تاريخ : ٢٢ شهریور ۱۳٩٤ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شبیه دستان کودکی شده ام
که هر روز سمت هزاران غریبه دراز می شود
اما تنها یک آشنا
درد او را می فهمد 
و رنج او را می کشد 
و تنها یک نفر با نفرت به او نگاه می کند
همان آشنایی که رنج او را می فهمد 
و با قی آن هزار ها 
بی تفاوت رد خواهند شد 
رد خواهند شد 
...



تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی بخاطرش 

از بوی عطری که دوست داری صرف نظر میکنی 

و از عطر مورد علاقه اون استفاده میکنی 

خوبه 

اما وقتی که رابطه ات تموم میشه 

میفهمی که چقدر احمق هستی 

دیگه میل به هیچکدوم از اون عطرها نداری .

 

اینجوری میشه که آدمها طی زندگی ذوق و اشتیاق و علاقه شون 

به چیزایی که دوستشون دارن کم میشه یا از بین میره 

چون تو یه زمان هایی خودشون رو وقف کس یا چیز دیگه ای می کنن 

و قسمتی از علایقشون رو تو خاطرات اون طرف جا می ذارن 

...

2 شهریور 94 میرم تو 27 سالگی 

خیلی از این علایقم همین بلا سرشون اومده یا تو وجود یا تو خاطرات کسه دیگه ای گمشده ، حداقل من دیگه دوستشون ندارم و ترجیح میدم یادشون نیفتم . همیشه همشون هم بد نبوده شاید تبدیل شده به یه نقطه مشترک با یه آدم 

شایدم نقطه مشترک واسه صحبت کردن در مورد شخصیتهامون

ولی همیشه خوب نبوده

مراقب رفتارهاتون تو رابطه با آدمها باشین . لطفا 



تاريخ : ٢٠ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

و خداوند بالشی دارد

برای خوابیدن 

وقتی که چشمهایت 

این همه تلخی را می بیند

خداوند به بهانه ی خوابیدن 

 سرت را گرم بالش می کند

تا تو نفهمی کجای کارش اشکال دارد 



تاريخ : ۸ خرداد ۱۳٩٢ | ۳:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تو با یار خود 

من با یار خود

رو در روی هم

و ناگهان

هر دو برگشتیم و

خنده هامان یکی شد ...



تاريخ : ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

کسانی در این دنیا وجود دارند که گاهی برای 

خالی نبودن عریضه 

قسمتی از قلبشان را نثار هر غریبه ای می کنند

فکر کنم سرآمد این نوع از انسان ها 

خود بنده باشم .



تاريخ : ٢٢ آذر ۱۳٩۱ | ۸:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

شب ها که ستاره باران می کنی آغوشت را

میان شهری از نگاه های هرزه 

و خانه ای در انتظار هم خوابه ای جدید

تنها یک چیز هیچ وقت یادت نخواهد رفت

این تخت را هم من خریده بودم 

....



تاريخ : ۸ آبان ۱۳٩۱ | ۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

زخم زدی و خوب نشد بانو

وقت رفتنت غروب نشد بانو

گرچه من از دلت گله مندم

دل تو با دلم که خوب نشد بانو

 

و اما بقیه اش ...

چیزی نمیرسد به ذهن گاه گاهم 



تاريخ : ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ | ۱:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

خیالم واضح نیست

توهمی ست انگار

که برای رسیدن به حقیقت 

تیر آخری را میان تاریکی 

چشمهایم رها کرده

که آیا به قلب تو می خورد یا 

به دیوار کوچه ای که 

فاحشه ای 

هر شب خاطرات تلخ و شیرینش را

رو آن می نویسد

....



تاريخ : ٢٤ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی 

هزاران جمله برای ستایش تو وجود دارد

و من بی زبان و لال

چشمهایم 

دوستت دارم را به تو می گوید



تاريخ : ٢ اسفند ۱۳٩٠ | ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

بوسه می زدم دستانت را

در میان رقص باد

سرمایی بود

و من غرق در گرمای چشمانت

بیتابی بود و من

و بی اخیتاری و تو

انگار خدا هم زنگ زده

تنها حرفی از نگاهت خواندم

هرگز

هرگز عاشقم نشو

اما من

حرف های چشمانت را باور نمی کنم

چشمها گاهی دروغ می گویند

و شاید

گاهی هم راست



تاريخ : ٢٢ آبان ۱۳٩٠ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

شیرین ترین خیالها

حقیقت تلخی هست 

از نبودن های تو

....

یه وقتایی آدمها واقعا غیر قابل تحمل میشن دوست داری با یه جنون دیوونه وار بزنی داغونشون کنی انقدر کتکشون بزنی که نتونن درد بکشن . بعد با خیال راحت لیوان آب سرد رو سر بکشی و بری سراغ بعدی ..



تاريخ : ۱۸ خرداد ۱۳٩٠ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

دلم در دست تعمیر می باشد .



تاريخ : ۸ آذر ۱۳۸٩ | ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

نگاه تو ، نگارش غلط املای جاودانگی است

و من مثل مشق شب این چند خط را همیشه گوشه ی دفترم می نویسم .



تاريخ : ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ | ٢:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : شروینسا

وقتی لباس یک بچه بوی شاش میگیرد چه خوب عطری است این بو ....

 

حس میکنم درون کودکی خود غرق شده ام و برای لحظه ای هم که شده شلوارم را نگاه میکنم ...

 

به شلوارت نگاه کن .



تاريخ : ٢۳ مهر ۱۳۸۸ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : شروینسا

تعریف

همه آدما دوست دارن ازشون تعریف بشه همه علاقه دارن خاص باشن همه میخوان مورد توجه باشن ، خیلی هم تلاش میکنن ، یه سری میتونن یه سری هم نه ،...

 

چه جالب شاید این وبلاگ هم واسه جلب توجه ساخته شده باشه ،

یه سری خوششون میاد یه سری هم نه ،...

 



  • راه بلاگ | تک تاز بلاگ