فال

دوست داشتم پسرک فال فروشی بودم

که آینده را با خود

در کیسه ای حمل می کردم

برای هر نفر آینده ای جدا

روی صندلی شان می گذاشتم

و دور بعدی برای پس گرفتنش بر می گشتم

یا پسری بودم که روی صندلی مترو نشسته

شک دارد که آینده اش را بخرد

یا

که دور دوم جمع می کند آینده را

و من با ترسی از بی خبری

بایستم

و داد بزنم

هی پسرک

برگرد

آینده ام را با خود کجا می بری ؟

و من بی اعتنا به صدایش

سمت واگنی دیگر

در حرکت باشم

...

/ 9 نظر / 10 بازدید
سوگند

فال من چشمان توست! می فروشی؟!

بی تا

یه سیگار روشن کن کنارم بشین واست فال گرفتم عزیزم ، ببین یه جاده توی فالته ظاهراً ولی راهِ تو میرسه سمت من ...

نیلوفر

منهم دلم فال می خواهد اما از این کاغذی ها نه ! دلم فال می خواهد فال تلخ نه فال قهوه نه دلم فال چای می خواهد در استکان کمر باریک از آن چای های دو رنگه با طعم پرتغال برای آخر فال آینده را نمی خواهم آخر فالم تنها خدا او را ببیند ...

باران

نوشته هات خیلی قشنگن. به منم سر بزن

میم.صدقی

لذت بردم اشعار با مضمون اجتماعی همیشه مورد ستایشم بوده