

چرا , من سرم گیج نمیره 

تا بیفتم کف این اتاق خالی از سکوت

تا نفس کشیدنم رو بشمرم

ببینم چندتا نفس دیگه دارم

تا شاید بشه بازم ترانه گفت

بشه باز عاشق شد و 

شعری از روی هوس 

برا این دنیا سرود

تا دیگه نچرخه و چرخ و فلک

کسی رو  روی هوا

میون بود و نبود

نندازه روی زمین

تا تلف نشن گلای کاغذی

تا که تشت رختامون 

تو حیاط خونه ی مادر بزرگ

خالی از لباس نشه 

مادرم غر نزنه که ای پسر

تا ابد توی خونه اطراق نکن

پاشو پاشو دیگه خواب و ترک بکن

خب منم حرف اونو گوش بکنم 

به روزی بزرگ بشم 

آسمونو توی آغوش بگیرم

از خدا سوال کنم که چرا ؟

دنبا می چرخه ولی ..

ولی من هنوز همونجایی ام

که سه سال پیش ایستاده بودم 



تاريخ : ٢٧ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خوابیده ام کنار آینه

و نور خورشید صبح

چشمانم را بیدار می کند

جعبه ی موسیقی ام را کوک می کنم

دینگ

دینگ

دینگ

صدای آرامی که یاد تو را زنده می کند

به سمت دیگر می چرخم

کاغذهای شاعری

روی زمین ریخته شده

از میانشان یکی را برمیدارم

"تاوان ما شدن بی تورا "

می خندم

ناگهان پرده تکان می خورد

باد کاغذ ها را

به شعله ی شمع نصفه ای می رساند

آتش می گیرند

مبهوت

نگاهشان می کنم

و چشمانم دوباره

خواب را در آغوش میگیرم .



تاريخ : ۱۳ خرداد ۱۳٩٠ | ٥:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نسیمی وزید

و عطر لباست را به سوی این روستا آورد

روستا از عطر تو شهر شد اما ...

دل من هنوز سرمای نسیمت را فراموش نکرده .



تاريخ : ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

و کلامی غمگین از زبانت افتاد و

شکست

 آن چیزی نبود جز نام من



تاريخ : ٤ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

حسی در گوشه ی قلب آهنی ام اکسیده شده

گهگاهی این پوسیدگی اش

باکتری حسرت های بیشتری را در آغوش می گیرد

چندان توان مقاومت ندارد

زمانی به دادش می رسیدم و با عشقی نو رنگش می زدم

تا مبادا لکه ی کوچکی ظاهر زیبایش را از بین ببرد

همیشه به زیبا بودنش فکر می کردم

تا آنکه عشق اسیدی تو

تمامی رنگهای دیواره قلبم را از بین برد

چیزی نماند جز رنگ آبخورده ی آهنی

و هر روز هم پر رنگ تر

و من تاب مبارزه با عشق اسیدی ات را نداشتم

هر روز زرد تر می شدم

هر روز رنگ پریده تر

و هر روز پوسیده تر

تا آخرش

چیزی نمانده جز تکه ای آهنی

از زباله های عشق های دیگر

میان محفظه زنگ زده ی قلبم .

 

پ.ن : عمو ناصر هم رفت .. مثل عمو خسرو .



تاريخ : ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دستان ماهیگیر

قلابی سرد و تیز

خشمگین تر از همیشه

میان برکه

چه کسی فکر می کرد

درازی این نخ

تا میان نیلوفر های آبی این سوی برکه برسد

و تو در آن لحظات

گرسنه شوی

و چه چیز بهتر از

طعمه ای لذیذ و چشم نواز

برای فریب

برای جدایی

برای مرگ

و سرانجام با تو بودن

کاش طمع نمی کردی

 و تن به قلابش نمی دادی

تو جدا شدی

از میان من و برکه

اولین و آخرین بار

سرمای نسیم روی برکه را حس کردی

خودت را تکان می دادی ، اما

فرجام این طمع را می دانستی

کاش برکه را

به طمع سیری ترجیح می دادی

کاش این قلاب

میان ما

آویزان نبود

 

...........

خونه ی من رودخونه ست

دریا برام یه رویاست

بزرگترین آرزوم

رسیدن به دریاست

.....

پ.ن : کاش هیچ ماهیگیری نبود تا قلاب ها میون برکه ، توی آب .....



تاريخ : ۳٠ آذر ۱۳۸٩ | ٧:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

یلدای ستارگان چه زیباست

وقتی تو جلوه می کنی

و دورترین ستاره ها از نور چهره ات

روشنی می گیرند

و پایانی می شود برای تاریکی

به بلندی یلدا می درخشند و

تنها شبی از سال را بخاطر حضورت درخشان می کنند .

 

پ.ن : یلدایتان خجسته . سالیان سال کنار دوستان و آشنایان یلداهای نورانی داشته باشید .



تاريخ : ٢٤ آذر ۱۳۸٩ | ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نقاش‌، نقش خیال می زند بر دیوارها

گاهی آبی و گاهی زرد

نوازش می کند سبزها را

و می پراکند سرخ زا

فقط می کشد و من

متحیر از پایان کار او

به دستانش خیره شده ام

که چگونه کشیدیشان که حتی قطره از رنگهای احساست

روی این زمین سرد نریخته

چگونه نوازش کردی که

کوچکترین لمسی اتلاف نشده

تو چه کشیده ای که اینگونه مات شدم

تو چگونه نوازش کردی که من آتش گرفتم

و چگونه رنگ کردی که من نقش بستم

بر خیال هستی

و پایانی پر از شعف باقی گذاشتی

برای قلبم

برای چشمانم

چگونه ؟ ....



