بخیل

ماجرا اینست عشقم

عشق ما اندازه ی همدیگه نیست

 

تو کجای این کبودی ریشه داری

من کجای این سپیدی ، شوق پرواز

من به رفتن با پرستو ها دچارم

تو ولی در حسرت یک لحظه اعجاز

من به آینده نگاهی خیره دارم

بی سبب نیست ، این آشفتگی هام

تو ولی در خاطراتت غرق میشی

دور میشی از من و فردای دنیام

تو برای ساختن دنبال خاکی

من ولی در جستجوی یک قبیله

تو پری از خستگی های مداوم

آه این قافیه ، هم شِکلت ، بخیله

تو برو هر جا که رفتی روزگارت

پر ز محنت های دوران گذشته

من ولی با صبح دم پر می گشایم

قصه ی ما مثل : این یک سرنوشته

 

پ.ن : یهو نوشتم دیگه . خودتون که میدونید همش فی البداهه ست .

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
nilo93

شعرها و قافیه هایت محبوسند پشت نقاب یک تنهایی عمیق هم افسوس بخوری باز هم برباد می روند ، خواسته یا ناخواسته این روزهای پر از تکرار. هرچه باداباد ... پس همه اش برباد ... همه ی روزهایی که بی تو خاطره میشوند ! . . . نگاه ساده ام به جای عاشق کردن زنجیره ی پیوند را گسست !! ...

هما

دنیا عوض میشود ما هم به امید طلوع خاطره ها را رها میکنیم....

سوگند

من همون آه بلند سینه سوزم نه کبودم نه که ریشه داره حرفام!! تو فقط پر بکشو برو پرستو منم اینجا روی موج و قصه قو قصه که نه بهتر بگم غصه ی قو رو که شنیدی؟ "شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد..." موقع نوشتن یاد این بودم[چشمک]

آیلین

کوشی شروینسااااا؟؟؟؟

هما

من خودم خوب می دونم قصه میاد یه جایی پر میزنه نه واسه اینکه بره واسه اینکه بگه هنوز شوق پرواز تموم خستگی هامو پس میزنه...