بچه که بودم

بچه که بودم ، پلک هام رو میبستم اما چشمام باز بود طوری که انگار یه پرده ی سیاه جلوی چشمم بود . اون چیزی رو که تصور می کردم می دیدم ، انگار داری با چشم باز چیزی رو از نزدیک می بینی. هر چیز ی رو که دوست داشتم تصور می کردم و همیشه از این کار لذت می بردم .

اما کم کم که بزرگ شدم این قدرت رو از دست دادم هر وقت اینکارو انجام میدم جز چند تا تصویر تار و یه نور سفید هیچ چیز دیگه ای نم بینم ، اما یادمه که تو کودکیم آخرین تصویری رو که دیدم تصویر یه دشت سبز با گلهای آبی رنگ بود ، چقدر زیبا بود ، چقدر دلم برای اون دشت تنگ شده کاشکی می شد دوباره برگردم به اون موقع ها !

/ 4 نظر / 6 بازدید
کیامهر

همه ی امکانات فراهم است. مگر محو ذهنیت کهنه و بیات. ذهنیت کهنه سد است مانع است

بابی

این چیه دیگه جمیش کن

نگار نیک نفس

سلام آقا شروین خوبی؟ ممنون که به وبلاگم سر زدی این وبلاگت رو دیدم و باید تبریک بگم به نظرم حرفهای دل آدم خیلی تاثیر داره و این حرفهای شما هم از روی دل هستش و بسیار زیبا به امید موفقیت با تشکر نگار نیک نفس