تاريخ : ۱٧ آذر ۱۳۸٩ | ٤:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

من یک راه خروجی به دنیا درون خودمم

من یک باریکه آب به دریای جاری شدنم

من یک انکسار وهم آور در روزنه کلید اتاقم

من نقش یک نهال میان کویرم

من حماسه آخرین بازمانده های دوران ابدیتم

من ....

و با این همه من بودن ، بودنم را به تو وابسطه می دانم .



تاريخ : ٤ آذر ۱۳۸٩ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

من شبها فقط سکوت را تجربه می کنم

و ناگریز به نجوای بی صدای تخت های خوابگاه گوش فرا می دهم

فکر می کنم

و صبح

و دوباره دیدن نا به هنگام ستاره ها

ستاره هایی روی شانه

پوشیدن پوتین

مرتب کردن تخت

لباس ها

و هزارهایی دیگر

و درونم به فرجام نافرمانی دیروزم فکر می کنم

که چگونه ادامه خواهم داد باقی این روزها را

و چند روز به رهایی از این حصار به ظاهر زیبا مانده

چند روز ؟

چند ستاره؟

چقدر پاکوبیدن

و چند نافرمانی دوباره

و فرجامهای بعد

و دوباره پشیمانی ام

....

رهایم کنید

رهایم کنید ...



تاريخ : ٢٧ آبان ۱۳۸٩ | ٢:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

امروز ٢٧ آبان ماه

من متولد شدم . منه شروین نه ، منه شروینسا

آره درست همچین روزی بود . الان دو سالمه ، اما تو این دوسال به کوله بار ٢٠ ساله ام ٢٠ سال دیگه ام تجربه اضافه شده . دوستای مختلفی پیدا کردم ، خط سیر نوشتنم عوض شد ، دلتنگیام بیشتر شد ، دغدغه ی مهربونیام بیشتر شد ، حوصله هام  سر رفتن ، کلمه های جدید اختراع شد ، دوستای بی دغدغه از کنارم رفتن و.... خلاصه که کلی چیزا عوض شد من هر روز با این وبلاگ بزرگ و بزرگتر شدم ، تونستم خودم رو بشناسم و به این باور برسم که می تونم ، دوستامو شناختم ، احساسهایی بهم دست داد که کم نظیر بودن  خلاصه که خیلی اتفاق ها افتاد ، اما من هنوز هم دارم   می نویسم و هیچ وقت از نوشتن خسته نمی شم .

 

از کسی اسم نمی برم چون می ترسم اسم بعضی رو فراموش کرده باشم ، اما از همه دوستام که به من سر می زدن و باعث دلگرمی و تلاش برای بهتر شدن من بودن خیلی ممنون .

 

آره ٢٧ آبان ، چه آرزوهایی که توی این روز متولد شدن  .

 



تاريخ : ٢٤ مهر ۱۳۸٩ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم گرفته لعنتی

داد میزنم

خداااااااااااا

می شنوی

یا نمی خوای بشنوی

دلم گرفته

حالیته ؟



تاريخ : ٦ مهر ۱۳۸٩ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شب دوباره سر می رسد

و من آرام و با تامل آماده می شوم

دست بر زلف تو می کشم

تنم می لرزد

بغض می کنم

دلتنگ می شوم

حسی پر از شعف

و نگرانی رسیدن دوباره آفتاب

اما ، نه من امشب با ماه دست به یکی کرده ام

دیگر آفتابی نمی آید

و تو تا ته این شب

ازآن من میشوی

و بی امان

حتی برای نفس کشیدن

می بوسمت



تاريخ : ٤ شهریور ۱۳۸٩ | ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

انقدر بهم تعنه نزن  من از تو عاشقترم

نگو تو این بی کسی تنهات میزارم می رم

من می دونم که بد بوده این همه حرفای دروغ

اما دلم تاب نداره که بی تو باشه بی فروغ

آخ که نمی دونی هنوز من عاشق چشاتم

طلایی نقره ای ام من مست اون نگاتم



تاريخ : ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ | ٥:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

سحرگاه

چشمانم را می گشایم

دستانت بر روی سینه ام

آرام می بوسمشان

لطیف بود ،

چه حس ویران کننده ای

دستانت

تمامی شب به دور آغوشم

و تمام تو برای من

و من تماماً برای تو

برای ساعتی عشق

نفس

شوق

هوس

و تو

آرام بیدار شدی

تا مرا دیدی

خندیدی

بوسیدی

دستانم را

انگار تو هم از من آغشته شدی

چه زیبا ما در کنار هم

چه زیباست که نیست غم

یک شب فقط باتو

یک شب فقط تو



تاريخ : ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

هیچ وقت نتونستم دنبال یه دختر بیوفتم و مخش رو بزنم ..

هر وقت که یکی به چشمم قشنگ میاد تا نزدیکش میشم بیخیال میشم ..

نه اینکه زبونش رو نداشته باشم یا خجالت بکشم ..

بیشتر از این حرفا حوصله اش رو ندارم . یعنی نمی خوام دو ساعت خودم رو خسته کنم تا مخ یه دختر رو بزنم .

تا حالا هم با هر کی دوست بودم کسی بهم معرفی کرده یا با کسی دیدم و اقدام کردم ..

همه ی اینا رو گفتم تا این حرف رو بگم : امروز همین حرفا رو به یکی زدم گفت حوصله داری علاقه به دوستی هم داری  استعداد نداری.. چون اینطوری بار نیومدی  که هر جا دنبال هر کی بیفتی ..

 

استعداد نداری  .. . . (ای خاک بر سر بی استعداد من)



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