سفر

نمی دونم چی باید بنویسم .

یه چند روزی هست دوباره گردرسمم.(اگه وبلاگمو میخوندید میدونستید یعنی چی)

میخوام بنویسم اما اصلا حسش نیست.

نتونستم به هیچکسی هم سر بزنم .

از این رخوت چقدر بدم میاد .

باید برم سفر...

...........

تو از شهر غریب بی نشونی اومدی

تو با اسب سفید مهربونی اومدی

تو از دشت های سبز و جاده های پر غبار

برای همصدایی همزبونی اومدی

/ 7 نظر / 5 بازدید
سوگند

سردرگم !!!! کار، کارِ بانوست باید بیاید دست تک تک حروف را بگیرد و مثل همیشه مرتبشان کند من می دانم بانو هم از این همه بی نظمی به هم میریزد و ن ا ب  [چشمک]

هانی

چقدر تنهایی بده..بگو حال توئم اینه؟ اگه این عشق کشته شه پای توئم گیره........ ایشالا زودتر روبراه میشی...... ممنون بهم سر زدی.بازم بیا

فرشاد

سلام ممنون که سر زدی به روزم با آری یا عاری دعوتید

nilo93

سفر بخیر ، رهت سبز ، منزلت پر نور هوای عشق به همراهت ، غم ز جانت دور ...

هما

شهر غریب بی نشونی ای کاش فاصله ها از یادش برود.... میشود یکجا و هم صدا خوند؟

آیدا

من این شعر های گوگوش رو بسیار می پسندم: تو از راه میرسی پر از گرد و غبار تمومه انتظار میاد همرات بهار ....

alive

من میدونم [نیشخند] برو سفر... به نظر من !!!